تاسوعا؛ روزی که طمع قدرت، غربت حسین(ع) را تکمیل کرد + تصاویر و مداحی

به گزارش ادیان نیوز، در کربلا تا روز نهم محرم خبری از جنگ نبود. سپاهیان
دشمن مانع حرکت امام حسین(ع) به کوفه شده بودند و اصرار می کردند که ایشان
با یزید بیعت کند و امام هم نمی پذیرفت. روز نهم که تشنگى اصحاب کاروان جدى
شد، امام یک سپاه پنجاه نفرى را با بیست ظرف آب به فرماندهى عباس بن علی
برادرش و نیز نافع بن هلال فرستاد تا لشکر عمرو بن حجاج را کنار زده، قدرى
آب بیاورند. زمانى که این گروه در برابر شریعه فرات رسیدند، عمرو بن حجاج
جلوى آنان ایستاد. نافع جلو رفت؛ عمرو پرسید: براى چه آمده‌اید؟ گفت: از آب
استفاده کنیم. عمرو پاسخ داد: تو می‌توانى. نافع گفت: أفأشرب و الحسین
عطشان؟ پس از آن افراد وارد شریعه شدند و وقتى عمرو با سپاهش جلو آمد، با
آنان درگیر شدند و به هر روى توانستند ظرف‌هاى خود را از آب پر کنند.

گفت وگوهاى چندى میان امام حسین(ع) و عمر بن سعد در این روزها صورت
گرفت؛ پس از ملاقات تأثیرگذار عمر بن سعد و امام حسین(ع) در روز هشتم محرم
که امام در این ملاقات به عمر توصیه هایی کرد و در نهایت به او گفت که
عبیدالله ولایت ری و گرگان را به تو نخواهد داد؛ عمر نامه ای به عبیدالله
نوشت و در این نامه به نوعی از او خواست که آتش فتنه نشانده شود؛ عبیدالله
نامه عمر را نزد یاران خود قرائت کرد و گفت: ابن سعد درصدد چاره جویی و
دلسوزی برای خویشان خود است. پس از سخنرانی عبیدالله بن زیاد در مسجدجامع
کوفه، شمر نخستین شخصی بود که برای جنگ با امام حسین(ع) اعلام آمادگی کرد و
در رأس چهار هزار نفر، روز چهارم محرم، از نخلیه که لشکرگاه و پادگان کوفه
بود به شتاب بیرون آمد و پیش از ظهر پنجشنبه نهم محرم الحرام وارد کربلا
شد و نامه عبیدالله را برای عمربن سعد قرائت کرد.

ابن سعد به شمر گفت: وای بر تو! خدا خانه ات را خراب کند، چه پیام زشت و
ننگینی برای من آورده ای! به خدا سوگند که تو عبیدالله را از قبول آنچه من
برای او نوشته بودم بازداشتی و کا را خراب کردی، من امیدوارم بودم که این
کار به صلح تمام شود، به خدا سوگند حسین تسلیم نخواهد شد زیرا روح پدرش در
کالبد اوست.

شمر به او گفت: بگو بدانم چه خواهی کرد؟! آیا فرمان امیر را اطاعت کرده و
با دشمنش خواهی جنگید و یا کناره خواهی گرفت و من مسئولیت لشکر را به عهده
خواهم داشت؟

عمربن سعد گفت: امیری لشکر را به تو واگذار نمی کنم و در تو شایستگی را
نمی بینم، و من خود این کار را به پایان می رسانم، تو امیر پیاده نظام باش.
و بالاخره عمربن سعد شامگاه روز پنجشنبه نهم محرم خود را برای جنگ آماده
کرد.

امان نامه

چون شمر، نامه را از عبیدالله گرفت تا در کربلا به ابن سعد ابلاغ کند،
او و عبدالله بن ابی المحل(که ام البنین عمه او بود) به عبیدالله گفت: ای
امیر! خواهرزادگان ما همراه با حسین اند، اگر صلاح می بینی نامه امانی برای
آنها بنویس! عبیدالله پیشنهاد آنها را پذیرفت و به کاتب خود فرمان داد تا
امان نامه ای برای آنها بنویسد.

رد امان نامه

عبدالله بن ابی المحل امان نامه را به وسیله غلام خود – کزمان- به کربلا
فرستاد و او پس از ورود به کربلا متن امان نامه را برای فرزندان ام البنین
قرائت کرد و گفت: این امان نامه ای است که عبدالله بن ابی المحل که از
بستگان شماست فرستاده است؛ آنها در پاسخ کزمان گفتند: سلام ما را به او
برسان و بگو: ما را حاجتی به امان نامه تو نیست، امان خدا بهتر از امان
عبیدالله پسر سمیه است.

همچنین شمر به نزدیکی خیام امام آمد و عباس، عبدالله، جعفر، عثمان(ع)
فرزندان علی بن ابی طالب (که مادرشان ام البنین است) را صدا زد، آنها بیرون
آمدند، شمر به آنها گفت: برای شما از عبیدالله امان گرفته ام! و آنها
متفقاً گفتند: خدا تو را و امان تو را لعنت کند، ما امان داشته باشیم و پسر
دختر پیامبر(ص) امان نداشته باشد؟!

اعلان جنگ

پس از رد امان نامه، عمربن سعد فریاد زد که: ای لشکر خدا… سوار شوید و
شاد باشید که بهشت می روید!! و سواره نظام لشکر بعد از نماز عصر عازم جنگ
شد.

در این هنگام امام حسین(ع) در جلوی خیمه خویش نشسته و به شمشیر خود تکیه
داده و سر بر زانو نهاد بود، زینب کبری شیون کنان به نزد برادر آمد و گفت:
ای برادر! این فریاد و هیاهو را نمی شنوی که هر لحظه به ما نزدیک تر می
شود؟!

امام حسین علیه ‏السلام سر برداشت و فرمود: خواهرم! رسول خدا را همین
حال در خواب دیدم، به من فرمود: تو به نزد ما مى‏ آیى. زینب از شنیدن این
سخنان چنان بی تاب شد که بى اختیار محکم به صورت خود زد و بناى بیقرارى
نهاد. امام گفت: اى خواهر! جاى شیون نیست، خاموش باش، خدا تو را مشمول رحمت
خود گرداند.

در این اثنا حضرت عباس بن على آمد و به امام علیه ‏السلام عرض کرد: اى
برادر! این سپاه دشمن است که تا نزدیکى خیمه‏ ها آمده است! امام در حالى که
بر مى‏ خاست فرمود: اى عباس! جانم فداى تو باد! بر اسب خود سوار شو و از
آنها بپرس: مگر چه روى داده؟ و براى چه به اینجا آمده‏اند؟!

حضرت عباس علیه ‏السلام با بیست سوار که زهیر بن قین و حبیب بن مظاهر از
جلمه آنان بودند، نزد سپاه دشمن آمده و پرسید: چه رخ داده و چه مى‏
خواهید؟!

گفتند: فرمان امیر است که به شما بگوییم یا حکم او را بپذیرید و یا آماده کارزار شوید!

عباس علیه‏ السلام گفت: از جاى خود حرکت نکنید و شتاب به خرج ندهید تا
نزد ابى عبدالله رفته و پیام شما را به او عرض کنم. آنها پذیرفتند و عباس
بن على علیه‏السلام به تنهایى نزد امام حسین علیه السلام رفت و ماجرا را به
عرض امام رسانید، و این در حالى بود که بیست تن همراهان او سپاه عمر بن
سعد را نصیحت مى‏ کردند و آنان را از جنگ با حسین بر حذر مى ‏داشتند و در
ضمن از پیشروى آنها به طرف خیمه‏ ها جلوگیرى مى ‏کردند.

سخنان حبیب بن مظاهر و زهیر

حبیب بن مظاهر به زهیر بن قین گفت: با این گروه سخن باید گفت، خواهى تو و اگر خواهى من.

زهیر گفت: تو به نصیحت این قوم آغاز سخن کن.

حبیب رو به سپاه دشمن کرده و گفت: بدانید که شما بد جماعتى هستید، همان
گروهى که نزد خدا در قیامت حاضر شوند در حالى که فرزندان رسول خدا و عترت و
اهل‌بیت او را کشته باشند.

عزره بن قیس گفت: اى حبیب! تو هر چه خواهى و هر چه مى‏توانى خودستائى کن!

زهیر گفت: اى عزره! خداى عز و جل اهل‌بیت را از هر پلیدى دور نموده و
آنها را پاک و منزه داشته است، از خدا بترس که من خیر خواه توام، تو را به
خدا از آن گروه مباش که یارى گمراهان کنند و به خاطر خشنودى آنان، نفوسى را
که طیب و طاهرند، بکشند.

عزره گفت: اى زهیر! تو از شیعیان این خاندان نبوده بلکه عثمانى هستى.

زهیر گفت: آیا در اینجا بودنم به تو نمى‌گوید که من پیرو این خاندانم؟!
به خدا سوگند که نامه ‏اى براى او ننوشتم و قاصدى را نزد او نفرستادم و
وعده یارى هم به او ندادم، بلکه او را در بین راه دیدار نمودم و هنگامى که
او را دیدم، رسول خدا و منزلت امام حسین علیه ‏السلام نزد او را به یاد
آوردم، چون دانستم که دشمن بر او رحم نخواهد کرد، تصمیم به یارى او گرفتم
تا جان خود را فداى او کنم، باشد که حقوق خدا و پیامبر او را که شما نادیده
گرفته ‏اید، حفظ کرده باشم.

امام علیه‏ السلام به حضرت عباس بن على فرمود: اگر مى ‏توانى آنها را
متقاعد کن که جنگ را تا فردا به تأخیر بیندازند و امشب را مهلت دهند تا ما
با خداى خود راز و نیاز کنیم و به درگاهش نماز بگزاریم. خداى متعال مى‏
داند که من به خاطر او نماز و تلاوت کتاب او (قرآن) را دوست دارم.

درخواست تعویق جنگ به فردای آن روز از سوی امام حسین (ع) و توسط عباس
مطرح شد و دشمن پذیرفت. بنابراین یک شب فرصت برای عبادت باقی ماند.

تا روز تاسوعا به ابن سعد کمک می رسید و در این روز نیروهای او به حد
کافی رسیدند؛ نیروهایی که هدفی غیر از تسلیم یا کشتن ابا عبدالله علیه
السلام داشتند و آن، جلوگیری از کمک احتمالی مردم عراق بود. با این اتفاقات
و برخی رویدادهای دیگر که از روز هفتم محرم آغاز شده بودند، معلوم می شود
که روز تاسوعا، امام(ع) کاملاً محاصره شده بود و دشمنان دانستند که دیگر به
امام کمکی نمی رسد و اهل عراق او را یاری نمی کنند.

شب عاشورا

شب عاشورا، امام حسین(ع) اصحاب و افراد خاندانش را گرد آورد. حمد و ثناى
الهى گفت و از این که خداوند نبوّت را در میان خاندان او قرار داده، خداى
را سپاس گفت. آن‌گاه به حاضران فرمود: فردا جنگ خواهد شد؛ شما از ناحیه من
آزادید تا از تاریکى شب استفاده کرده، این محل را ترک کنید. دشمن در پى من
است؛ اگر مرا در اختیار داشته باشد، به شما کارى ندارد. اهل بیت پاسخ
دادند: لا أبقانا اللّه بعدک، لا واللّه، لانفارقک حتى یصیبنا ما أصابک. و
اصحاب نیز همان پاسخ را دادند؛ امام آنان را دعا کرده از خداوند خواست تا
بهشت را به ایشان پاداش دهد. آزاد کردن افراد به خاطر بیعتى بود که با امام
کرده بودند و حضرت بیعت را از آنان برداشت، أنتم من بیعتى فى حلّ. و لیس
علیکم منّى ذمام.

در این شب، مسلم بن عوسجه و سعید بن عبدالله حنفى و دیگر یاران، سخن
گفتند. مسلم گفت: آن قدر با تو می‌مانم که نیزه‌ام در سینه آنان بشکند؛ تا
شمشیر در دست دارم می‌جنگم؛ و اگر شمشیر نداشتم با سنگ از تو دفاع خواهم
کرد تا بمیرم. سعید حنفى گفت که دوست دارد هفتاد بار زنده شود و بمیرد و
همچنان از امامش دفاع کند. زهیر گفت: به خدا دوست دارم کشته شوم، باز زنده
شوم، باز کشته شوم تا آن که هزار نفر را به قتل برسانم، باشد که خداوند با
این کشتن من، از تو و جوانان خاندانت دفاع کند. از خاندان آن حضرت، عباس و
سپس دیگران سخن گفتند. این محفل نزدیک شب، درست پس از بازگشت سپاه کوفه
بود. امام حسین(ع) در همین خطابه به جمع اصحاب و اهل بیت فرمود: روى زمین
خاندانى بهتر از خاندان خود و یارانى بهتر از یارانش نمى شناسد. در این شب،
امام به اصحاب فرمود: قوموا، فاشربوا من الماء یکن آخر زادکم، و توضّأوا و
اغسلوا ثیابکم لتکون أکفانکم.

در شب عاشورا، اصحاب، خیمه ها را نزدیک به هم کرده و طناب خمیه‌ها را به
گونه‌ای از یکدیگر عبور دادند که رفت و آمد بین خیمه‌ها دشوار باشد. این
بدان دلیل بود که از یک طرف با دشمن درگیر باشند. خیمه‌ها به گونه‌ای ترتیب
یافت که به صورت یک نعل اسب در آمد و شیعیان از پشت سر و چپ و راست ایمن
بوده و تنها از روبرو با دشمن مواجه بودند. پس از آن، وقتى نیمه شب شد، همه
به شب زنده دارى پرداخته مشغول نماز شدند و تسبیح خداى را گفته، استغفار و
تضرّع به درگاه خدا می‌کردند: لما جنَّ اللّیل على الحُسَین و أصحابه،
قاموا اللیل کلّه یصلّون، و یسبّحون و یستغفرون و یدعون و یتضرّعون. صداى
استغفار و دعاى اصحاب در برخى نقلها، به صداى زنبوران تشبیه شده که
منطقه‌ای را پر کرده باشد، و لهم دوىّ کدوىّ النحل ما بین راکع و ساجد و
قائم و قاعد، به علاوه، اطراف خیمه ها خندق مانندى نیز کنده شد، فحفروه فى
ساعه من اللیل، فجعلوه کالخندق، وچوب و غیره در آن ریختند تا صبح عاشورا آن
را آتش زده و مانع ورود دشمن به سمت خیمه ها باشد.

به نوشته برخى از مورخان، شب یا صبح (یا شب تا صبحِ) عاشورا، بیست تا سى
نفر از سپاه کوفه به امام حسین(ع) پیوستند. این خبر در الامامه و
السیاسه،(۱۵۹) و برخى منابع دیگر سى نفر گزارش شده است. در آن شب، ابتدا
امام حسین(ع) و سپس برخى از اصحاب خود را نظیف کرده و غسل شهادت کردند.
بُرَیر بن حضیر به مزاح با عبدالرحمان بن عبدربه (یا حبیب بن مظاهر)
پرداخت؛ وقتى عبدالرحمان گفت: اکنون وقت شوخى نیست؛ بریر گفت: اطرافیانم
آگاهند که من نه در جوانى و نه پیرى، در پى باطل نبوده‌ام؛ اما اکنون آگاهم
که میان من و حورالعین، تنها فرود آمدن شمشیر کوفیان فاصله است. دلم
می‌خواهد هرچه زودتر شمشیر اینان بر من فرود آید.

آماده شدن خواهر برای مصائب بزرگ

از امام سجاد علیه السلام نقل شده که در آن شب عمّه ‏ام زینب علیه
السلام پرستارى من مى ‏کرد که شنیدم پدرم این اشعار را قرائت مى ‏فرمود:

یا دهر أفّ لک من خلیل             کم لک بالاشراق و الأصیل‏

به سبب این اشعار گریه در گلوى من گرفت ولی بر آن صبر نمودم اما عمّه
‏ام نتوانست خویشتنداری کند و بی اختیار به سمت آن حضرت شتافت و گفت: وا
ثکلاه! کاش مرگ مرا نابود می کرد، اکنون مانند زمانی است که مادرم فاطمه و
پدرم على و برادرم حسن از دنیا رفتند، اى برادر تو جانشین گذشتگانى و فریاد
رس بقیّه آن‏هایى.

سید الشهداء علیه السلام به او نگاه کرد و فرمود: اى خواهر! مراقب باش
که شیطان حلم تو را نرباید … اى خواهر! بپرهیز از خدا و شکیبایى‏ کن و بدان
که اهل زمین مى‏ میرند و اهل آسمان باقى نمى ‏مانند و هر چیزى در معرض
هلاکت است جز ذات خداوندى که خلق فرموده به قدرت خویش خلایق را بر مى
انگیزاند و زنده مى ‏گرداند ایشان را و اوست فرد یگانه.

جدّ و پدر و مادر و برادر من بهتر از من بودند و هر یک دنیا را وداع
نمودند، و از براى من و براى هر مسلمى است که اقتدا و تأسّى کند بر رسول
خدا صلّى اللّه علیه و آله. اى خواهر! من تو را قسم مى‏ دهم و باید به قسم
من عمل کنى، وقتى که من کشته شوم گریبان در مرگ من چاک مکن و چهره خویش را
به ناخن مخراش و از براى شهادت من به ویل و ثبور (هلاکت) فریاد نکنى.
اینگونه، زینب آرامش یافت.

کاش می فهمیدند…

امروز حسین علیه السلام را مهلت دادند تا یک شب به نماز و دعا بپردازد؛
اما ای کاش می دانستند این مهلت حسین علیه السلام است به آنان، تا شاید به
خود آیند و یک لحظه خدای محمد صلی الله علیه و آله را به یاد آورند و از
خون فرزندش بگذرند؛ شاید از آتش دوزخ کمی دور شوند. افسوس که چشم طمع، آن
قدر به دنبال نان می دود که مجالی برای دیدن آب نمی یابد. طمع، همیشه گرسنه
تر از آن است که تشنگی باران رحمت الهی را احساس کند.

امروز، حلقه محاصره دشمنان بر حسین فاطمه علیه السلام تنگ شد؛ کاش پرده
غیب یک دم کنار می رفت تا حلقه هولناک زبانه های آتش سقر را به گرد خویش می
دیدند!

  آمادگی برای شهادت

همه این رخدادها نشان می دهد که روز تاسوعا و شبی که بعد از آن آمد
مقدمه ای برای روز شهادت بود. امام حسین علیه السلام عصر تاسوعا تا به صبح
عاشورا را مهلت گرفت تا در یک کلاس عملی و کاملاً واقعی این مبنا و محور
قیام خود را به تصویر بکشد به همگان نشان دهد که هدف او از این حرکت عظیم
زنده کرده دین و بندگی واقعی خدا است و از دینی که در ظاهر نماز و روزه و
قرائت قرآن است ولی امام آن یزید و یزیدیان زمان است بیزار است.

در تاسوعا روشن شد که سرنوشت همه مردان شهادت است و آنها هم به میل خود
آن افتخار را پذیرفتند و زینب سلام الله علیها به مقام صبر رسید. تعدادی از
افراد خوشبخت از لشکرگاه دشمن به آنها ملحق شدند و سید الشهداء علیه
السّلام و اصحاب سعادتمند ایشان فضای خیمه گاه را به نور قرآن و استغفار و
مناجات روشن کردند و با آمادگی کامل صبحگاه فردا پا به نبرد گذاشتند.

تا فردا…

فردا، عشق، هفتاد و سه بار بر خاک می افتد و آن گاه چون ققنوسی تازه
نفس، از شعله های خویش برمی خیزد و در آغوش پروردگارخویش، سرفراز و مسرور،
لبخند می زند و خود را در خلد برین، از سر می گیرد.

فردا، گریه های شیرخوارگی، به ناگاه، هزاران سال قد می کشد و در عروجی سرخ، به آغوش پروردگار می رسد.

فردا، دست های برادرانگیِ دریا، به دست خدا می پیوندد و گلوگاه دریده
عشق، در حضیض قتلگاهِ عصمت، عزیزتر از تمام حرمت های هستی، مصداق «صَدَقوا
ما عاهَدوا اللّهَ عَلَیه» را جلوه گر می کند.

منابع:

کامل الزیارات

بحار الانوار

انساب الاشراف

ارشاد شیخ مفید

مقتل الحسین خوارزمى

کشف الغمه

مقاتل الطالبیین

نفس المهموم

سفینه البحار

تاریخ طبرى

الامام الحسین و اصحابه

کامل اثیر

منبع: شفقنا

اشتراک در خبرنامه
برای دریافت جدیدترین اخبار به طور مستقیم به صندوق ورودی خود وارد اینجا شوید.
هر زمان می‌توانید مشترک شوید