نیازمندیها
هر لحظه و در هر نقطه از گیتی، چشم ادیان نیوز باشید و خبر ،سوژه و یا مطلب مورد نظرتان را برای ما ارسال کنید.
کد خبر: 22
تاریخ انتشار: 23 مهر 1392 - 09:23

پولس در شمار بحث‏انگيزترين الاهيدانان مسيحى است كه تأثير عميقى بر سامانه آموزه‏هاى مسيحيت داشته است. او هرگز نتوانست عيسى را درك كند و به شاگردى‏اش درآيد، اما وى را بايد از عوامل مهم تشكيل‏دهنده تاريخ مسيحيت دانست، نه فقط يك شخص خاص.

 بى‏گمان در ميان آراى پولس كه به شكلى زنجيره‏وار درهم تنيده‏اند، رويكرد او به شريعت پردامنه‏ترين مباحث را در مجموعه عهد جديد و رسائلش به خود اختصاص داده است. او تلاش مى‏كند تا با طرح پيش‏فرض‏هايى الاهياتى جوهره شريعت را انكار كند و مردم را به حيات روحانى در عيسى مسيح فرا خواند؛ چيزى كه از عيسى(ع) نمى‏توان تأييدى بر آن يافت.

بررسى شريعت موسوى در مجموعه نوشته‏هاى عهد جديد، موضوع پردامنه‏اى است كه مباحث فراوانى درباره آن مطرح شده است. فارغ از چرايىِ اين امر، نگاه عهد جديد به شريعت را مى‏توان در سه رويكرد متمايز سامان داد: رويكرد مسيح، رويكرد رسولان و رويكرد پولس.
در اين نوشته، نويسنده بر آن است تا رويكرد پولس به شريعت موسوى را بر اساس آنچه در رسائلش طرح شده، بررسى كند و به اختصار به تمايز آن با رويكرد مسيح و رسولان بپردازد.

1. مقدمه

1ـ1. پولس:
اطلاعات و دانسته‏هاى ما از زندگى و افعال پولس بيشتر برگرفته از «اعمال رسولان» و تاحدى رساله‏هاى اوست.(1) بر اساس اين اطلاعات، او در شهر طرسوس شهرى مهم، تجارى و بر سر راه آسياى صغير، متولد شد(2) و براى تحصيل به اورشليم رفت و به فراگيرى الاهيات و شريعت يهود پرداخت و در سايه اين آموزه‏ها به يك فريسىِ تمام‏عيارِ متعصب مبدل گشت.(3) پولس هرگز نتوانست عيسى را درك كند و شاگرد او باشد و در حقيقت هر آنچه درباره عيسى مى‏دانست، از مردم فراگرفته بود.(4) با اين همه، پس از عيسى‏مسيح مؤثرترين چهره‏اى است كه در مجموعه عهد جديد از او سخن به ميان آمده است.(5) او خود مى‏گويد كه در شهودى كاملاً شخصى، عيسى را ديده و به افتخار شاگردى‏اش دست يافته است: «اما چون خدا مرا از شكم مادرم برگزيد و به فيض خود مرا خواند، رضا بدين داد كه پسر خود را در من آشكار سازد تا در ميان امت‏ها بدو بشارت دهم. در آن وقت با جسم و خون مشورت نكردم» (غلاطيان 1:15ـ17). بر اساس «اعمال رسولان»، اين تجربه پولس در راه دمشق و در حالى‏كه براى آزار و اذيت مسيحيان در سفر بود، رخ داد و سبب شد كه به صورت ناگهانى تغيير كيش داده، به مثلى براى يك زندگى بدل شود كه به وسيله نقطه عطفى روشن به دو بخش تقسيم مى‏شود.(6)

او پيش از اين تجربه در جامعه جوان مسيحى چهره مثبتى نبود و مشكلات فراوانى براى اين جامعه تازه‏پديد فراهم آورده بود و به شدت با آموزه‏هاى عيسى و پيروان او مخالفت مى‏كرد.(7) او خود در اين‏باره چنين مى‏گويد: «زيرا كه سرگذشتِ سابق مرا در دين يهود شنيده‏ايد كه بر كليساى خدا بى‏نهايت جفا مى‏نمودم و آن را ويران مى‏ساختم و در دين يهود از اكثر همسالان قوم خود پيشى مى‏جستم و در تقاليد اجداد خود به‏غايت غيور بودم» (غلاطيان 1:14 و 13). از نگاه او، اين جامعه جوان اهل طريقت بودند و به همين دليل از هيچ كوششى براى نابودى و آزار آنان فروگذارى نمى‏كرد.(8)

تاريخ مسيحيت را بدون پولس نمى‏توان فهميد. او بى‏ترديد شخصيت دوم دنياى مسيحى است و بحث از او صرفا بحث از يك شخص نيست؛ چه اين‏كه وجود او را تنها نبايد وجود تاريخى يك انسان دانست. او مرحله‏اى است از تاريخ كليساى رسولى و درك پولس، و مطالعه او مطالعه و درك مرحله‏اى از تاريخ مسيحيت است.(9) تأثير انكارناپذير پولس در مسيحيت بدان پايه است كه شايد بتوان ادعا كرد كه آيينِ مسيحيت به دنبال تلاش و اصرار او به صورت يك آيين كاملاً متمايز از آيين يهود درآمد و اگر اين تلاش صورت نمى‏گرفت، مسيحيت وضعيت كنونى را نداشت(10) و مثل ساليان نخست، فرقه‏اى در شمار فرقه‏هاى يهودى بود.

پولس درشمار بحث‏انگيزترين شخصيت‏هاى مسيحى است و ديدگاه‏هاى او همواره مايه اختلاف بوده است.(11) او هم يهوديان و هم مسيحيان را با پرسش‏هايى اساسى مواجه ساخت. يهوديان هميشه مى‏پرسند كه آيا او، كه يهودى بود، واقعا مرتد شد و از شريعت يهود دست برداشت؟ در مقابل مسيحيان مى‏پرسند كه آيا او به‏واقع عيساى ناصرى را شناخت؟ برخى اورا بزرگ‏ترين تحريف‏كننده مسيحيت وآموزه‏هاى عيسى مى‏دانند و با ايجاد تقابل ميان آموزه‏هاى او و عيسى، او را به شكلى جدى به نقد مى‏كشند. در مقابل، گروهى از متكلمان مسيحى، پولس و آموزه‏هايش را پذيرفته و هرگز در مقام انكار او برنيامده‏اند و تلاش مى‏كنند تا ميان گفته‏هاى او و عيسى آشتى به وجود آورند.(12)
او مباحث پردامنه فراوانى در جامعه مسيحى بر جاى گذاشت و بى‏ترديد بايد او را نخستين و بزرگ‏ترين الاهيدان مسيحى به شمار آورد؛ كسى كه توانست الاهيات مسيحى را آغاز كرده و به آن عمق بخشد.(13)

1ـ2. مراد پولس از «شريعت»؛
كلمه شريعت بيش از هر كلمه ديگرى در رسائل پولس به كار گرفته شده است. در رساله غلاطيان، كه رساله نسبتا كوتاهى است، بيش از 25 بار و در رساله روميان، كه اندكى طولانى‏تر است، بيش از هفتادبار كلمه شريعت استفاده شده است. در ساير رساله‏هاى پولس نيز كم و بيش اين كلمه به كار رفته است. مراد پولس از شريعت در بيشتر موارد، كل شريعت موجود در عهد عتيق و معادل شريعت موسوى است.(14) همين معنا چيزى است كه در بيشتر كلمات عيسى و كاربردهاى او از اين كلمه اراده شده است. با اين حال، گاهى مراد او معنايى عام و كلى است؛ يعنى هر قانون و شريعتى كه بر زندگى انسان حاكم باشد؛ مانند: «زيرا جايى كه شريعت نيست، تجاوز هم نيست» (روميان 4:15 و 5:13) و گاهى مراد او اخصّ از معناى نخست است و او به مانند عيسى شريعت را در ده فرمان به كار گرفته است؛ مانند: «حاشا بلكه گناه را جز به شريعت ندانستم، زيرا كه شهوت را نمى‏دانستم اگر نمى‏گفت طمع مورز» (روميان 7:7). اين فرمانِ دهم از مجموعه ده فرمان است (خروج 20:17). گاهى نيز مراد از شريعت در رسائل پولس، شريعت در اسفار پنجگانه است؛ مثل «...بدون شريعت عدالت خدا ظاهر شده است» (روميان 3:21) كه بر اساس تفاسير كتاب مقدس بدين معنا تفسير شده است.(15)

در اين نوشته، ما معناى غالب شريعت در نگاه پولس، شريعت موسوى را بررسى مى‏كنيم و برآنيم تا حد توان، ديدگاهش درباره جايگاه اين معنا از شريعت را توضيح دهيم. به همين دليل، تأكيد مى‏كنيم كه نظر پولس درباره شريعت را نبايد به كل قانون و شريعت تعميم داد. او از شريعتى خاص و معهود سخن مى‏گويد؛ شريعتى كه به دليلى كه خود پولس مى‏گويد، روزگارى در تاريخ انسان و بنى‏اسرائيل پديد آمد و براى مدتى هم تأثيرگذار بود.


1ـ3. التزام عملى پولس به شريعت:
پيش از هر چيز و فارغ از تمام انديشه‏هاى پولس درباره شريعت، رفتار عملى او و ميزان تعهدش به آن سزاوار اشاره است. بدان‏سان كه اشاره شد، پولس يك فريسى تمام‏عيار، عالم مذهبى و مبلغ شريعت بود كه در راه ابلاغ آموزه‏هاى آن بسيار كوشيد. در جوانى اصول و احكام شريعت را در اورشليم به خوبى فراگرفت،(16) و ساليانى طولانى در سايه تعاليم و آموزه‏هاى احبار يهود آموزش ديد و بدين سبب، در انجام اعمال شرعى به‏غايت غيور بود و بر آن اصرار مى‏ورزيد. در اين نوشته، اين بخش از زندگى پولس مورد نظر نبوده و در آن مناقشه‏اى نيست. اما نكته مورد توجه، رفتار پولس پس از آن مكاشفه شخصى و زمانى است كه در كسوت ديانت تازه درآمد. بى‏گمان حكايت عهد جديد از رفتار پولس و چگونگى تن‏دادن او به شريعت موسوى با آنچه از پولس پيش از مكاشفه‏اش شنيده‏ايم، يكسان نيست و در عين حال، اين حكايت‏ها گاهى با دوگانگى و تضاد همراه است. كتاب مقدس گاهى پولس را فردى مقيد و متعهد به شريعت معرفى مى‏كند كه در تلاش است تا احكام شريعت موسوى را به‏جا آورد و با وادار كردن ديگران به انقياد به اين احكام، شأن اين شريعت را محفوظ بدارد؛ مانند: «چون پولس خواست او (تيموتاوس) همراه او بيايد، او را مختون ساخت» (اعمال رسولان 16:1). در مقابلِ اين نقل، گاهى حكايت چيز ديگرى است و پولس به انجام امور تشريعى اصرارى ندارد؛ مانند آنچه درباره خود مى‏گويد: «ليكن تيطس نيز كه همراه من بود و يونانى بود، مجبور نشد كه مختون شود» (غلاطيان 2:3).

اين دو آيه دست كم در يك حكم شرعى از شريعت موسوى، كه اتفاقا يكى از كليدى‏ترين و اساسى‏ترين احكام آن شريعت است، حكايت يكسانى از رفتار پولس ارائه نمى‏دهند و نمى‏توان از تناقضِ آشكارِ دو آيه چشم پوشيد. اين تضاد در رفتار پولس شايد نشان‏دهنده دگرگونى انديشه‏هاى او در بستر زمان و شايد هم از آثار دستاورد كليساى اورشليم باشد؛ جايى كه ختنه براى غير يهوديان مسيحى‏شده (مسيحيان امّى) واجب دانسته نشد.(17)


2. طرح كلى ديدگاه پولس
پيش از آن‏كه به گزارش تفصيلى رويكرد پولس به شريعت موسوى بپردازيم، لازم است كه به اجمال به كليت رأى او در اين خصوص اشاره‏اى بكنيم.
پولس با طرح آموزه نجات از طريق ايمان و باور «فيض رايگان خدا» (غلاطيان 2:16 و روميان 3:28) معتقد است كه شريعت هيچ جايگاهى در نجات انسان ندارد.

از نگاه او، شريعت «مقدس است» (روميان 7:12) و «روحانى است» (روميان 7:14) و به وسيله خدا به بنى‏اسرائيل اعطا شده (روميان 9:4) و از اين نظر از امتيازات اين قوم به شمار مى‏آيد. با اين همه، در نقشه خدا براى نجات بشر در آغاز چيزى به نام شريعت وجود نداشته است و تنها دليل پيدايش آن، گناه آدم و در پى آن هبوط و افول او و گرفتاريش در طبيعت جسمانى و فاسد است.(18)

پولس معتقد است تا انسان در اين طبيعت جسمانى است و علاوه بر شريعت روحانى خدا قانون جسمانى ديگرى بر او حكومت مى‏كند، نمى‏تواند از گناه نجات يابد. شريعت براى تشخيص خوبى از بدى است. با اين همه، شريعت هرگز نمى‏تواند او را از فروافتادن در گناه نجات دهد (روميان باب 7). به باور وى، با آمدن مسيح در نقش فرزند خدا و فدا شدنش براى انسان و كفاره شدن در مقابل گناه آدم، آدمى با ايمان آوردن به او مى‏تواند زندگى تازه را به دست آورد؛ يك زندگى روحانى كه گناه و به تبع آن شريعت در آن معنا ندارد. تنها راه رسيدن به اين زندگى تازه، ايمان به مسيح است و اوج اين ايمان «تعميد يافتن در مسيح» (غلاطيان 3:26). از نگاه پولس، انسان‏ها به وسيله اين ايمان پسران خدا مى‏شوند(19) و به مقام پسرخواندگى خدا مى‏رسند (غلاطيان 3:25). و در اين مقام، شريعت كاركرد خود را از دست مى‏دهد و انسان با هدايت روح‏القدس احيا شده (دوم قرنتيان 3:6 و 7) و از گناه نجات مى‏يابد.

در حقيقت، پولس با توصيف دوران پيش از آمدن مسيح به دوران كودكى و غلامى و با بهره‏گيرى از فرايند رشد معتقد است كه شريعت در نقش دايه يا نگهبان تنها در اين دوران مسئوليت داشت و با به سرآمدن اين دوران و رسيدن آدمى به بلوغ، شريعت كاركرد خود را از دست مى‏دهد.


3. پيش‏فرض‏هاى پولس در نفى شريعت:
بى‏گمان انديشه پولس بر سامانه‏اى از پيش‏فرض‏ها استوار است؛ پيش‏فرض‏هايى كه بدون‏توجه به‏آنها نمى‏توان به درك درستى از آنچه او در اين خصوص گفته، دست يافت. به همين دليل، به اجمال و در حد توان و ضرورت به اين پيش‏فرض‏ها اشاره مى‏گردد.

3ـ1. گناه اصلى
به واقع، كليدى‏ترين و اساسى‏ترين پيش‏فرض پولس در اين زمينه اعتقاد او به «گناه اصلى»(20) است؛ بدان معنا كه پس از تحقق مشيت الهى و گناه آدم در باغ عدن و پس از آن‏كه همه عطايا و كمالات ممتاز او سلب شد، نسل او نيز از آن كمالات محروم مانده و همه انسان‏هاى پس از او با طبيعتى فاسد و گناه‏آلوده به هستى گام مى‏نهند. در حقيقت آنان از گناه جد خود در رنج‏اند.(21)

باور به گناه نخستين (با تفسيرى كه خواهد آمد) باورى كاملاً يهودى است و دور از درستى نيست كه پولس در اين انديشه از آموخته‏هاى يهودى‏اش متأثر باشد. دانشمندان يهودى، كه روزگارى پولس در زمره آنان بود، بر اين مطلب اتفاق دارند كه طبيعت آدمى در اثر گناه نياى خود آلوده شده(22) و گناه آدم و حوا در باغ عدن بر همه نسل‏هاى بعد از آنان اثر گذاشته است و نسل آدم براى هميشه بار گناه اجداد خود را بر دوش مى‏كشد.(23) البته در اين‏كه مراد پولس از گناه اصلى چيست، آراى متفاوتى ارائه شده است. برخى چون اريگن با تفسيرى افراطى معتقدند كه هر انسانى بدان سبب كه از انسان گناهكارى پيش از خود به وجود مى‏آيد، او نيز گناهكار زاده مى‏شود.(24) بر اين اساس، هر انسانى كه به دنيا مى‏آيد، گناه و خطاى آدم ابوالبشر را بر دوش مى‏كشد و به همان گناه گناهكار شناخته مى‏شود.(25) دسته‏اى ديگر، مراد پولس از گناه نخستين را چنين تفسير مى‏كنند كه انسان گناه جد خود را به ارث نبرده بلكه طبيعت گناه‏آلوده او را به ارث برده است؛ طبيعت ضعيفى كه نتوانست انسان نخستين را در برابر وسوسه‏هاى بيرونى شيطان، از گناه و سقوط نگاه دارد.(26) بر اساس اين تفسير، انسان بر اثر گناه جد خود از نظر معنوى و اخلاقى ضعيف شد و به همين دليل هر بار كه فرصتى پيش آيد او نيز به سهو و ناخواسته به‏دام گناه فرومى‏رود واين صفت اگرچه به‏خودى خود گناه نيست ولى چون سبب سقوط وگناه است، نشانه ضعف ونقص است.(27) درتفسير سوم، مراد پولس از گناه نخستين چنين تفسير مى‏شود كه در آزمون باغ عدن، آدم به نيابت از همه انسان‏ها شركت جسته بود. اگر او در آن آزمون پيروز مى‏شد گويى همه انسان‏ها پيروز شده بودند و حال كه چنين نشده و او اين آزمون را ناموفق به پايان رسانيده، گويا تمام انسان‏ها آزمايش شده و ناموفق بوده‏اند. از اين‏رو، به دليل گناهكار بودن آدم، گناه فرد فرد آدميان آشكار گرديد و همه افراد بشر تنبيه شدند و به اين ترتيب طبيعت فاسد آدمى به تمام نسل او سرايت كرد.(28)

از ميان اين سه تفسير، كه البته بخشى از تفاسير متعدد از آموزه گناه نخستين است،(29) تفسير نخست نه با آموزه‏هاى عيسى در عهد جديد سازگار است(30) و نه با پيشينه يهودى اين اعتقاد و تفسير دانشمندان يهودى از گناه نخستين؛ زيرا اين دانشمندان در كنار باور به گناه نخستين، به اين معنا نيز اعتقاد دارند كه انسان ذاتا موجودى بى‏گناه است: «مثل كودك يك‏ساله كه هنوز مزه گناه را نچشيده است»(31) يا: «خوشا به حال كسى كه در لحظه مرگ مانند لحظه تولد باشد.»(32) اين باور پولس در الاهيات مسيحى چنان ريشه دوانده كه امروزه همه مسيحيان و عالمان الاهيات مسيحى آن را يكى از اصول مهم و خدشه‏ناپذير الاهيات مى‏دانند؛ بدان پايه كه در اعتقادنامه شوراى ترنت(33) مى‏خوانيم: «اگر كسى ادعا كند كه گناه آدم فقط به خودش صدمه رساند و به فرزندانش آسيبى نرساند، يا عدالت و تقدسى كه از طرف خدا داشت فقط از دست خودش رفت نه از دست ما... چنين كسى ملعون است.»(34)


3ـ2. مرگ
پيش‏فرض دوم پولس در نفى شريعت، مفهوم مرگ است. در نگاه او و بر اساس تحليلى كه از گناه و گناه اصلى دارد، گناه با مرگ در يك نقطه با هم در پيوند است: «زيرا كه مزد گناه مرگ است» (روميان: 6:23). بر اين اساس، پولس اعلام مى‏كند كه بر اثر گناه آدم در باغ عدن، وارثان او، كه همان نسل اويند، گرفتار طبيعتى فاسد و گناه آلوده شدند و مرگ نيز در عالم هستى داخل شد و بر او و نسلش سايه افكند. او به روشنى مى‏گويد: «... به وساطت يك آدم گناه داخل جهان شد و به (وسيله) گناه، مرگ» (روميان 5:12). بر اين اساس اگر گناهى از آدم سر نمى‏زد، وى هرگز گرفتار مرگ نمى‏شد.

رأى پولس بر اين تحليل استوار است كه انسان در اثر گناه آدم، نياى انسان، به راهى كشانده شده كه پايانى جز مرگ نخواهد داشت.»(35) در اين‏جا بر آن نيستيم تا بياييم كه پولس چگونه چنين تعاملى را بين مرگ و گناه استوار داشته و مرگ بر اساس چه توجيهى ثمره و نتيجه گناه است و آيا مرگ، عقوبتِ تكوينى گناه است يا تشريعى آن. اين پرسش‏ها در جاى خود مهمند و اگر پژوهشگرى در آثار پولس و مفسران او تحليلى با حوصله انجام دهد، شايد بتواند پاسخى براى آنها بيابد؛ اما در حوصله نوشته پيشِ رو نيست و در تكميل بحث نيز تأثير چندانى ندارد. با اين همه مسلم است كه آدم در پى ارتكاب گناه تمام آن مناقب و موهبت‏هاى ممتاز را از دست داد و به طبيعتى جسمانى تنزل يافت و در اين طبيعت تازه پايانى جز مرگ نخواهد داشت.

نگاه پولس به مرگ و رابطه آن با گناه مثل نگاهش به گناه اصلى از آموخته‏هاى پيشين او از دانشمندان يهودى تأثير پذيرفته است؛ زيرا بنابه تفكر دانشمندان يهودى، مرگ در اثر گناه آدم و حوا بر آنها عارض گشت وگرنه آنان براى بقا و زندگى ابدى در بهشت آفريده شده بودند: «هر گاه كسى از تو بپرسد كه اگر آدم ابوالبشر خطا نمى‏كرد و از ميوه درخت ممنوع نمى‏خورد، تا ابد زنده و جاويد مى‏ماند، تو در جواب او بگو كه (الياس) پيامبر خدا خطا نكرد و تا ابد زنده و جاويد ماند.»(36) باز در بيانى ديگر و هويداتر آمده است كه: «فرشتگان خدمتگزار به حضور ذات اقدس متبارك عرض كردند: اى پروردگارِ عالم چرا مجازات مرگ را براى آدم معيّن كردى؟ خداوند در پاسخ فرمود: من فرمانى سبك به او دادم، او آن را نقض كرد.»(37)

آيات عهد عتيق نيز اين ارتباط را تأييد و تصريح مى‏كند. در آن‏جا تصريح شده كه خدا بر آن بود تا آدم را به گونه‏اى شبيه خود بيافريند: «به خود گفت آدم را به صورت ما و موافق و شبيه ما بسازيم» (پيدايش 1:28) و او را تهديد كرد كه اگر آنچه را فرمان داده، اطاعت نكند از هدف خود كه بقا و دوام انسان است دست خواهد كشيد: «خداوند آدم را امر فرموده گفت: از هر درختان باغ بى‏ممانعت بخور، اما از درخت معرفتِ نيك و بد زنهار نخورى، زيرا روزى كه از آن خورى هر آينه خواهى مرد» (پيدايش 2:16).


3ـ3. هبوط
پيش‏فرض ديگر پولس در نقد شريعت، تفسير ويژه او از هبوط است؛ تفسيرى كه تا پيش از او در ادبياتِ مسيح و عهد عتيق به معناى رانده‏شدن از بهشت تفسير مى‏شد. آفرينش انسان در موقعيتى متمايز و آسمانى، از اصول بديهى الاهيات مسيحى است. بر اساس اين باور، انسان برترين آفريده خدا است. «متن محورى در اعتبار اين آموزه، آيه 27 از باب نخست سفر پيدايش است كه بيان مى‏كند كه آدمى در چهره و صورت خدا آفريده شده است.»(38) اما او نتوانسته است اين موقعيت ممتاز را نگه دارد و در اثر گناه از آنچه داشته و از مواهب آسمانى كه در اختيارش گذاشته شده بود، جدا شده و در وضعيت تازه‏اى قرار گرفته است. اين اصل الاهياتى كه بى‏ترديد ريشه در آموزه‏هاى پولس دارد، در حقيقت هبوط را نوعى تنزل رتبه‏اى معنا مى‏كند؛ به آن معنا كه آدم به دنبال گناه از منزلت بلند خود به پايين سقوط كرد.

بر اساس اين ديدگاه، انسان آنگاه كه آفريده شد، در مقام «چون خدايى» آفريده شد و به همين دليل، روحانى بود و در زندگى‏اى روحانى مى‏زيست و مقررشده بود كه جاودانه زندگى كند ولى در اثر گناه از اين منزلت ممتاز به زير آمد و موقعيتى پست يافت و به مقام غلامى رسيد. پس در اين سير، از نگاه پولس مقصد هبوط غلامى است و مبدأ آن موقعيت ممتاز «چون خدايى».

درپى اين تنزل موقعيت است كه رابطه آدمى با خدا تغيير كرد و آن رابطه صميمانه پيشين بعد از سقوط جاى خود را به رابطه حاكم و محكوم داد و از آن پس آدم و حوا احساس كردند كه خدا از آنها ناراضى است به همين دليل ترسان شدند (رساله روميان؛ باب 7). آنها دريافتند كه مقام خود را در برابر خدا از دست داده‏اند و در حضور او محكومند.(39) از نگاه پولس، همين رابطه تازه است كه زمينه‏ساز اعطاى شريعت از سوى خدا به آدم است و اين رابطه تا زمان آمدن مسيح و ايمان به او ادامه دارد ولى با آمدن اوست كه انسان در سايه ايمان به او مى‏تواند به رابطه تازه‏اى دست يابد و از سلطه شريعت رهايى يابد.

3ـ4. شريعت
اما اين پايان ماجراى گناه نخستين و عواقب آن نيست و در اين ميدان مرگ تنها بازيگر نيست. در اين چرخه عنصرى ديگر نيز وجود دارد كه به ايفاى نقش مى‏پردازد. اين عنصر چيزى نيست جز «شريعت».(40) پولس معتقد است كه گناه آدم ابوالبشر نه تنها جاودانگى او را گرفت و او را به دام مرگ انداخت و نه تنها طبيعت روحانى و الهى او را ستاند و در كالبدى جسمانى گرفتار كرده، بلكه علاوه بر اين، آدمى را به شريعت مبتلا كرد؛ زيرا شريعت از اقتضائات و لوازم زندگى زمينى و جسمانى است كه آدمى در اثر گناه به آن گرفتار شده است. او معتقد است كه آدمى از اين پس بنده اطاعت است و فرمانبرى كه بايد در چارچوب شريعت گام بردارد. از نگاه پولس، شريعت در نقشه نجات خدا براى انسان جايى نداشته(41) و تنها دليل افزوده شدن آن، گناه اصلى و هبوط آدم است و در حقيقت به سبب تقصيرها بر آن افزوده شده است (غلاطيان 3:19). اگر نبود گناه آدم و افول از آن طبيعت روحانى، شريعت هرگز به ميان نمى‏آمد.

پولس با الهام از همان آموزه‏هاى يهودى معتقد است كه خداوند به خاطر گناه آدم، چنان بر او خشم گرفت و از او ناخشنود شد كه از آفرينش پشيمان گشت و بر آن شد تا او را نابود سازد: «و خدا پشيمان شد كه انسان را بر زمين ساخته بود و در دل خود محزون گشت و خداوند گفت انسان را كه آفريده‏ام از روى زمين محو سازم ... چرا كه متأسف شدم از ساختن ايشان» (پيدايش 6:6 ـ 7)، اما اقبال او چنان بلند بود كه با شفاعت پيامبرى چون نوح، نسل آدم نابود نشد بلكه به غلامى پذيرفته شد و از آن پس در چارچوب معاهده و پيمان با خداوند درآمد. پولس بر اساس همين آيات از كتاب مقدس معتقد است كه آدمى در يك سير كاملاً نزولى از مقام آسمانىِ «چون خدايى» فرود آمد و كسوت غلامى و بندگى پوشيد (روميان 8:14 و 16 و روميان 5:28) و از آن‏جا كه مقام تازه انسان اقتضائات تازه‏اى دارد، كه از آن جمله فرمانبرى است، عنصر شريعت نيز در تاريخ زندگى بشر پديد مى‏آيد. باتوجه به همين پيش‏فرض‏ها است كه او باور دارد كه «در نقشه اصلى خداوند براى نجاتِ آدمى (و نيز در آفرينش انسان)، شريعت وجود نداشته و دليل اضافه‏شدن آن به اين نقشه، گناه انسان و «طبيعت گناه آلوده اوست.»(42) او خود مى‏گويد: «پس شريعت چيست؟ براى تقصيرها بر آن افزوده شد» (غلاطيان 3:19).

پولس براى آن‏كه ادعاى خود را بيش از پيش به كتاب‏مقدس استوار سازد و از آن براى ادعاى خود شاهدى بياورد، به داستان زندگى حضرت ابراهيم اشاره مى‏كند. او معتقد است كه در وعده خدا به ابراهيم، كه بر اساس آن خدا متعهد شده بود تا نسل او را وارثان زمين گرداند، سخنى از شريعت به ميان نيامده است(43) و انجام اين وعده و تعهد هرگز بر رعايت اصولى به نام شريعت استوار نيست: «زيرا اگر ميراث از شريعت بودى، ديگر از وعده نبودى؛ ليكن خدا آن را به ابراهيم از وعده داد» (غلاطيان 3:18). بر اساس اين انديشه، گناهكارى‏هاى بشر در فاصله وعده و ناموس، كه بر اساس سفر خروج 430 سال طول كشيد، سبب شد تا خدا با وضع شريعتْ مرزهاى خير و شر را براى بشر عيان كند تا شايد بتواند اين مرزها را نگه دارد و از آن پس، ميراث نه از عهد كه از شريعت است.

در اين‏جا پرسش ديگرى مطرح است و آن اين‏كه آيا واقعا شريعت جنبه عقوبت و عذاب دارد؟ يعنى خدا براى اين‏كه بندگان گناهكارش را عذاب كند آنان را به انجام دادن شريعت فرمان داد يا اين‏كه شريعت اثر تكوينى گناهكارى است و عقوبتى در ميان نيست؟ آيا شريعت نوعى مهربانى و لطف است كه خدا به بندگانش ارزانى كرده است؟ در گفته‏هاى پولس پاسخ اين پرسش به خوبى آمده است. او معتقد است كه انسان پس از آن‏كه تنزل‏رتبه يافت و از مقام «چون خدايى» نزول كرد و به مقام بردگى رسيد، شريعت بدو داده شد. پس از اين منظر، شريعت از تبعاتِ عقوبت گناه و يا خودْ عقوبت است. از سوى ديگر، وجود شريعت در اين زندگى تازه مى‏تواند لطف خداوند به بنده‏اش شمرده شود؛ چون بنده‏اى كه طبيعتش به گناه آلوده شده، هر لحظه در خطر ابتلا به گناه است و هر آن ممكن است خود را به گناهى گرفتار ساخته، متوجه گناه خود نگردد. البته ممكن است اين خطا را گناه نناميم، چون شريعت وجود ندارد تا گناه معنا داشته باشد: «زيرا قبل از شريعت گناه در جهان مى‏بود، لكن گناه محسوب نمى‏شد در جايى كه شريعت نيست» (روميان 5:13) ولى به هر حال خطا وجود دارد. به همين دليل خدا بر بنى‏اسرائيل منت گذاشته،(44) به آنان قانونى ارزانى داشت تا بتوانند خطا را از صواب، و درستى را از نادرستى تشخيص دهند، شايد ناخواسته به دام خطا گرفتار نيايند. «به بيان ديگر، شريعت چاره‏اى است براى مبارزه با گناه»(45) كه خداوند به بندگانش عطا كرده است. او مى‏گويد: «اما شريعت در ميان آمد تا خطا زياد شود» (روم 5:20) كه البته مراد از ازديادِ خطا، زياد شدن شناخت آدمى از خطا است(46) نه خطاكارى. در اين نگاه به شريعت، شريعت مى‏تواند دو معنا يا دو وظيفه داشته باشد: نخست محدود كردن طبيعتِ سقوط‏كرده و گناه‏آلوده آدمى؛ به اين بيان كه آن را در چارچوب بايدها و نبايدهايى ايجابى محدود كند. دوم تبديل خطا به گناه و تجاوز از قانون؛ چون تا پيش از اين، آن‏گونه كه خود پولس اظهار مى‏دارد، خطا بود ولى گناه نبود اما با آمدن شريعت گناه آشكار شد، يعنى خطا به گناه تبديل شد يا اين‏كه خطا به تجاوز از قانون مبدل گشت. هر دو معنا را مى‏توان در تشبيهى ساده بيان كرد. علائم راهنمايى و رانندگى در جاده دو وظيفه دارند؛ نخست اين كه سرعت خودروها را كم كنند، زيرا پيوسته عواقب سوء سرعت را به راننده هشدار مى‏دهند. دوم اين‏كه اگر راننده به هشدارها توجه نكرد و از سرعت مجاز تجاوز كرد، ديگر هيچ بهانه‏اى ندارد چون آگاهانه از قانون نافرمانى كرده است. در نتيجه، اين علايم خطا را به نافرمانى تبديل كرده‏اند.(47) اين‏كه بعضى از مفسران با استفاده از آياتى چون روميان 5:20 شريعت را مايه ازدياد گناه شمرده‏اند، مرادشان همين معنا بوده است.(48) بر اساس آنچه گذشت، خدا خواست كه گناه را براى انسان آشكار سازد و به همين دليل شريعت را به بشر تعليم داد و بدين وسيله بدو اعلان داشت كه نبايد از اين قوانين خارج گردد وگرنه گناه خواهد كرد و در برابر گناه عقاب خواهد شد.(49) خدا با اين احكام، در حقيقت خواسته است كه به بنده‏اش تفهيم كند كه او خدا است و بنده، بنده و بين آنها مرزهايى هست و البته نگهدارى اين مرزها لازم است.(50) علاوه بر آن، خدا خواسته است كه وضعيت ويژه انسان را نيز به او تفهيم كند و به او بفهماند كه طبيعت گناه‏آلودى دارد كه هر آن ممكن است او را به دام خطا و گناه اندازد؛ همان طبيعتى كه هيچ راه فرارى از آن ندارد و بدين‏سان متوجه باشد كه او به رهايى‏بخشى واقعى نياز دارد.(51)

3ـ 5. فديه
«او آمد تا با قربانى كردن خود گناه را بردارد» عبرانيان 9:26. پيش‏فرض ديگر پولس در نفى شريعت، آموزه «فديه» است. فديه را بايد يكى از اساسى‏ترين آموزه‏هاى او بدانيم. بر اساس اين تعليم، بشر از آغاز تاريخ به سبب گناه از خدا دور شده و از منزلت آسمانى خود به زير آمده است؛ امّا در پى خضوع كامل و اطاعت مطلق عيسى از خدا كه در زندگى، رنج‏ها و مرگ وى جلوه‏گر شده، انسان‏ها با خدا آشتى كردند و به موقعيت گذشته دست يافتند. اين عقيده را نجات يا فدا مى‏نامند.(52) بر اساس اين باور، آدمى در پى مرگ عيسى و مصلوب‏شدنش از نيروهاى مرگ و گناه نجات مى‏يابد.

مسئله فديه و كفاره شدن عيسى براى تمامى انسان‏ها، يكى از مهم‏ترين مباحث الاهياتى عهد جديد به شمار مى‏رود.(53) پولس با ابداع اين نظريه بر آن است كه در حالى كه غضب الهى به دليل گناه بر تمام بشر سايه گسترانده بود و همه آدميان در زير سلطه گناه زندگى مى‏كردند، خورشيد رحمت و مهربانى خداوند راه ديگرى براى بشر روشن كرد و به انسانِ زندانى در زير سلطه گناه، رهايى ارزانى داشت و در پرتو اين همه مهربانى و لطف براى مسئله گناه راه حلى فراهم آمد و اين راه حل كه پولس از آن به «فيض و لطف رايگان الهى» تعبير مى‏كند، از طريق كفاره شدن مسيح براى گناه انسان صورت پذيرفت.

او معتقد است كه خدا فرزند خود را در بدنى چون بدن انسان‏ها به اين جهان فرستاد. او آمد و جانش را در راه آمرزش گناه انسان‏ها قربانى كرد تا آنان را از زير بار گناه برهاند: «...خدا پسر خود را در شبيهِ جسمِ گناه و براى گناه فرستاده و بر گناه درجسم فتوا داد تا عدالت شريعت كامل گردد در انسان‏هايى چون ما كه نه بر حسب جسم بلكه بر حسب روح رفتار مى‏كنيم» (روميان 8:4). پولس در جايى ديگرى مى‏گويد كه بر اثر گناه رابطه انسان و خدا به دشمنى گراييده بود اما خدا پسرش را فدا كرد تا اين رابطه دشمنى به رابطه دوستى مبدل گردد: «زيرا در حالى كه دشمن بوديم، به وساطت مرگِ پسرش با خدا صلح داده شديم. پس چقدر بيشتر بعد از صلح يافتن به وساطت حيات او نجات خواهيم يافت» (روميان 5:10).

او در جايى ديگر مى‏گويد: «او كه پسر خود را دريغ نداشت، بلكه او را در راه جميع ما تسليم نمود...» (روميان 8:33). و اين اوج مهربانى و رحمت پروردگار است كه او زمانى كه آدمى درمانده و زير بار گناه شانه خم كرده بود، مسيح را به فرياد او مى‏رساند: «در آن هنگام كه ما درمانده و ذليل بوديم، درست در زمان مناسب، مسيح آمد و در راه ما گناهكاران جان خود را فدا كرد» (ترجمه تفسيرى كتاب مقدس، روميان 5:6).

پس مسيح به وسيله خدا فرستاده شد تا مجازات گناهان ما را متحمل شود و خشم و غضب خدا را از ما برگرداند و از آن پس، همه «به فيض او مجاناً عادل شمرده مى‏شوند، به وساطت آن فديه كه در عيسى مسيح است» (روميان 3:24). و بدين‏سان خداوند خون عيسى مسيح و ايمان انسان به او را وسيله‏اى قرار داد تا آدمى از زير بار گناه و غضب الهى نجات يابد: «كه خدا او را از قبل معيّن كرد تا كفاره باشد به واسطه ايمان به وسيله خون او تا آن كه عدالتِ خود را ظاهر سازد، به سبب فروگذاشتن خطاياى سابق در حين تحمل خدا» (روميان 3:25). در نگاه پولس، اين‏ها همه نشان از لطف خدا و مهربانى‏اش دارد كه خواسته است غفورانه گناه بنده‏اش را به واسطه ايمان به مسيح پاك كند.(54) بنابراين خدا راهى تازه گشوده است، راهى كه در پرتو آن انسان مى‏تواند از آن طبيعت كُهنه و گناه‏آلودى كه ميراث كهن نياى بزرگ اوست، رهايى يابد.

البته اين صرفاً يك رأى و نظريه است، اگرچه امروزه يكى از اصول اساسى و مهم الاهيات مسيحيت است و به‏رغم آن‏كه الاهيدانان مسيحى در تبيين، تفسير و ترجمه عقلانى آن بسيار كوشيده‏اند، اين اعتقاد را مسيح تأييد نكرده است و براى خود الاهيدانان مسيحى نيز ابهامات زيادى داشته است. در حقيقت، پولس براى كفاره گناهان قوم خود الاهياتى به وجود آورد كه در سخنان مسيح چيزى جز نكات مبهمى در تأييد آن نمى‏توان يافت (روميان 5:12). چنين مفهومى نزد مشركان قابل قبول‏تر بود تا يهوديان. مردم مصر، آسياى صغير و يونان از دير زمان به خدايانى مانند اوزيرس و آتيس و ديونيوس كه به خاطر نجات بشر مرده بودند اعتقاد داشتند. عنوان‏هايى از قبيل سوتر (منجى) و الئوتريوس (=رهاننده) به اين خدايان اطلاق شده بود. واژه كوريوس (خداوندگار) كه پولس به مسيح اطلاق مى‏كند، همان عنوانى بود كه كيش‏هاى سوريه و يونان به ديونيوس كه مى‏مرد و رستگارى را عملى مى‏ساخت داده بودند. غير از يهوديانِ انطاكيه و شهرهاى ديگر، كه هرگز عيسى را در حياتش نشناخته بودند، ديگران نمى‏توانستند او را جز به شيوه خدايان منجى بپذيرند(55) و البته شايد پولس، متأثر از آداب و رسوم يهوديان و مشركان در مورد قربانى كردن «بز طليعه» براى كفاره و قربانى، چنين الاهياتى را به دنياى مسيحيت تزريق كرده باشد.

پولس در مواجهه با اين پرسش كه چگونه ممكن است در پرتو مرگ و درد يك نفر تمام آدميان از گناه نجات يابند، پاسخى مى‏دهد كه همان گونه كه گناه يك نفر (مراد آدم ابوالبشر) مرگ و گناه را به تمام عالم جارى كرد، فيض الهى از طريق يك نفر نيز مى‏تواند به تمامى عالم سريان يابد. از اين‏رو، همچنان كه به واسطه آدم گناه داخل جهان گرديد و به (وسيله) گناه، موت (روميان 5:12ـ15)، به همين‏سان به واسطه يك نفر يعنى عيسى‏مسيح فيض خدا به همه جهان جارى مى‏شود. او با صراحت مى‏گويد: «در نتيجه گناه يك انسان يعنى آدم، مرگ و نابودى همه‏چيز را در چنگال خود گرفت؛ اما تمام كسانى كه هديه خدا يعنى آمرزش و پاكى كامل از گناه را مى‏پذيرند از آن‏پس شريك حيات و سلطنت يك انسان ديگر يعنى عيسى‏مسيح مى‏گردند. بلى، گناه آدم براى همه محكوميت به همراه آورد ولى عمل شايسته و مقدسى كه مسيح انجام داد همه را از محكوميت رهايى مى‏دهد و به ايشان زندگى مى‏بخشد» (ترجمه تفسيرى كتاب مقدس، روميان 5:17ـ19).

بر اين اساس، پولس معتقد است كه با فديه شدن عيسى براى انسان او از مرگ و حيات جسمانى رها شد و به تبع آن از زير شريعت و فرمان نيز به‏در آمده است.(56) به بيان روشن‏تر، «مرگ مسيح به عصر شريعت پايان داده است.»(57) به گفته او، «مسيح ما را از لعنت شريعت فدا كرد» (غلاطيان 3:12).

3ـ6. پسرخواندگى و رهايى از شريعت
«زيرا همگى شما به وسيله ايمان در مسيح‏عيسى پسران خدا مى‏باشيد» غلاطيان 3:26.

«پسرخواندگى»، از اصطلاحات خاص پولس است، واژه‏اى كه تا پيش از او به كار نرفته بود. مراد از اين واژه، از نگاه او و الاهيات مسيحى، نوعى رابطه خاص بين انسان و خدا است.

انسان در پى گناه نياى خود از آن طبيعت آسمانى و از خدا دور شد، و بر اثر گناه به غلامى رفت (غلاطيان 4:1ـ4)، اما با آمدن پسر خدا و فديه شدنش براى انسان و گناه او، آدمى از آن وضعيت به‏در آمده و ديگر غلام نيست،(58) بلكه پسرخوانده خدا است. او خود مى‏گويد: «چون زمان به كمال رسيد خدا پسر خود را فرستاد كه از زن زاييده شد و زير شريعت متولد تا آنانى را كه زير شريعت باشند فديه كند تا آنكه پسرخواندگى را بيابيم» (غلاطيان 4:4 و 5). لهذا ديگر غلام نيستى بلكه پسر (غلاطيان 4:7).

از ديدگاه پولس، مبدأ و مقصد نجات چنين تعريف مى‏شود: نجات از غلامى و رسيدن به پسرخواندگى واين درسايه فديه‏اى است كه در زندگى، رنج‏ها و مرگ پسرخدا به‏دست آمده است؛ بدان معنا كه خدا با درك موقعيت دشوار انسان و گرفتارى‏اش با فرستادن پسرخود به صحنه آمده است تا اورا نجات دهد و درخانواده خود فرزند سازد.

فرزندخواندگى در رسائل پولس كاربردهاى فراوانى دارد ولى عمده مشخصات آن را مى‏توان در سه ويژگى زير سامان داد:
ويژگى اول اين موقعيت رابطه‏اى خاص است كه ميان انسان و خدا پديد مى‏آيد. در اين رابطه، انسان ديگر از غلامى بيرون آمده و عضوى از خانواده خداست. به همين دليل، خدا ديگر حاكم نيست بلكه پدر است و به همين دليل است كه به گفته پولس: «خدا را از درون ابّا يعنى اى پدر ندا مى‏كنيم» (روميان 8:15). اين رابطه، رابطه‏اى است لطيف بين خدا و انسان كه بر محور محبت و عشق استوار است نه فرمان و اطاعت.

ويژگى دوم اين موقعيت پيوند عميق آن با روح‏القدس است (غلاطيان 3:2 و 14:16)، بدان معنا كه آدمى با رسيدن به اين موقعيت عطاى روح‏القدس را دريافت مى‏كند (روميان 8:9). با رسيدن انسان به مقام پسرخواندگى، روح‏القدس در درون انسان ساكن مى‏شود (امثال: 4:23) و با جاى گرفتن در مركز اراده آدمى او را دگرگون ساخته و احيا مى‏كند (دوم قزنتيان 3:6 و 7).

ويژگى سوم مقام پسرخواندگى، رهايى انسان از طبيعت جسمانى است؛ چه اين‏كه خود مى‏گويد: «پسرخواندگى يعنى خلاصى از جسم خود» (روميان 8:23) و بى‏گمان مراد از طبيعت جسمانى كه انسان از آن رها شده، همان طبيعت فاسدى است كه آدم در پى ارتكاب گناه بدان گرفتار شده است.

اما آنچه درباره مقام پسرخواندگى نبايد از چشم دور بماند، پيوند عميق آن با ايمان به مسيح است؛ بدان معنا كه آدمى فقط از راه ايمان به مسيح است كه مى‏تواند به اين مقام نايل گردد (غلاطيان 3:26). به همين دليل، از نگاه پولس تنها ايمان است كه انسان‏ها را پسران خدا مى‏كند.(59) پولس در اين خصوص تعابير ويژه‏اى دارد. او با اصطلاح «زندگى‏كردن در مسيح» (روميان 6:18) اوج ايمان به مسيح را نشان مى‏دهد؛ اصطلاحى كه بى‏گمان اساس فرزندخواندگى و مايه مشاركت آدمى با عيسى مسيح است، بدان سبب كه «چون عيسى خود پسر خداست، پس همه آنان كه در او هستند اجزاى بدن او فرزندان خداى‏اند.»(60) اين اصطلاح كه مورد توجه يوحنا نيز بوده و او نيز از آن در مثال معروفش يعنى «تاك و شاخه‏هاى آن» بهره جسته است (يوحنا 15:14ـ10)، با مفاهيمى ديگر كه پولس آنها را زياد به كار گرفته، عمق بيشتر مى‏يابد؛ مفهومى چون «تعميد در مسيح»(61) كه زندگانى در مسيح را به بيانى عميق‏تر بيان مى‏كند.

پولس در رساله خود به روميان «تعميد در مسيح» را به مثابه مرگ و زندگى جديد تصوير مى‏كند و نشان مى‏دهد كه تعميد مظهر پايان‏يافتن رابطه قديمى انسان با خدا و آغاز رابطه‏اى جديد است. او مى‏گويد:

آيا نمى‏دانيد كه جميع ما كه در مسيح تعميد يافتيم، در موت او تعميد يافتيم. پس چون‏كه در موت او تعميد يافتيم، با او دفن شديم تا آن‏كه به همين قسمى كه مسيح به جلال پدر از مردگان برخاست، ما نيز در تاريكى حيات رفتار نماييم؛ زيرا اگر بر مثال موت او متحد گشتيم هر آينه در قيامت وى نيز چنين خواهيم شد. زيرا اين را مى‏دانيم كه انسانيت كهنه ما با او مصلوب شد تا حد گناه معدوم گشته، ديگر گناه را بندگى نكنيم (روميان 6:3ـ7).

بر اساس اين آيات، تعميد مظهر ايمان شخص مسيحى است كه او را با مسيح متحد مى‏كند؛ به‏گونه‏اى كه او نيز با مسيح نسبت به گناه مى‏ميرد و با مسيح نسبت به هر چه كه به زندگى گذشته تعلق دارد دفن مى‏شود و با مسيح براى يك زندگى تازه كه گناه در آن تسلطى ندارد، قيام مى‏كند.(62) پولس مى‏كوشد تا اين نكته را به خوانندگان رساله‏هايش بفهماند، كه يك ايماندار زمانى زير شريعت بوده است، اما وقتى همراه با مسيح نسبت به گناه مرد، تعهد قانونى او نيز به شريعت پايان يافته و در نتيجه او آزاد است و مى‏تواند به زندگى جديدى بپيوندد كه در آن از ثمرات روح‏القدس بهره گيرد (روميان 7:4) و در راه ايمان خود استوار بماند.

او نظريه خود را با تمثيل ازدواج چنين بيان مى‏كند كه: زنى كه ازدواج كرده تا زمانى كه شوهرش زنده است، شرعا به شوهرش تعلق د ارد و مجاز نيست با مرد ديگرى ازدواج كند؛ اما هنگامى كه شوهرش بميرد، آزاد است و مى‏تواند با مرد ديگرى ازدواج كند. آن زن در صورتى كه پيش از فوت شوهر دست به چنين عملى بزند، زناكار خوانده مى‏شود اما پس از مرگ شوهر اشكالى در اين كار وجود ندارد. در مورد شما نيز همين امر صادق است. بدين ترتيب كه شريعت يهود در گذشته همچون شوهر، صاحب اختيار شما بود اما شما همراه مسيح بر روى صليب مرديد. از اين‏رو، از قيد ازدواج و تعلق به شريعت يهود آزاد شديد و شريعت ديگر بر شما تسلط و حكمرانى ندارد.(63)

از نگاه پولس، مرگِ با عيسى و بر صليب‏شدنِ به همراه او و زندگىِ دوباره با او به معناى خاتمه يافتن شريعت است و انسان در اين زندگى جديد آن انسان پيشين نيست، بلكه هويتى تازه يافته و آن بخش از هستى‏اش كه گناه‏آلوده بود، بر صليب ميخكوب ماند و هرگز زنده نشد.

او خود مى‏گويد: «زيرا اين را مى‏دانيم كه انسانيتِ كهنه ما با او مصلوب شد تا جسد گناه معدوم گشته، ديگر گناه را بندگى نكنيم» (روميان 6:6). پولس كه شريعت را از لوازم زندگى جسمانى انسان مى‏دانست، حال كه با مردن و دوباره زنده‏شدن از آن حيات جسمانى جدا شده و يك زندگى سراسر روحانى يافته معتقد است كه شريعت دليلى براى ماندن ندارد، چون: «الآن كه ما مرده‏ايم و بدن كهنه‏اى كه زير بار گناه بود و ناموس بر آن حكم مى‏راند، به واسطه مسيح از ما گرفته شده است؛ پس ناموس هم تمام شده است چون ما ديگر زنده جسمانى نيستيم» (كولسيان 2:14) و با يافتن زندگى جديد ملتزم مى‏شود كه از اين پس «براى ناموس هيچ ارتباطى با آدمى وجود نخواهد داشت» (كولسيان 2:14).

با توجه به پيش‏فرض‏هاى يادشده، روشن مى‏شود از نگاه پولس شريعت كه به دليل هبوط انسان در پى گناه اصلى به ميان آمده بود، با آمدن مسيح و فدا شدنش از ميان رفته، ديگر به آن نيازى نيست: «و آن دست‏خطى را كه ضد ما و مشتمل بر فرايض و به خلاف ما بود، محو ساخت» (كولسيان 2:14).

4. شريعت و نجات
«از آن‏جا كه به اعمال شريعت هيچ بشرى در حضور او عادل شمرده نخواهد شد» (روميان 3:20).
در ابتدا لازم است به معناى نجات(64) در الاهيات مسيحى و تفاوت آن با معنايى كه در غير اين الاهيات از آن اراده مى‏شود اشاره شود. مراد از نجات در الاهيات مسيحى صِرف رستگارى و يا رهايى از دورخ نيست؛ بلكه از اين واژه كه از قضا واژه پر كاربردى است، رهايى از وضعيت پيش‏آمده از هبوط آدم است، يعنى رهايى انسان از طبيعتِ فاسد و گناه‏آلوده‏اى كه آدم در پى گناه به آن گرفتار شده است.(65)

پيش از اين گفته شد كه پولس شريعت را مقدس، روحانى و موهبتى الهى براى بنى‏اسرائيل مى‏داند. با اين همه، او معتقد است كه شريعت نمى‏تواند در نجات انسان به معناى يادشده تأثيرگذار باشد و انسان را از آن وضعيت پيش‏آمده رهايى بخشد و در حقيقت او اعلام مى‏كند كه «از اعمال شريعت هيچ بشرى عادل شمرده نمى‏شود» (غلاطيان 2:16).

پولس معتقد است شريعت نمى‏تواند انسان سقوط‏كرده را رهايى بخشد.(66) شريعت تنها مى‏تواند انسان را با خوبى‏ها و بدى‏ها آشنا كند و او را از ارتكاب بدى‏ها بازدارد و به انجام خوبى‏ها فراخواند، ولى هرگز نمى‏تواند به انجام آنها وادارد؛ چه اين‏كه به صراحت مى‏گويد: «چون‏كه از شريعت‏دانستن گناه است» (روميان 3:20).
مسئوليت و نقش شريعت از نگاه پولس مثل نقش تابلوهاى راهنمايى و رانندگى است. يعنى همان‏سان كه اين تابلوها بى‏آن‏كه بتوانند انسان را از تخلف بازدارند، تنها چگونگى راه را نشان مى‏دهند، شريعت نيز تنها قادر است انسان را آگاه كند و خطا را بر او آشكار سازد، ولى هرگز نمى‏تواند او را به ترك آن وادارد.

او مى‏گويد: براى من ثابت شده است كه وجود من به خاطر اين طبيعت نفسانى از سر تا پا فاسد است و هر چه مى‏كوشم، نمى‏توانم خود را به انجام اعمالِ نيكو وادارم. مى‏خواهم خوب باشم اما نمى‏توانم. مى‏خواهم كار درست و خوب انجام دهم، اما قادر نيستم. سعى مى‏كنم كار گناه‏آلودى انجام ندهم، اما بى اختيار گناه مى‏كنم. پس اگر كارى انجام مى‏دهم كه نمى‏خواهم، واضح است كه اشكال در كجاست: گناه هنوز مرا در چنگال خود اسير نگه داشته است (ترجمه تفسيرى كتاب مقدس، روميان؛ 7:20ـ 18). در جايى ديگر مى‏گويد: پس هرگاه كارى را كه نمى‏خواهم، به‏جا مى‏آورم. شريعت را تصديق مى‏كنم كه نيكو است و الحال من و ديگر فاعل آن نيستم، بلكه گناهى كه در من ساكن است (روميان 7:17ـ16).

در اين‏كه چرا شريعت مى‏تواند چنين نقشى داشته باشد، پولس به چند نكته برجسته اشاره مى‏كند: نكته نخست اين است كه شريعت بر خلاف وعده، بى‏واسطه به آدمى نرسيده است و از طريق ملائكه و با واسطه آنان به انسان داده شده است (غلاطيان 3:19)، پس در مقايسه با وعده (همان كه به حضرت ابراهيم داده شد) ضعيف بوده، كارايى لازم را ندارد.(67) نكته ديگر اين‏كه پولس شريعت را امرى روحانى و قدسى مى‏داند، در حالى كه گناه امرى است جسمانى و همين تغاير كافى است تا نتيجه اين باشد كه انسانِ گرفتار در تاريكى جسم بى‏تأثير از شريعت در دام گناه باقى بماند. او چنين مى‏گويد: «پس شريعت خوب است و اشكالى در آن وجود ندارد. اشكال در من است كه همچون يك برده به گناه فروخته شده‏ام. بنابراين، من اختيار عمل خود را ندارم، زيرا هر چه مى‏كوشم كار درست را انجام دهم نمى‏توانم، بلكه كارى انجام مى‏دهم كه از آن متنفرم. من به خوبى مى‏دانم كه آنچه مى‏كنم اشتباه است و وجدان ناراحت من نيز نشان مى‏دهد كه خوب بودن شريعت را تصديق مى‏كنم. اما كارى از دستم برنمى‏آيد زيرا كننده اين كارها من نيستم. اين گناه درون من است كه مرا وادار مى‏كند كه مرتكب اين اعمال زشت گردم زيرا او از من قوى‏تر است. اكنون ديگر براى من ثابت شده است كه وجود من به خاطر اين طبيعت نفسانى، از سرتاپا فاسد است. هر چه تلاش مى‏كنم نمى‏توانم خود را به انجام اعمال نيكو وادارم مى‏خواهم خوب باشم اما نمى‏توانم. مى‏خواهم كار درست انجام دهم اما قادر نيستم. سعى مى‏كنم كار گناه‏آلودى انجام ندهم، اما بى‏اختيار گناه مى‏كنم. پس اگر كارى را انجام مى‏دهم كه نمى‏خواهم، واضح است كه اشكال در كجاست: گناه هنوز مرا در چنگال خود اسير نگه داشته است» (ترجمه تفسيرى كتاب مقدس، روميان 5:14ـ20).

پولس در اين گفته‏ها و آنچه اندكى پيش از اين گفته‏ها آورده، مى‏كوشد تا بگويد كه شريعت چون روحانى است، نمى‏تواند با انسانى كه در زير بار گناه رها شده و جسمانى است تعامل برقرار كند. شريعت روحانى از او چيزى مى‏خواهد و جسمى كه او را اسير خود كرده و طبيعتى كه بر او حكم مى‏راند، چيزى ديگر. او گاهى ناچار مى‏شود كه در اين كشمكش، فرمان طبيعت گناه‏آلوده خود را اطاعت نمايد و به چنگال گناه فرو غلتد.

پولس بارها به اين درگيرى و منازعه درونى كه آدمى را به خود مشغول مى‏كند، پرداخته است. از يك‏سو، قانون جسم بودن و وجود طبيعتِ جسمانى و فاسد، بر اعضاى بدن آدمى حكم مى‏راند و از سوى ديگر شريعت روحانى و الهى، و در اين منازعه و كشمكش است كه انسان گاهى مرتكب چيزى مى‏شود كه نمى‏خواهد و گاهى مى‏خواهد امرى را اطاعت نمايد كه نمى‏تواند.

اما شايد مهم‏ترين دليل براى اينكه شريعتِ مقدس و وحيانى نمى‏تواند انسان را از ابتلا به گناه برهاند، اين نكته باشد كه شريعت امرى بيرونى است و حال اين‏كه تمايل به گناه به دليل وجود طبيعت فاسد و ذات جسمانى انسان امرى است درونى كه از اراده مى‏جوشد و روشن است كه آدمى به اوامر درونى خود راحت‏تر تن مى‏دهد تا فرمان‏هاى بيرونى. فرمانى كه از بيرون صادر مى‏شود پس از تحريك اراده و ايجاد انگيزه مى‏تواند مؤثر باشد و حال اين‏كه امر درونى از اراده و انگيزه كافى برخوردار است. همين دليل، كافى است تا پولس خود چنين اعتراف كند: «زيرا به حساب انسانيتِ باطنى به شريعت خدا خشنودم، لكن شريعتى ديگر در اعضاى خود مى‏بينم كه با شريعت ذهن من منازعه مى‏كند و مرا اسير مى‏سازد به آن شريعت گناه كه در اعضاى من حاضر است» (روميان 7:22 و 23).

اين جملات پولس تصويرگر انسان ناتوانى است كه زير فرمان و سيطره گناه دست و پا مى‏زند، خوبى را به او شناسانده‏اند و او مى‏خواهد خوب باشد ولى نمى‏تواند؛ بدى را نيز شناخته است و بر آن است تا از آن پرهيز كند ولى نمى‏تواند؛ چون كه فرمانى قوى‏تر از اين آموزه بيرونى بر او حكم مى‏داند و بدين‏سان اين انسان گرفتار به دنبال نجات‏بخش ديگرى است.

5. شريعتِ مقدماتى و موقتى
ازنگاه پولس شريعت موقتى و مقدماتى است،(68) بدان معناكه ازآن‏جاكه درنقشه خدا براى نجات انسان چيزى به نام شريعت وجود نداشته و بر اثر گناه آدمى و افول و سقوط و گرفتارى‏اش، به طبيعتِ گناه‏آلوده گرفتار آمده است،(69) و از آن‏جا كه نمى‏تواند درمان درد او باشد، به ناچار نمى‏تواند تمام اراده الهى براى رهايى انسان از اين طبيعت فاسد باشد، بلكه مقدمه‏اى است براى يك راه ديگر و زمينه‏سازى است براى ظهور منجى اصلى.(70)

او مراد خود از موقتى بودن شريعت و اعطاى نقش تمهيدى به آن را در شكل چند مثال بيان مى‏كند. مثال نخست او تشبيه شريعت به زندان است. او با اين تمثيل مى‏گويد: پيش از آمدن مسيح، همه ما در زندان احكام و قوانين مذهبى به سرمى‏برديم و تنها اميد ما اين بود كه نجات‏دهنده ما عيسى مسيح بيايد و ما را رهايى دهد (ترجمه تفسيرى كتاب مقدس، غلاطيان 3:23).

تمثيل شريعت به زندان مى‏تواند بيانگر دو نكته باشد: نخست اين‏كه شريعت از آدمى محافظت مى‏كند؛ يعنى در برابر خطر گناه آدمى را برحذر داشته و آگاهى مى‏بخشد ولى جنبه دوم كه شايد با مجموعه آموزه پولس در اين زمينه سازگارتر باشد، اين است كه آن‏گونه كه زندانبان براى مهار كردن زندانى است و دليلى بر اسارت آن، شريعت نيز نشانه زندانى بودن آدمى است. او مى‏گويد: زندانى بودن براى رسيدن به ايمان است: «و براى آن ايمانى كه مى‏بايست مكشوفه شود بسته شده بوديم» (غلاطيان 3:23) اما با آمدن ايمان نقش شريعت به عنوان زندان خاتمه يافته است.(71) چون ديگر زندان وجود ندارد و با ظهور مسيح و ايمان به وى آدمى از طبيعت گناه‏آلوده رهايى يافته و از زندان بيرون آمده است.

با اين بيان، روشن مى‏شود كه پولس معتقد است كه شريعت، مردم را به ضرورت ايمان آگاه مى‏كند و با آمدن آن ديگر مفيد فايده نخواهد بود: شريعت به اين منظور عطا گرديد كه مردم را به سوى مسيح رهبرى كند و «مسيح است انجام شريعت به جهت عدالت» (روميان 10:4) و هدف شريعت مسيح است.(72)

پولس براى نشان دادن موقتى‏بودن شريعت و نقش تمهيدى آن، از تمثيل يا تشبيه «لالا» استفاده مى‏كند: «پس شريعت لالاى ما شد تا به مسيح برساند، تا از ايمان عادل شمرده شويم» (غلاطيان 3:24). لغت يونانى كه در اينجا «لالا» ترجمه شده، عبارت از غلامى است كه مسئول بزرگ كردن بچه از هفت تا حدود هجده‏سالگى بوده است.(73) از نگاه پولس، شريعت نيز همين نقش را بر عهده داشته و پيروان خود را براى پذيرفتن مسيح آماده مى‏كرده است.(74) بر اساس اين تشبيه، نقش شريعت صرفا آن بوده كه در يك مرحله از سير تكاملى آدمى او را سرپرستى نمايد ولى هرگز مسئوليت سرپرستى او را براى تمام دوران نداشته و حال با رسيدن انسان به مرحله‏اى تازه كه عبارت از ظهور مسيح و ايمان به اوست، انسان ديگر به اين لالا نياز ندارد.

او در اين زمينه بيان ديگرى نيز دارد: «ولى مى‏گويم مادامى كه وارث صغير است، از غلام هيچ فرق ندارد، هر چند مالك همه باشد، بلكه زير دست ناظران و وكلا مى‏باشد تا روزى كه پدرش تعيين كرده است، همچنين ما نيز چون صغيرى بوديم زير اصول دنيوى غلام مى‏بوديم» (غلاطيان 4:1ـ4).

اين سومين تمثيلى است كه پولس براى نشان دادن موقتى بودن شريعت بيان مى‏كند. مراد پولس از وكلا و ناظران در اين تمثيل كه در دوران كودكى آدمى را تحت نظارت و تدبير دارند، شريعت و معلمان آن است.(75) او در اين تمثيل بر آن است تا از فرايند رشد بهره گرفته، زندگى آزاد از شريعت و ايمان به مسيح را با زندگى زير اصول شريعت مقايسه كند. بر اين اساس، او دوران پيش از آمدن مسيح را دورانِ نابالغى انسان مى‏داند. به همين دليل، به لزوم شريعت و زندگى زير آن تأكيد دارد، اما معتقد است پس از آمدن مسيح انسان بالغ گشته و نياز ندارد كه شريعت بر او حكم راند.

6. نجات از طريق ايمان
بيشترين درگيرى پولس در تبيين باورها و آموزه‏هايش با يهوديانى است كه روزگارى يكى از آنان بوده است.
شريعت‏گرايان يهودى كه راه نجات و رستگارى را در انجام اعمال شرعى مى‏دانستند و براى رسيدن به نجات به شريعت تمسك مى‏جستند، جدى‏ترين منتقدان او بودند و تندترين حملات را به وى روا مى‏داشتند. انديشه او مبنى بر نجات از طريق ايمان به مسيح نه شريعت، در مقابل همين شريعتگرايان طرح شده است. شيوه‏اى كه پولس اين بحث را طرح مى‏كند و استمداد او از تاريخ بنى‏اسرائيل و استدلالش به متون مقدس عهد عتيق نشان مى‏دهد كه در حال مجادله با سنت‏گرايان يهودى است و براى مجاب كردن آنان به استدلال پرداخته است.

اصلى‏ترين و اساسى‏ترين سخن پولس در باب نفى رهايى به وسيله شريعت اين است: «زيرا كه يقين مى‏دانيم كه انسان بدون اعمال شريعت و محض ايمان عادل شمرده مى‏شود» (روميان 3:28). به باور وى، «اما چون كه نيافتيم كه هيچ كس از اعمال شريعت عادل شمرده، بلكه به ايمان به مسيح، ما هم به مسيح ايمان آورديم» (غلاطيان 2:16). پولس با عباراتى چون: «به اعمال شريعت هيچ بشرى در حضور او عادل شمرده نخواهد شد» (روميان 3:20) و «الحال بدون شريعت عدالت خدا ظاهر شده است» (روميان 3:21) تأكيد كرده كه شريعت توان رهايى و نجات انسان را ندارد، بلكه بيش از پيش او را به زير لعنت خود فرومى‏برد.(76) او با عَلَم كردن «شريعتِ ايمان» در مقابل «شريعتِ اعمال» مى‏كوشد تا مخاطبان خود را مجاب كند كه راه تازه‏اى براى رستگارى باز شده است و با آمدن مسيح و ايمان به او انسان نجات خواهد يافت. او براى استدلال به گفته‏هاى خود گاهى به تاريخ مورد پذيرش يهوديان تمسك جسته و از زندگى ابراهيم براى آنان مثال مى‏زند: «آن‏گونه كه ابراهيم به ايمان و نه اعمال شريعت عادل شمرده شد و رستگارى يافت، ما نيز در پناه ايمان صرف به دروازه‏هاى رستگارى خواهيم رسيد.»(77) به همين دليل مى‏گويد: «پس چه چيزى را بگوييم كه پدر ما ابراهيم به حسب جسم يافت، زيرا كه اگر ابراهيم به اعمال عادل شمرده شد، جاى فخر دارد اما نه در نزد خدا؛ زيرا كتاب مى‏گويد ابراهيم به خدا ايمان آورد و آن براى او عدالت محسوب شد (غلاطيان 3:6). در جايى ديگر مى‏گويد: «چنان‏كه ابراهيم به خدا ايمان آورد و براى او عدالت محسوب شد» (روميان 4:5 ـ1).

پولس با اين استدلال در تلاش است كه با تمسك به تاريخى كه همه يهوديان آن را باور دارند، به آنان بفهماند كه اگر رستگارى و نجات به انجام شريعت است، چرا در مورد ابراهيم چنين نبوده و رستگارى و عدالت او از راه ايمان حاصل آمده است؟ او معتقد است كه وعده‏اى كه خداوند در عهد عتيق به ابراهيم داده تا او و نسل او را وارثان زمين گرداند، هرگز به پذيرش و اعمال شريعت منوط نشده است: «زيرا به ابراهيم و ذريت او وعده‏اى كه او وارث جهان خواهد بود در جهت شريعت داده نشد، بلكه از عدالت ايمان» (روميان 4:13). اين جمله پولس بى‏ترديد بدون آن‏كه در تفسيرى لوترى معنا شود، بر نفى شريعت دلالت دارد و اين برداشت وقتى روشن‏تر مى‏شود كه ادامه جملات پولس در باب چهارم اين رساله به روميان را از نظر بگذرانيم، آن‏جا كه به روشنى اعلام مى‏كند: «اگر ما بكوشيم نجات و سعادت الهى را از راه انجام احكام شريعت به دست آوريم، هميشه نتيجه‏اش آن است كه مورد خشم خدا قرار مى‏گيريم، زيرا هيچ‏گاه موفق نمى‏شويم، آن احكام را كاملاً مراعات نماييم. ما تنها زمانى مى‏توانيم قانون‏شكنى نكنيم كه قانون وجود نداشته باشد (روميان 4:15).

نكته‏اى كه در تأكيدات پولس بر نجات از طريق ايمان نبايد از چشم‏ها دور بماند، ماهيت ايمان آمرزشگر و نجات‏بخش از نگاه پولس است. شايد در تصور بسيارى ايمان مورد نظر پولس روشن نباشد و يا دست كم همه ابعاد آن مورد توجه قرار نگيرد. به همين دليل جا دارد در اين‏جا به آن اشاره شود.

به اجمال، ويژگى‏هاى ايمان نجات‏بخش موردنظر پولس را مى‏توان چنين شماره كرد:

1. ايمان واقعى نه باور تاريخى. از مجموعه تأكيدات پولس به نجات از طريق ايمان مى‏توان به روشنى دريافت كه آنچه از نگاه پولس ايمان نجات‏بخش قلمداد مى‏گردد، ايمان واقعى است. صرف وجود باورى تاريخى به ظهور مسيح و پذيرش اناجيل را نمى‏توان ايمان نجات‏بخش ناميد و آدمى را از سلطه جسم و طبيعت جسمانى و به تبع آن شريعت رهايى بخشد.

2. ايمان اعتمادآفرين. در ايمانِ رهايى‏بخش تنها جنبه عقلانى و فكرى كافى نيست. قناعت ذهن از پرسش و پذيرش جنبه‏هاى عقلانى و فكرى به تنهايى نمى‏تواند تأثيرگذار باشد. ايمان مورد اشاره پولس چيزى فراتر از موافقت فكرى و عقلانى است.(78) به همين دليل است كه پولس از آن به مردن در مسيح تعبير مى‏كند (روميان 6:8). ايمان مورد نظر پولس ايمان اعتمادآفرين است، بدين ترتيب بعد روانى ايمان نيز مورد توجه است يعنى ايمانى نجات‏بخش كه بتواند اعتماد را در انسان ايجاد كند؛ بدان معنا كه انسان به گونه‏اى به عيسى مسيح ايمان بياورد كه به او به عنوان نجات‏بخش اطمينان داشته باشد و روشن است اين ايمانِ اطمينان‏بخش است كه مى‏تواند بسيار تأثيرگذار باشد.

3. ايمان وحدت‏آفرين: اوج ايمان مورد اشاره پولس به وحدت در مسيح مى‏انجامد و زندگى كردن در او (غلاطيان 3:27). از نگاه او ايمانْ شخص مؤمن را با مسيح متحد مى‏كند و در اين اتحاد شخص مؤمن چون مسيح وارث درد و رنج و نيز وارث نجات و جلال خواهد بود. او مى‏گويد: «و هر گاه فرزندانم وارثان هم هستيم، يعنى ورثه خدا و هم‏ارث با مسيح، اگر شريك مصيبت‏هاى او هستيم تا در جلال وى نيز شريك باشيم» (روميان 8:17). درباره چگونگى شكل‏گيرى اتحاد در كل كتاب مقدس مطالب روشنى گفته نشده، ولى مى‏توان گفت كه به صورت پراكنده مطالبى وجود دارد كه در جمع همه آنها نيز نمى‏توان به روشنى چيزى فراتر از اين دريافت: «اگر بر مثال موت او متحد گشتيم در قيامتِ وى نيز چنين خواهيم شد» (روميان 6:5).

اما درباره نتايج اين اتحاد مى‏توان مطالب روشنى يافت:

1) اتحاد با مسيح باعث امنيت ابدى ايماندار خواهد شد (يوحنا 10:28ـ30).

2) اين اتحاد باعث پرثمر شدن روح مى‏گردد (غلاطيان 5:22 و 23).

3) اين اتحاد باعث مشاركت با مسيح مى‏شود و انسان ايماندار مورد اعتماد او قرار گرفته و با نقشه‏هايش آشنا مى‏شود (افسسيان 1:8 و 9).

4) ايمان محبت‏زا. از نگاه پولس، يكى ديگر از ويژه‏گى‏هاى ايمان آمرزشگرِ رهايى‏بخش آن است كه اين ايمان بايد به محبت بينجامد. او خود در اين باب چنين مى‏گويد: «و در مسيح نه ختنه فايده دارد و نه نامختونى بلكه ايمانى كه به محبت عمل مى‏كند» (غلاطيان 5:6).

5) ايمان نيكويى‏بخش. پولس در حالى كه بر اين باور است كه نجات از ايمان است نه از اعمال، با اين همه تأكيد دارد كه اين ايمان از اعمال نيكو جدا نيست بلكه اين اعمال ثمره و نتيجه ايمانند: تا آنان كه به خدا ايمان آوردند، بكوشند كه در اعمال نيكو مواظبت نمايند» (تيطس 3: 8).(79) معيار و شاخصه ايمان واقعى به مسيح بى‏گمان رستن از گناه است و انسان مؤمن به مسيح از نگاه عهد جديد گناه نمى‏كند (اول يوحنا 3:5).

7. معناى طرد شريعت نزد پولس
در اين‏جا با يك پرسش اساسى روبه‏رو مى‏شويم و آن اين‏كه آيا به راستى پولس مبلغ نوعى اباحى‏گرى است؟ آيا او در پى آن است كه بنى‏اسرائيل را در انجام احكام شرعى بى‏رغبت كند؟ به بيان روشن‏تر، آيا او مى‏خواهد دزدى، دروغگويى، زنا و بت‏پرستى و ساير احكام شرعى را ملغى اعلام كند؟ يا نزاع پولس با عنصر تشريع و نقش آن در رستگارى و نجات است نه انجام دادن احكام شرعى؟

مفسران يهودى و مسيحىِ پولس در پاسخ به اين پرسش اختلاف‏نظر دارند، حتى مفسران مسيحى نيز رأى واحدى ندارند. شايد بخشى از اين مناقشه بدان دليل باشد كه پولس در نوشته‏هايش كلمه عبرى تورات را به كار نمى‏برد، بلكه از كلمه يونانى نوموس(80) (شريعت) بهره مى‏گيرد. اين كلمه، آن‏گونه كه پيش از اين گفته شد، معانى مختلفى دارد. گاهى عام است و گاهى خاص. گاهى به معناى كل تورات است و گاهى هم به معناى هلاخا(81) يعنى شريعت و احكام شرعى كه ربى‏ها بر مبناى تورات استوار كرده‏اند.(82) ما بر اساس همان وعده پيشين، مى‏كوشيم تا براساس گفته‏هاى پولس داورى كنيم نه تفسير مفسرانى كه بر مشرب خود سخن گفته‏اند. براى رسيدن به يك داورى درست بحث را اين گونه آغاز مى‏كنيم:

يكم: در مجموعه رساله‏هاى پولس فراوان ديده مى‏شود كه او دست كم بر برخى از احكام شرعىِ موجود در عهد عتيق تأكيد دارد. از آن جمله مى‏توان موارد زير را برشمرد:

ـ لهذا دروغ را ترك كرده و هركس با همسايه خود راست بگويد، زيرا ما اعضاى يكديگريم (افسسيان 4:25).

ـ هر قسم تلخى و غيظ و خشم و فرياد و بدگويى و خباثت را از خود دور كنيد (افسسيان 4:31).

ـ به يكديگر دروغ مگوييد (كولسيان 3ـ9).

ـ اى فرزندان، والدين خود را در همه چيز اطاعت كنيد، زيرا كه اين پسنديده است در خداوند (كولسيان 3:20).

ـ اى فرزندان والدين خود را در خداوند اطاعت نماييد، زيرا كه اين انصاف است. پدر و مادر خود را احترام نما كه اين اول حكم با وعده است (افسسيان 6:1 و 2).

ـ اما زنا و هر نوع ناپاكى و طمع هرگز در ميان شما مذكور هم نشود، چنان‏كه مقدسين را مى‏باشد و نه قباحت و بيهوده‏گويى و چرب‏زبانى كه اين‏ها شايسته نيست بلكه شكرگذارى، زيرا اين را تعيين مى‏دانيم كه هيچ زانى يا ناپاك يا طمّاع كه بت‏پرست باشد، ميراثى در ملكوت مسيح و خدا ندارد (افسسيان 5:3ـ 5).

ـ و اعمال جسم آشكار است يعنى زنا و فسق و ناپاكى و فجور و بت‏پرستى و جادوگرى و دشمنى و نزاع و كينه و خشم و تعصب و شقاق و بدعت‏ها، و حسد و قتل و مستى و لهو و لعب و امثال اينها كه شما را خبر مى‏دهم، چنان‏كه قبل از اين خبر دادم كه كنندگان چنين كارهايى وارث ملكوت خدا نمى‏شوند (غلاطيان 5:19ـ21).

ـ فريب مخوريد زيرا فاسقان و بت‏پرستان و زانيان و متنعمان و لوّاط و دزدان و طمعكاران و ميگساران و فحاشان و ستمگران، وارث ملكوت خدا نخواهند شد (اول قرنتيان 6:10).

ـ از زنا بگريزيد (اول قرنتيان 6:17).

دوم: تفاوت پولس در تأكيد بر اين احكام شرعى با تأكيدى كه عهد عتيق بر اين احكام دارد بسيار متفاوت است. عهد عتيق اين احكام را احكام ايجابى تأسيسى قلمداد مى‏كند. به عبارتى، در عهد عتيق مصدر اين احكام يك نيروى بيرونى است (= خدا) به اين بيان كه اگر دزدى، قتل، زنا و دروغگويى بد است، بدان دليل است كه خدا گفته است و اگر احترام به پدر و مادر خوب است و لازم‏الاجرا بدان جهت است كه خدا خواسته است. اما پولس چنين رأيى ندارد. او به نوعى اطاعت درونى و باطنى فرامى‏خواند: «زيرا مختونان ما هستيم كه خدا را در روح عبادت مى‏كنيم» (فيلپيان 3:3) و اين احكام زائيده همان اطاعت روحانى و به عبارتى ايمان است. او معتقد است زندگانى جسمانى و زمينى براى خود اقتضائاتى دارد: و اعمال جسم آشكار است، يعنى زنا، و فسق و ناپاكى و فجور و بت‏پرستى و جادوگرى و دشمنى و نزاع و كينه و خشم و تعصب و شقاق و بدعت‏ها و حسد و قتل و مستى و لهو و لعب و امثال اينها» (غلاطيان 5:19ـ21) و زندگى روحانى هم براى خود اقتضائاتى دارد و لوازمى، ليكن ثمره روح محبت و خوشى و سلامتى و حلم و مهربانى و نيكويى و ايمان و تواضع، پرهيزكارى است (غلاطيان 5:22).

شخص با ايمان چون جسم خود را به همراه مسيح بر صليب ميخكوب كرد و يك زندگانى روحانى و تازه برگزيده، پس از آن خواهش‏ها كنده شده و به ثمرات زندگى روحانى مى‏رسد و آنانى كه از آن مسيح مى‏باشند جسم را با هوس‏ها و شهواتش مصلوب ساخته‏اند (غلاطيان 5:24) و چون چنين كرده‏اند، در يك اطاعت روحانى بر اساس محبت، خوشبينى، سلامتى، حلم، مهربانى و نيكويى، ايمان، تواضع و پرهيزكارى رفتار خواهند كرد؛ بى آن‏كه امرى باشد و يا دستورى ايجابى آنان را به اين سمت كشانده باشد. اين ثمره زندگى روحانى آنهاست: «اما مى‏گويم به روح رفتار كنيد پس شهوات جسم را به جا نخواهيد آورد» (غلاطيان 5:16).

اعمالى را كه انسان بر اساس روح انجام مى‏دهد، اعمال تشريعى به شمار نمى‏آيند. چه اين‏كه او خود مى‏گويد: «اگر از روح هدايت شويد زير شريعت نيستيد» (غلاطيان 5:18) ولى هيچ شريعتى هم با اين اعمال در تضاد و تغاير نيست: «كه هيچ شريعتى مانع چنين كارها نيست» (غلاطيان 5:23). بر اين اساس، مى‏توان گفت كه بر اساس انديشه پولس از آن‏جا كه در زندگى جديد جايى براى گناه نيست، براى شريعت هم جايى نيست؛ يعنى از آن‏جا كه بشر يك زندگى روحانى يافته كه در آن تمايلى به گناه ندارد، پس به شريعت نيازى نيست و او مى‏تواند بدون فرمان بيرونى مطيع باشد و از خطا بپرهيزد. اما اگر كسى هنوز تمايل دارد كه گناه كند، اين بدان معناست كه او هنوز هم دربند يك زندگى جسمانى است وهنوز نتوانسته است به‏يك زندگى روحانى دست يابد.

بدين ترتيب، تأكيد پولس بر اين احكام، نه از آن جهت است كه آنها حكمى از احكام شريعتند، بلكه از آن جهت است كه اين احكام از لوازم زندگانى روحانى است. مراد پولس اين است كه دست‏يافتن به زندگى جديد كه يك زندگى روحانى است، لوازمى دارد ازآن‏جمله دورى ازپاره‏اى آلودگى‏هاست. به اين‏جمله پولس توجه كنيد: «به يكديگر دروغ مگوييد، زيرا آن‏طبيعت كهنه وفاسد شما كه دروغ مى‏گفت ديگر مرده و از بين‏رفته است» (ترجمه تفسيرى كتاب‏مقدس، كولسيان 3:9). پولس دراين‏جمله براى اين‏كه چرايى پرهيز از دروغ را بيان كند، نمى‏گويد چون امر شده‏ايد كه پرهيز كنند، بلكه مى‏گويد چون دروغ زاييده طبيعتى كهنه است كه شما آن را با ايمان به مسيح از خود دور كرده‏ايد و به يك زندگى جديد روى آورده‏ايد و «زندگى كاملاً تازه‏اى در پيش گرفته‏ايد كه طى آن درشناخت راستى ترقى مى‏كنيد و مى‏كوشيد هر روز بيشتر شبيه مسيح خالق اين زندگى تازه بشويد» (ترجمه تفسيرى كتاب مقدس، كولسيان 3:10). بنابراين، دعوت پولس به‏احكام شرعى نيست، بلكه به يك‏زندگى روحانى است وتن‏دادن به‏اقتضائات‏آن.

سوم: نكته سوم كه شايد نتيجه‏گيرى نهايى در پاسخ به پرسش پيشين باشد، اين است كه پولس مبلغ شريعت نيست و براى آن در رهايى انسان نقشى در نظر نمى‏گيرد، زيرا از اعمال شريعت هيچ بشرى عادل شمرده نخواهد شد (غلاطيان 2:16). او عنصر شريعت و جوهره تشريع را نفى مى‏كند و معتقد است كه شريعت توانايى رهايى انسان را از گناه ندارد و تأكيدش بر پاره‏اى از احكام شرعى از آن جهت نيست كه اينها احكام شرعى‏اند، بلكه از آن روى است كه اين‏ها احكامى درونى‏اند و انسانى كه با ايمان زيست مى‏كند، چنين احكامى را مراعات خواهد كرد. اين احكام، بيشتر احكام اخلاقى و اعتقادى‏اند. در ميان احكامى كه پولس بر آنها تأكيد دارد و به انجام دادن آنها تأكيد مى‏كند و آنها را از لوازم زندگى روحانى برمى‏شمرد، نمى‏توان احكام تشريعى به معناى رايج آن را يافت. با اين همه، تأكيد او بر پاره‏اى از احكام، و لو احكام اخلاقى يا اعتقادى، نشان مى‏دهد كه نمى‏توان پولس را به تبليغ اباحيگرى متهم كرد. او شريعت و عنصر تشريع را از دايره نجات و رستگارى خارج مى‏كند، از آن جهت كه اطاعتى جسمانى است و بيرونى نه روحانى. از نگاه او ممكن است آدمى در جسم مطيع باشد، ولى اين اطاعت مايه نجات نيست. اطاعت بايد درونى باشد: زيرا مختونان واقعى ما هستيم كه خدا را در روح عبادت مى‏كنيم (فيلپيان 3:3) و نيز مى‏گويد: لهذا لازم است كه مطيع او شوى، نه به سبب غضب فقط، بلكه به سبب خير خود نيز (روميان 13:5). شايد به همين دليل است كه مى‏گويد ايمانْ اطاعت و شريعت را استوار مى‏كند(83) و هرگز از بين نمى‏برد. آيا شريعت را به ايمان باطل مى‏سازيم؟ حاشا بلكه استوار مى‏سازيم (روميان 3:31) و اين بدان دليل است كه ايمان به مسيح اقتضا مى‏كند كه آدمى در پيروى از احكام شرعى كوشا باشد.(84)

در نگاه پولس شريعت امرى خارج از وجود آدمى نيست، بلكه روح‏القدس آن را در دل آدمى حك كرده(85) و اين نكته، افتراق و تمايز شريعت قديم و جديد است.

در حقيقت پولس با مطرح كردن ايمان و نجات از طريق شريعت ايمان بر آن است كه بگويد اگر آدمى به اين گوهر دست يابد، از درون به واسطه روح‏القدس هدايت مى‏گردد و ديگر نيازى ندارد كه يك زبان بيرونى به نام شريعت او را به اطاعت فراخواند.

8. مقايسه رويكرد پولس و عيسى
پاره‏اى از مفسران و الاهيدانان بدان باورند كه انديشه پولس درباره شريعت چيزى است جز انديشه‏اى كه در اناجيل چهارگانه و به ويژه انجيل متى از عيسى نقل شده است و اين دو با هم تفاوت‏هاى اساسى دارند. اين الاهيدانان و مفسران انديشه‏هاى پولس درباره شريعت را به عنوان تسيم انديشه مسيح برشمرده و درباره آن سخن گفته‏اند.(86) دسته‏اى ديگر در مقابل اين تفكر بر اين باوراند كه ميان آنچه عيسى درباره شريعت مى‏گويد و آنچه پولس در اين باره اظهار مى‏دارد، تفاوتى اساسى نيست و اين دو در جوهره كلام با هم يكى‏اند.

به همين دليل، اينان بسيار كوشيده‏اند تا با تأويل پاره‏اى از آموزه‏هاى پولس، ميان آنچه او مى‏گويد و آنچه عيسى گفته آشتى برقرار سازند. هانس كونگ، الاهيدان برجسته مسيحى، معتقد است تدبر و ژرف‏نگرى در سخنان پولس سبب خواهد شد كه به اين نتيجه برسيم كه جوهره كلام عيسى و پولس يكى است و اين دو با هم اختلافى ندارند. او باور اختلاف ميان آموزه‏هاى پولس و عيسى را در زمينه شريعت زاييده يك انديشه لوترى مى‏داند و تفاسير دسته نخست را به انديشه لوترى نسبت مى‏دهد: «اگر كسى پولس را ازچشم‏انداز تفاسير لوترى مطالعه‏كند، اعتقاد راسخ پيدامى‏كند كه درنگاه پولس با مرگ و سپس رستاخيز عيسى مسيح بى‏ترديد شريعت يهود پايان يافته است و اكنون اناجيل(بشارت‏ها) به‏جاى شريعت رواج‏يافته‏اند.شريعت يهود نزد مسيحيان بى‏اهميت است و جاى خود را به ايمان به مسيح سپرده است و اكنون ايمان مهم تلقى مى‏گردد.(87)

با اين حال، اين دسته از الاهيدانان تفاوت آشكار عبارات و شيوه گفتارى عيسى و پولس را انكار نكرده‏اند و معتقدند اين تفاوت ناشى از اين است كه عيسى روستازاده بوده و به زبان ماهيگيران و كشاورزان سخن مى‏گفت و چون آنان از تشكيلات بهره گيرد، ولى پولس شهرنشين بوده و تصورات خود را در زندگى شهرى به چنگ آورده بود. به همين دليل، طبيعى است كه چون عيسى سخن نگويد.(88) اين دسته از مفسران با كوشش فراوان در پى آنند كه ثابت كنند كه پولس درباره شريعت چيزى جز آنچه عيسى گفته نمى‏گويد. با اين حال، در پايان اعتراف مى‏كنند كه پولس در نقطه مقابل با خود شريعت نيست بلكه در تقابل با انجام امور شرعى و نجات از راه شريعت است.»(89) نيز مى‏گويند: پولس با اصل شريعت تورات مخالفتى ندارد، بلكه با هلاخا مخالفت مى‏كند؛ يعنى شريعتى كه برساخته كاتبان و فريسيان است.(90)

ولى واقعيت آن است كه عيسى هرگز نافى جوهره شريعت نبود. او در پى اصلاح اطاعت از شريعت بود.(91) در سرتاسر اناجيل نمى‏توان يافت كه عيسى(ع) حتى حكمى از احكام تورات را نفى كند، بلكه نفى حتى يك حكم را از زايل شدن آسمان و زمين مشكل‏تر مى‏داند (متى 5) و هميشه اعلام كرده است كه نيامده است تا حكمى از احكام شريعت را نفى‏كند (متى). انتقادى‏ترين سخنان عيسى نه از شريعت بلكه از معلمان ومبلغان شريعت است و درواقع از چگونگى اطاعت كردن از آن و حال اين‏كه پولس نافى اصل و جوهره شريعت است و آن را از اساس بى‏ارزش دانسته، در نجات انسان بى‏تأثير مى‏داند.

كتاب‏نامه:
1. الان، كول، التفسير الحديث للكتاب المقدس، العهد الجديد الرساله الى غلاطيه (ج9)، ترجمه به عربى الفى فاضل، دارالثقافه بيروت، 1994.
2. شركة ماستر ميديا، التفسير التطبيقى للعهد الجديد، دارالياس، 1995.
3. متى، المسكين، شرح‏رسالة القديس بولس‏الرسول الى اهل‏روميه، ديرالقديس انبارمقار، 1992.
4. باركلى، ويليام، تفسير العهد الجديد، دارالثقافه، مصر 1982.
5. بولس، باسيم، معجم الاهوت الكتابى، بيروت، دارالمشرق، 1986.
6. پالما، آنتونى، بررسى رساله‏هاى پولس، آرمان رشيدى، آموزشگاه كتاب، 1994.
7. ترجمه تفسيرى كتاب مقدس.
8. تيسن، هنرى، الاهيات مسيحى، ترجمه ميكائيليان، انتشارات حيات ابدى، تهران.
9. جيمس انس، نظام التعليم فى علم اللاهوت القويم، چاپ دوم، بيروت 1890.
10. حبيب، سعيد، سيرة بولس الرسول، دارالتأليف والنشر.
11. الفغالى، خورى بولس، دراسات بيبليه.
12. كهن، آبراهام، رجال كتاب مقدس، ترجمه گرگانى.
13. كهن، آبراهام، گنجينه‏اى از تلمود، تهران، يهوداحى، 1350.
14. متى المسكين، القديس بولس الرسول، 1992، مطبعه ديرالقديس انبار مقار.
15. مرى‏جويور، ديويد، درآمدى به‏مسيحيت، ترجمه حسن قنبرى، مركز مطالعات اديان، قم 1381.
16. ميشل، توماس، كلام مسيحى ترجمه حسين توفيقى، مركز مطالعات اديان، قم 1377.
17. دورانت، ويل، تاريخ تمدن، تهران، سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، تهران 1366.
18. ياسپرس، كارل، مسيح، ترجمه احمد سميعى گيلانى، انتشارات خوارزمى، تهران 1373.
19. James D. G. Dunn, The Theology of Paul, The Apostle, New York, 1998.
20. D. G. Dunn, The Cambridge Comepanion to St Paul James, New York, 2003.
21. George Arthur Buttrick, The Interpreter's Bible, 1995, The united state of America.
22. Joseph carbinal Ratziuger ch. schonbera, Catechism of the Catholic Church, Ignatius press, San francisco, 1994.
23. W. R. F. Browning, The International Standard Bible, Encyclopedia.
24. Catholic, Encyclopedia, New York, the encychbpedia press inc, 1907.
25. Alister McGroth, Christian Theology, cambridge, mass: Blackwell, 2002.
26. The Canons and Decress of the Sacred and Ecunmenical Council of Trent, Sess.
27. Great Christian Thinkers, Hans Kung, New York, continuun.

------------------------------------------------------
پي نوشت ها:
1. Haacker Klaus, "Paul's Life" in The Cambridge Companion To St Paul. P. 19.
2. متى، المسكين، بولس الرسول، ص38. و سعيد حبيب، سيرة بولس الرسول، ص3.
3. پالما، آنتونى، بررسى رساله‏هاى پولس به غلاطيان و روميان، ص3.
4. Kung Hans, Great christian Thinkers, p. 17.
5. متى، المسكين، همان، ص17.
6. Haacker, Klaus, ibid, P. 23.
7. Ibid, P. 19.
8. ر.ك: اعمال رسولان؛ 8 و 9.
9. القس، الياس مقار، رجال كتب المقدس، ص 115.
10. مرى جويور، درآمدى به مسيحيت، ترجمه حسن قنبرى، ص91.
11. Haaker, Klaus, P.19.
12. Hans Kung, ibid, P.17.
13. Jamse, D. G. Dunn, The Theology of Paul. P.2.
14. پالما، آنتونى، همان، ص70، و The Internatioal Standard Bible, V.3, P. 89.
15. The Internatioal Standard Bible, V.3, P. 89
16. سعيد، حبيب، همان، ص11.
17. الفغالى، بولس، دراسات بيبليه، ج10، ص321.
18. The Interperters Bible, V.10, P. 514.
19. پالما، آنتونى، همان، ص28.
20. Origincal sin
21. المسكين، متى، همان، ص323؛ تيسين، هنرى، الاهيات مسيحى، ترجمه ميكائيليان، ص162.
22. كهن، آبرهام، گنجينه‏اى از تلمود، ترجمه گرگانى، ص114.
23. كهن، آبرهام، همان، ص144.
24. القس، جيمس، نظام التعليم فى علم اللاهوت القويم، ج2، ص94.
25. پالما، آنتونى، همان، ص64 و المسكين، متى، شرح رساله القديس بولس الرسول الى اهل روميه، صص268 و 273.
26. القس، جيمس، همان، ج 1، ص 942 و باركلى، ويليام، تفسير عهد جديد (رساله روم)، ص 95.
27. پالما، آنتونى، همان، ص 64.
28. باركلى، ويليام، همان، ص 95.
29. ر.ك: القس، جيمس، همان، ج 2، ص 94.
30. القس، جيمس، همان، ج 2، ص 94.
31. كهن، آبرهام، همان، ص 114.
32. كهن، آبرهام، همان، ص 114.
33. Trent
34. The Canons and Decress of the Sacred and Ecunmenical Council of Trent, sess. V., D. 789.
35. James, Dunn, ibid, P.128.
36. كهن، آبرهام، همان، ص 92 به نقل از ويقداربا، 27: 4.
37. كهن، آبرهام، همان، ص 92 به نقل از شبات، 55 ب.
38. McGrath, Alister, Christian Theology, P. 440.
39. تيسن، هنرى، همان، 175.
40. James, D. G. Dunn, ibid, P. 128.
41. The Interpreters Bible, V.10, P. 514.
42. The Interpreters Bible, v. 10. P. 514.
43. ماجراى اين پيمان در سفر پيدايش 17: 12ـ1 آمده است.
44. باسيم، بولس، همان، ص 446.
45. the Interpreters Bible, v. 10. P. 514.
46. المسكين، متى، القديس بولس الرسول، ص341.
47. ر.ك: كول، آلان، التفسير الحديث، ج9، 26.
48. همان.
49. المسكين، متى، همان، ص 322 و تيسن، هنرى، همان، ص163.
50. همان.
51. همان.
52. ميشل، توماس، كلام مسيحى، ترجمه حسين توفيقى، ص56.
53. ميشل، توماس، همان، ص56 و صص81ـ85.
54. باركلى، ويليام، همان، ح9، ص73
55. دورانت، ويل، همان، ج3، ص689
56. باسيم، بولس، المعجم اللاهوتى، ص447.
57. دورانت، ويل، همان، ج3، ص690
58. ر.ك: غلاطيان 3: 25.
59. پالما، آنتونى، همان، ص 28.
60. The Interpreters Bible, v. 10, p. 518 and v.9, p.476.
61. baptized in to christ، غلاطيان 3: 27.
62. پالما، آنتونى، همان، ص 68.
63. ترجمه تفسيرى كتاب مقدس، روميان 7: 1ـ4.
64. salvation
65. New Catholic Encyclopedia, v. 12 p. 623.
66. المسكين، متى، همان، ص338 و پولس، باسيم، المعجم الاهوتى الكتابى، ص446.
67. باركلى، ويليام، همان، ج9، ص99.
68. باركلى، ويليام، ج 9، ص102.
69. The Interperters Bible, V.10, P. 514.
70. ر.ك: پالما، آنتونى، همان، ص27.
71. ر.ك: پالما، آنتونى، همان، ج9، ص27 و باسيم، بولس، همان، ص446.
72. تيسن، هنرى، همان، ص162 ـ The Interpreters Bible, v 10, p. 514
73. تيسن، هنرى، همان، ص164
74. باسيم، بولس، همان، ص446 ـ پالما، آنتونى، همان، ص27
75. پالما، آنتونى، همان، ص 32.
76. باسيم، بولس، همان، ص 446.
77. پالما، آنتونى، همان، ص 60.
78. تيسن، هنرى، همان، ص 257.
79. مقايسه شود با 1: 16 و 2: 14 ـ و با غلاطيان؛ 5: 22 و 23، افسسيان؛ 5:9 و روميان؛ 9: 1.
80. Nomos
81. Halakha
82. Kung, Hans, ibid, p.18
83. تفسير تطبيقى عهد جديد، ص523.
84. Catholic, P.2053
85. باسيم، بولس، همان، ص447.
86. The International Standard Bible, v.3, P. 81.
87. Kung, Hauns, ibid, P.24.
88. Kung, Hans, ibid, P.24.
89. Kung, Hans, ibid, P.24.
90. Kung Hans, ibid, P.24.
91. ياسپرس، عيسى، ترجمه احمد سميعى، ص155.

منبع: مجلات >هفت آسمان>شماره 25 - مهراب صادق‏نيا

 

نام:
ایمیل:
Captcha
* نظر: