به گزارش ادیان نیوز، در این نوشتار به یکی از مناظرات آن مجلس می‌پردازیم: مناظره با «عمران صابی» بزرگ دهریون و کسانی‌که خدا را قبول نداشتند هنگامی که حضرت بر مسحیان و یهودیان و زردشتیان علبه کرد، به حاضران رو کرد و فرمود: «آیا در میان شما کسی هست که با اسلام مخالف باشد؟ اگر […]

به گزارش ادیان نیوز، در این نوشتار به یکی از مناظرات آن مجلس می‌پردازیم:

مناظره با «عمران صابی» بزرگ دهریون و کسانی‌که خدا را قبول نداشتند
هنگامی که حضرت بر مسحیان و یهودیان و زردشتیان علبه کرد، به حاضران رو
کرد و فرمود: «آیا در میان شما کسی هست که با اسلام مخالف باشد؟ اگر مایل
است، بدون اضطراب و نگرانی سؤالاتش را مطرح کند».

در این هنگام،«عمران صابی» که یکی از متکلمان معروف بود، برخاست و نزد
حضرت آمد و گفت: ای دانشمندا بزرگ! اگر خودت دعوت به سؤال نمی‌کردی، من
سؤال نمی‌کرد؛ چرا که من به کوفه، بصره، شام و الجزیره رفته‌ام و با علمای
علم عقاید روبه رو شده‌ام، ولی کسی را نیافته‌ام که برای من ثابت کند
خداوند یگانه است و قائم به وحدانیت خویش است. آیا اجازه می‌دهی همین مساله
را از شما بپرسم؟

حضرت که تا آن روز با عمران صابی روبه رو نشده بود، ولی نامش را از مردم
شنیده بود، فرمود: اگر در میان این جماعت عمران صابی باشد، تویی؟
گفت: آری، منم.
حضرت فرمود: سؤال کن، امّا اعتدال را در بحث از دست مده و از کلمات ناموزون و انحراف از اصول انصاف بپرهیز.
عمران: به خدا سوگند، من چیزی جز این نمی‌خواهم که حقیقت را برای من روشن سازی تا به دامنش چنگ بزنم و از آن دور نخواهم شد.
حضرت: هر چه می خواهی بپرس.
در این هنگام، حاضران به یکدیگر نزدیک شدند و همه سکوت کردند تا ببینند این مناظرة حساس به کجا می‌انجامد.

عمران: از نخستین وجود در جهان هستی و مخلوقاتش با من سخن بگو.

حضرت: اکنون که سؤال کردی، با دقت گوش کن. ما معتقدیم خداوند همیشه بوده و
یگانه و واحد بوده و چیزی با او نبوده است، سپس مخلوقات مختلف را به وجود
آورد؛ جهان را نه در چیزی بر پا داشت و نه در چیزی محدود نمود و نه طرح و
نقشه‌ای  داشت تا جهان را مانند آن بیافریند. پس مخلوقات را به گروه‌های
مختلف تقسیم کرد: برگزیده و غیر برگزیده، مؤخّر و مقدّم، رنگ و طعم (و غیر
آن). نه نیازی به آن‌ها داشت و نه به این وسیله ارتقای مقام می‌یافت، آیا
می‌فهمی چه می‌گویم ای عمران؟
عمران: بله مولای من.
حضرت: بدان ای
عمران، اگر خداوند برای نیازی جهان را آفریده بود، باید با قدرتی که
داشت، چندین برابر این‌ها را بیافریند؛ چرا که هر قدر اعوان و یاوران(و
عرصه حکومتش) بیشتر باشد، بهتر است و لذا می‌گویم آفرینش او برای رفع
نیازی نبود.

سپس عمران دربارة علم خداوند به ذات پاکش در ازل و قبل از آفرینش
موجودات سوال کرد و چگونگی علم خداوند به آن‌ها بعد از وجودشان را جویا شد
که اگر علم او از طریق ذهن باشد، ذاتش معرض حوادث می‌شود.
حضرت پاسخ
داد: علم او علم حضوری است و موجودات نزد ذات پاکش حاضرند، و گر نه تسلسل
لازم می‌آید؛ چرا که باید به آن علم نیز علمی داشته باشد.

سپس عمران از انواع مخلوقات سؤال کرد.
حضرت آن‌ها را به شش گروه
تقسیم کرد: از محسوسات گرفته تا ماورای حس، و از جواهر گرفته تا اعراض، و
از ذوات گرفته تا اعمال و حرکات. هر کدام آفرینش ویژه خود را دارند.

عمران پرسید: آیا این آفرینش گسترده در ذات او تغییری ایجاد نمی‌کند؟ 
حضرت فرمود: یک وجود قدیم و ازلی که عین هستی مطلق است، دگرگونی در او
معنا ندارد، او جامع جمیع کمالات است و نقصی در او وجود ندارد که با
آفرینش مخلوقات برطرف گردد.

سپس عمران سؤال کرد که ذات خدا چیست؟
حضرت فرمود: او نور است (امّا نه نور ظاهری و حسّی، بلکه) نور به معنای هدایت کننده همه مخلوقات و تمام اهل آسمان‌ها و زمین.

باز سؤال کرد که خدا کجاست؟
حضرت فرمود: خداوند مکان ندارد.

چیزی نگذشت که وقت نماز فرا رسید، حضرت رو به مأمون کرد و فرمود: وقت
نماز فرا رسیده است و باید به ادای فریضه بپردازیم. عمران که از سخنان امام
مست شده بود، عرض کرد: مولای من، جواب من‌را قطع مکن که قلبم نرم و آماده
پذیرش شده است!
حضرت فرمود: عجله مکن! نماز می‌خوانیم و باز
می‌گردیم. سپس حضرت وارد اندرون شد و نماز را به جا آوردند، امّا مردم در
بیرون پشت سر محمّد بن جعفر (عموی امام) نماز خواندند. بعد از ادای نماز،
حضرت به مجلس بازگشت و عمران را صدا زد و فرمود: سؤالت را ادامه بده.

عمران: آیا ممکن است به این سؤالم پاسخ فرمایی که آیا خداوند به ذاتش وجود دارد یا به اوصافش؟
امام علیه السلام ضمن توضیحی او را به این حقیقت توجه داد که بسیاری از
این اوصاف که می بینی، اوصافی است که بعد از آفرینش موجودات از ذات پاکش
انتزاع می شود (مثلاً تا مخلوقی آفریده نشده بود، خالق، رازق، رئوف، رحیم،
معبود و … مفهومی نداشت. هر چند علم و قدرت بی پایان در او بود).
بنابراین، ذات مقدس او حتی قبل از اوصاف (منظور صفات فعل است، مانند مثال
های قبل، نه صفات ذات، مانند علم و قدرت) وجود داشته است. امام سپس به
تشریح مفاهیم «ابداع» ، «مشیت» و «اراده» که یک حقیقت با سه عنوان است،
پرداخت و از نخستین ابداع در عالم هستی سخن گفت و جالب این که امام(علیه
السلام) نخستین ابداع الهی را مساله «حروف الفبا» شمرد که کلمات همه از آن
تشکیل می‌گردند و این حروف به طور جداگانه مفهومی ندارند.[۱] 

عمران پیوسته توضیحات بیشتری از امام(علیه‌السلام) می‌خواست حضرت این چشمه
فیاض علم الهی، او را بهره مند می‌ساخت، تا رسید به آن‌جا که حضرت فرمود:
آیا مطالب را خوب درک کردی ای عمران؟ عمران در میان تعجب حاضران عرض کرد:
آری، به خوبی فهمیدم و شهادت می‌دهم خداوند همان‌گونه است که شما وصف
کردید و وحدانیتش را ثابت نمودید، و نیز گواهی می‌دهم که
محمّد(صلی‌الله‌علیه‌وآله) بنده اوست که به هدایت و دین حق فرستاده شده
است؛ سپس رو به قبله به سجده افتاد و مسلمان شد. این‌جا بود که شگفتی حضار
به اوج رسید.

نوفلی می‌گوید: هنگامی که علمای کلام مشاهده کردند عمران صابی که در
استدلال بسیار نیرومند بود و هرگز کسی بر او بر او غلبه نکرده بود، در
برابر امام علی بن موسی(علیهماالسلام) تسلیم شد، دیگر کسی از آنان نزدیک
نیامد و از حضرت چیزی سؤال نکرد.

مجلس تمام شد و مردم پراکنده شدند و من با جماعتی از دوستان در آن جا
بودم، ناگهان محمّد بن جعفر(عموی حضرت) من‌را فرا خواند، نزد او رفتم، گفت:
ای نوفلی، دیدی چه شد؟ به خدا سوگند، من هرگز گمان نمی‌کردم علی بن
موسی(علیهماالسلام) چیزی از این مسائل را بلد باشد و هرگز نشنیده بودم که
در مدینه از این مباحث سخن گفته باشد یا علمای کلام نزد او اجتماع کرده
باشن؛ من می‌ترسم که این مرد(مأمون) به او حسد بورزد و او را مسموم سازد یا
بلای دیگری بر سرش بیاورد. به او بگو از این امور خودداری کند.

نوفلی می‌گوید گفتم: او از من نخواهد پذیرفت. و این مرد (مأمون)
می‌خواست او را امتحان کند تا بداند آیا چیزی از علوم پدرانش نزد او هست یا
نه؟
گفت: به هر حال، از قول من به ایشان بگو: عمویت از این ماجرا
خشنود نیست و دوست می‌دارد و مصلحت می‌بیند به دلایلی این راه را ادامه
ندهی.
نوفلی می‌گوید: هنگامی که در منزل خدمت حضرت رسیدم، ماجرای سخنان
عمویشان را به عرض رساندم. امام تبسمی پر معنا زد و فرمود: خدا عمویم را
حفظ کند، می‌دانم چرا از این ماجرا خشنود نیست.
سپس یکی از خادمان را صدا زد و فرمود: به سراغ عمران صابی برو و او را نزد من بیاور.
گفتم: فدایت شوم، محل او را می‌دانم کجاست. او هم اکنون میهمان بعضی از شیعیان است.
فرمود: اشکالی ندارد. او را سوار کن و نزد من بیاور.
هنگامی که عمران آمد، حضرت به او خوش آمد گفت و لباس فاخر و مرکبی به او
هدیه داد و ده هزار درهم نیز به او هدیه داد، سپس فرمود شام را حاضر کنند؛
من‌را سمت راست خود و عمران را سمت چپ نشاند، تا شام پایان یافت. آن‌گاه
به عمران رو کرد و فرمود: فردا نزد ما بیا. می‌خواهیم غذای مدینه را برای
تو تهیه کنیم. به این وسیله، حضرت او را مورد تفقد خاص خود قرار داد.

از آن به بعد، عمران مدافع سرسخت اسلام شد، به طوری که علمای مذاهب
مختلف نزد او می‌آمدند و دلایل آن‌ها را باطل می‌کرد. مأمون نیز ده هزار
درهم جایزه برای او فرستاد. فضل بن سهل وزیر مأمون نیز اموال و مرکبی برای
او ارسال داشت.[۱]
——————————————————-
پی‌نوشت
[۱]. عیون أخبار الرضا، ج۱، ص۱۵۴- ۱۷۸؛ بحار الأنوار، ج۴۹، ص۱۷۳- ۱۷۷.

منبع : رهروان ولایت