سه نشانه منافق از منظر قرآن

به گزارش ادیان نیوز، حضرت آیت الله سبحانی نشانه های منافق از کتاب «دوست نماها» را از منظر قرآن تبیین کرده است.
* نشانه هاى نفاق
قرآن کریم می فرماید: «وَإِذَا رَأَیْتَهُمْ تُعْجِبُکَ أَجْسَامُهُمْ وَإِنْ یَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ کأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَهٌ یَحْسَبُونَ کُلَّ صَیْحَه عَلَیْهِمْ هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ قَاتَلَهُمُ اللّهُ أَنّى یُؤْفَکُونَ».
هنگامى که آنها را مى بینى، شکل و قیافه آنها تو را به شگفت مى آورد و اگر سخن بگویند(بر اثر قیافه حق به جانبى که به خود مى گیرند) تو را به سخنان خود جلب مى نمایند و به گفتار آنها گوش مى دهى، گویى آنها چوب هایى هستند که به دیوار تکیه داده شده، هر صدایى را بر ضدّ خود مى پندارند. دشمنان واقعى آنها هستند. از آنها بپرهیز، مرگ بر آنها! چگونه از حقیقت روى گردانند.
هدف آیه، بیان علایم منافقان است که به وسیله این علایم مى توان منافق را از مؤمن تشخیص داد. این نشانه ها نوعاً جنبه کلى و عمومى دارند و هم اکنون این علایم بر سر منافقان عصر خود ما نیز سایه افکن است.
 * صفات منافقان
۱. منافقین داراى قیافه حق به جانب هستند
مفسران مى گویند: منافقان عصر رسالت، افرادى خوش قیافه و زیبارو بودند. عبداللّه بن أُبی سردسته منافقین و دوستان و هم فکران وى افرادى بلند قامت و خوش قیافه بوده و از زیبایى ظاهر بهره کافى داشتند (۱) بنابراین نمى توان آن را نشانه اى کلى و عمومى دانست.
ممکن است مقصود از جمله «وَإِذَا رَأَیْتَهُمْ تُعْجِبُکَ أَجْسامُهُمْ» این باشد که افراد منافق در برخورد با افراد مؤمن، قیافه حق به جانبى مى گیرند، این قیافه و سکوت و آرامش و نگاه هاى آرام آنان (که همگى براى پوشاندن نفاق درونى است) همه را به تعجب وا مى دارد و تصور مى کنند که آنان افراد صالحى هستند.
شاید این احتمال به ظاهر آیه از معنایى که مفسران گفته اند نزدیک تر باشد و روى این احتمال، نشانه اى کلى و یا غالبى خواهد بود و منافقان براى پوشاندن صفت نفاق خود و جا زدن خویش در جرگه مؤمنان، به آن پناه مى برند، در صورتى که زیر آن قیافه، خوى درندگى و عداوت ریشه دار خود را پنهان مى دارند. البته این سکوت و آرامش مانع از آن نیست که در مواقعى حرّاف و پشت هم انداز نیز باشند.
۲. مهارت در سخن گفتن و پشت هم اندازی
نکته این کار روشن است؛ زیرا از آن جا که در باطن، ایمان به گفته خود ندارند و گاهى تصور مى کنند که ممکن است این ضمیر براى دیگران روشن شود و رسوا شوند، حس «عیب پوشى» آنها را وامى دارد که گرم سخن بگویند و با نشان دادن عنایت بیشتر، نظر طرف را جلب کنند. این افراد در سخن گفتن و پشت هم اندازى آن چنان ماهر و ورزیده اند که حتى گاهى نظر پیامبر (ص) را ظاهراً به گفتار خود جلب مى نمودند، چنان که آیه مورد بحث این مطلب را مى رساند: «وَإِنْ یَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ…».
از این نظر ما نباید فریب چرب زبانى و تندگویى و گرم سخن گفتن گروهى را بخوریم و لااقل باید احتمال دهیم که ممکن است این طرز بیان، براى فریب دادن ما باشد نه براى دل سوزى به خاطر حقیقت.
۳. مانند چوب هاى خشک در برابر حوادث که کوچک ترین انعطافى ندارند
منافقان عصر رسالت به مسجد مى آمدند و در انتهاى جمعیت به دیوارهاى مسجد تکیه مى زدند، ولى کوچک ترین بهره از وحى الهى و بیانات پیامبر (ص) نمى بردند و حقایق و معارف را درک نمى کردند. یک چنین جمعیت به سان اجسام بدون ارواح و یا چوب هاى خشکى بودند که در برابر سخنان حکیمانه و بیانات منطقى پیامبر (ص) کوچک ترین واکنشى از خود نشان نمى دادند. تو گویى اصلاً روحى در بدن آنها وجود نداشت.
گاهى تصور مى شود که مقصود از تشبیه آنان به چوب هاى تکیه داده شده به دیوار، این است که آنها موجودات غیر مفیدى اند؛ زیرا چوب در صورتى مفید خواهد بود که داخل کار و یا ساختمان باشد، و در غیر این صورت موجود مزاحم و غیر سودمندى خواهد بود. ولى این وجه تا حدى دور از ظاهر آیه و متفاهم عرفى است.
احتمال سومى نیز در این جا هست که شاید از دو معناى پیش روشن تر و واضح تر باشد؛ زیرا مى توان گفت که مقصود از تشبیه آنها به چوب هاى تکیه زده به دیوار، این است که آنان به سان چوب هاى خشک در برابر حوادث، کوچک ترین انعطافى ندارند و «خشب» در لغت عرب همان چون خشک غیر قابل انعطاف را مى گویند که بر اثر فشار دو نیم مى شود.
انعطاف پذیرى در برابر حوادث به طرز صحیح، یکى از نشانه هاى مردان مؤمن به هدف خویش است و انعطاف در برابر حوادث، با تملق و چاپلوسى و ابن الوقت بودن و از این شاخه به آن شاخه پریدن، فرق روشنى دارد.
افراد ابن الوقت هدف مشخصى ندارند و به هیچ اصلى پاى بند نیستند، به هر رنگى درمى آیند، و با ماسک هاى گوناگون در صحنه زندگى ظاهر مى شوند و براى سود شخصى همه اصول را زیر پا مى گذارند. ولى افراد انعطاف پذیر، تا آن جا که به اصول و اهدافشان ضررى متوجه نشود با مردم حتى با دشمن خود احیاناً کنار مى آیند و براى حفظ اصول و پایه هاى واقعى از یک سلسله منافع مى گذرند.
جهان طبیعت به ما درس مى آموزد: طوفان سهمگینى از نقطه اى برمى خیزد و بر اشجار جوان و کهن سال و گل ها و گیاهان و مزارع حمله مى برد، سنبل هاى مزارع و گیاهان و گل هاى گلستان در برابر طوفان مقاومت نشان نداده و با انعطاف و خم شدن خاصى، طوفان سهمگین را رد مى کنند و پس از دقیقه اى به حالت نخست باز مى گردند. ولى درختان خشک و یا درختان کم انعطاف در برابر طوفان سینه سپر کرده و با صلابت خاصى ابراز مقاومت مى نمایند، امّا پس از لحظاتى از پاى درمى آیند.
این حقیقت اجتماعى را پیامبر اسلام (ص) در یکى از سخنان خود بیان کرده و مى فرماید: «مَثَلُ الْمُؤْمِنِ کَالسُّنْبُلَهِ یُحَرِّکُهَا الرِّیحُ فَتَقُومُ مَرَّهً وَ تَقَعُ أُخْرَى وَ مَثَلُ الْکَافِرِ مَثَلُ الْأَرْزَهِ وَ لَا یَزَالُ قَائِمَهً حَتَّى تُتَغَفَّرَ». (۲)
روح البیان در تفسیر همین سوره می نویسد: «الْأَرْزَهِ» درخت سختى است مانند صنوبر؛ «تُتَغَفَّرَ»: از جاى کنده مى شود.
حال مؤمن مانند سنبلى است که باد تند آن را حرکت مى دهد، گاهى مى ایستد و گاهى خمیده مى گردد؛ ولى افراد کافر، در نداشتن انعطاف و کنار نیامدن با مردم، مانند درختان سخت هستند که در برابر تندباد حوادث از جاى کنده مى شوند.
افراد منافق بر اثر نداشتن فکر و عقل درست و سالم، حتى به آن اصولى که از ناحیه پیامبر (ص) پیشنهاد مى شد و صد در صد به نفع آنها بوده نیز احترام نمى گذاشتند. از آن جا که آنها، افراد کوردلى بودند، هرگز حاضر نبودند که اصول و قوانین اسلامى را تحلیل و تجزیه کنند و لااقل اصولى را که به نفع آنها و دیگران است از صمیم دل بپذیرند.
منافق نه طرح مى دهد و نه طرح مى پذیرد. او به سبب بیمارى «نفاق» کردار و گفتارش از محور عقل و خرد بیرون است؛ در حالى که رسول خدا (ص) و مؤمنان به آیین وى، با لجوج ترین دشمنان خود در سرزمین «حدیبیه» کنار آمدند و انعطافى نشان دادند که گروه تندرو و نزدیک بین را ناراحت ساخت.
اینک ما در این جا نمونه اى از بزرگوارى ها و عالى ترین انعطاف پذیرى پیامبر اسلام را در جنگ«حدیبیه» بیان مى کنیم تا روشن شود رهبر عالى قدر اسلام، تا آن جا که به اصول ضرر و لطمه اى وارد نشود، عالى ترین انعطاف را نشان مى داد:
در ایام «حدیبیه» که مسلمانان براى اداى عمره به آن نقطه آمده بودند با مقاومت شدید سپاه شرک مکه رو به رو گردیدند و نزدیک بود آتش جنگ شدیدى میان دو دسته شعله ور شود. نمایندگان مختلفى از طرف قریش براى مذاکره با پیامبر (ص) به محضر ایشان آمدند، ولى هیچ کدام نتوانستند مشکل را از طریق مذاکره حل کنند. سرانجام سهیل بن عمر، با دستورهاى خاصى مأمور شد جریان را با قراردادى خاتمه دهد.
چشم پیامبر (ص) به سهیل افتاد، فرمود: سهیل آمده است قرارداد صلحى میان ما و قریش ببندد. سهیل آمد و نشست و از هر درى سخن گفت و مانند یک دیپلمات ورزیده عواطف پیامبر (ص) را براى انجام چند مطلب تحریک کرد.
او چنین گفت: اى ابوالقاسم! مکه حرم و محل عزت ماست. جهان عرب مى داند، تو با ما جنگ کرده اى، اگر تو با همین حالت که با زور و قدرت توأم است، وارد مکه شوى، ضعف و بیچارگى ما را در تمام جهان عرب آشکار مى سازى، فردا تمام قبایل عرب به فکر تسخیر سرزمین ما مى افتند، من تو را به خویشاوندى که با ما دارى سوگند مى دهم، و احترامى که مکه دارد و زادگاه توست یادآور مى شوم….
وقتى سخن سهیل به این جا رسید، پیامبر اسلام (ص) کلام او را قطع کرد و فرمود: منظورتان چیست؟.
گفت: نظر سران قریش این است که امسال همگى از این جا به مدینه بازگردید و فریضه عمره و حج را به سال آینده موکول کنید. مسلمانان مى توانند سال آینده، مانند تمام طوایف عرب در مراسم حج شرکت کنند، ولى مشروط بر این که بیش از سه روز در مکه نمانند و سلاحى جز سلاح مسافر همراه نداشته باشند.
مذاکرات سهیل با پیامبر (ص) سبب شد که قراردادى کلى و همه جانبه میان مسلمانان و قریش بسته شود. او در شرایط و خصوصیات پیمان فوق العاده سخت گیرى مى کرد و گاهى کار به جایى مى رسید که نزدیک بود رشته مذاکرات صلح پاره شود، ولى از آن جا که طرفین به صلح و مسالمت علاقه مند بودند، دومرتبه رشته سخن را به دست گرفته، در پیرامون آن سخن مى گفتند.
مذاکرات هر دو نفر با تمام سخت گیرى هاى سهیل، به پایان رسید و قرار شد مواد آن در دو نسخه تنظیم شود و به امضاى طرفین برسد.
بنا به نوشته عموم سیره نویسان، پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم)، على(علیه السلام) را خواست و دستور داد پیمان صلح را به شرح زیر بنویسند:
پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) به امیرمؤمنان(علیه السلام) فرمود: بنویس: «بسم اللّه الرحمن الرحیم». و على(علیه السلام) نوشت.
سهیل گفت: من با این جمله آشنایى ندارم و «رحمان» و «رحیم» را نمى شناسم. بنویس: «باسمک اللهم»(به نام تو اى خداوند).
پیغمبر (صلى الله علیه وآله وسلم) موافقت کرد به ترتیبى که سهیل مى گوید نوشته شود و على(علیه السلام) نیز نوشت. سپس پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) به على(علیه السلام) دستور داد که بنویسد: «هذا ما صالح علیه محمد رسول اللّه»(یعنى این پیمانى است که رسول خدا با سهیل نماینده قریش بست).
سهیل گفت: ما رسالت و نبوت تو را به رسمیت نمى شناسیم و اگر معترف به رسالت و نبوت تو بودیم، هرگز با تو از درِ جنگ وارد نمى شدیم. باید نام خود و پدرت را بنویسى و این لقب را از متن پیمان بردارى.
در این نقطه برخى از مسلمانان راضى نبودند که پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) تا این حد تسلیم خواسته سهیل شود، ولى پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) با در نظر گرفتن یک سلسله مصالح عالى، خواسته سهیل را پذیرفت و به على(علیه السلام) دستور داد که لفظ «رسول اللّه» را پاک کند.
در این لحظه على(علیه السلام) با کمال ادب عرض کرد: مرا یاراى چنین جسارت نیست که رسالت و نبوت تو را از پهلوى نام مبارکت محو کنم. پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) از على(علیه السلام) خواست که انگشت او را روى آن بگذارد تا شخصاً آن را پاک کند و على(علیه السلام) انگشت پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم)را روى آن لفظ گذارد و پیامبر لقب «رسول اللّه» را پاک نمود.(۳)
گذشت و مسالمتى که رهبر عالى قدر اسلام در تنظیم این پیمان از خود نشان داد، در تمام جهان بى سابقه است؛ زیرا حضرت در گرو افکار مادى و احساسات نفسانى نبود و مى دانست واقعیات و حقایق، با نوشتن و پاک کردن عوض نمى شود، از این جهت براى حفظ پایه هاى صلح، در برابر تمام سخت گیرى هاى طرف، از در مسالمت وارد شده و گفتار او را پذیرفت.
* تکرار تاریخ
نخستین شاگرد ممتاز مکتب پیامبر اسلام (ص)، با همین گرفتارى رو به رو گردید و از این نظر نسخه دوم نَفْس نبوى، على(علیه السلام) از هر جهت نسخه مطابق اصل است و در مراحل زیادى با هم تطابق پیدا نموده اند. در آن لحظه که امیرمؤمنان (ع) از پاک کردن لفظ «رسول اللّه» امتناع ورزید، پیامبر اکرم (صلى الله علیه وآله وسلم) رو به على(علیه السلام) کرد و از آینده على(علیه السلام) که وضع او با وضع پیامبر (ص) کاملاً مشابه خواهد بود، چنین خبر داد: فرزندان این گروه، تو را به چنین امرى دعوت مى نمایند و تو با کمال مظلومیت به چنین کارى تن مى دهى.(۴)
این مطلب در خاطره على(علیه السلام) باقى ماند تا این که جریان جنگ صفین پیش آمد و پیروان ساده لوح امیرمؤمنان (ع) تحت تأثیر ظاهرسازى هاى فریبنده سربازان شام (که تحت سرپرستى معاویه و عمروعاص با على علیه السلام جنگ مى کردند) قرار گرفته و حضرت را واداشتند تن به صلح دهد. براى نوشتن صلح و قرارداد، انجمنى ترتیب دادند.
عبیداللّه بن ابى رافع دبیر امیرمؤمنان (ع) از طرف آن حضرت مأموریت یافت صلح نامه را چنین بنویسد:
«هذا ما تقاضى علیه أمیر المؤمنین علی».
در این لحظه عمروعاص، نماینده رسمى معاویه و سربازان شام رو به دبیر على(علیه السلام)کرد و گفت: نام على و نام پدر او را بنویس؛ زیرا اگر ما او را رسماً امیرمؤمنان مى دانستیم هرگز با او از درِ نبرد وارد نمى شدیم. در این باره سخن به طول انجامید، امیرمؤمنان (ع) حاضر نبود بهانه دست دوستان ساده لوح بدهد، پاسى از روز با طرفین کشمکش داشت تا این که به اصرار یکى از افسران خود، اجازه داد لفظ امیرمؤمنان را پاک کند، سپس فرمود:
«اللّه أکبر، سنّه بسنّه». و داستان حدیبیه و یادآورى پیامبر را براى مردم بازگو کردند.(۵)
پاورقی:
۱ . طبرسى، مجمع البیان، ج۱۰، سوره منافقون.
۲. جامع الأخبار(للشعیری)، ص: ۱۸۳.
۳ . مفید، ارشاد، ص ۶۱؛ اعلام الورى، ص ۱۰۶؛ بحارالأنوار، ج۲۰، ص ۳۶۸. طبرى در این قسمت دچار اشتباه شده و نوشته است که خود پیامبر (ص) نام خود را نوشت و ما در این قسمت به طور گسترده در کتاب «در مکتب وحى» سخن گفته ایم.
۴. کامل ابن اثیر، ج۲، ص ۱۳۸ و بحارالأنوار، ج۲۰، ص ۳۵۳.
۵ . کامل ابن اثیر، ج۳، ص ۱۶۲.
منبع: کتاب «دوست نماها» آیت الله العظمی سبحانی، ص، ۳۷-۲۹
اشتراک در خبرنامه
برای دریافت جدیدترین اخبار به طور مستقیم به صندوق ورودی خود وارد اینجا شوید.
هر زمان می‌توانید مشترک شوید

نظرات بسته شده است، اما بازتاب و پینگ باز است.