خبری تحلیلی ردنا (ادیان نیوز)
آخرین اخبار ادیان ایران و جهان، خبرهای دینی ارامنه زرتشتیان کلیمیان شیعه اقلیت‌های دینی و مذهبی و فرقه‌ها جریان‌‌های دینی

جن در روايات اسلامي (1)

روز ترويه بيرون مدينه بودم و مردي نزد من آمد و نامه اي به من داد که مُهرش تر بود و نامه از امام صادق (عليه السلام) بود که در مکه به حج رفته بود، من نامه را باز کردم و خواندم و در آن نوشته بود…

به گزارش ردنا (ادیان نیوز)، در دلائل طبري به سندي که به امام ششم (ع) رسيده، آورده شده است که معتب گفت: من روز ترويه (1) بيرون مدينه بودم و مردي نزد من آمد و نامه اي به من داد که مُهرش تر بود و نامه از امام صادق (ع) بود که در مک  ه به حج رفته بود، من نامه را باز کردم و خواندم و در آن نوشته بود که فردا چنين و چنان کن و خواستم از آن مرد بپرسم چه زماني نزد امام بودي؟ کسي را نديدم و چون آن حضرت برگشت، از ايشان پرسيدم، فرمود: او يکي از شيعيان جن ما بود که مؤمن است و چون کار مهم  ي براي ما پيش آيد، آنها را به دنبالش مي فرستيم.

در مجالس صدوق به سندي تا امام صادق (ع) که در آن بيماري پيغمبر (ص) را در ضمن حديثي طولاني بيان کرده، آمده است که حسنين (ع) به ديدن ايشان آمدند و پيغمبر (ص) آنها را گم کرد و به جست وجوي آنها پرداخت تا به باغ بني نج  ار رسيد و به ناگاه هر دو در خواب بودند و همديگر را در آغوش گرفته بودند و ماري گرد آنها بود که موهايي داشت مانند نيِ نيزار و دو بال داشت که با يکي حسن (ع) را پوشانده و با ديگري حسين (ع) را.
چون چشم پيغمبر (ص) به آنها افتاد سرفه اي کرد و آن مار خود را کنار کشيد؛ در حالي که مي گفت:
بار خدايا تو و فرشته هايت را گواه مي گيرم که اين دو نبيره ي پيغمبر (ص) هستند و من آنها را برايش نگهداري کردم و تندرست به او پس دادم.
پيغمبر (ص) به او فرمود: اي مار تو کيستي؟ گفت: پيک جن  يانم به سوي تو، فرمود: کدام جن  يان؟ گفت: جن  ياني از نصيبين ، چند تن از بني مليح که يک آيه از قرآن کريم را فراموش کرديم و مرا فرستادند نزد شما تا آن را به ما آموزش دهي و چون به اينجا رسيدم، شنيدم جارچي اي مي گويد:
اي مار! اين دو نبيره پيغمبر (ص) تواند، آنها را از هر بلا و آفت نگهدار و من آنها را از پيشامدهاي سوء شب و روز در امان نگه داشته و سالم و تندرست به تو تحويل دادم. آن مار آيه را ياد گرفت و برگشت.

از مجالس صدوق به سندش تا ام   سلمه روايت شده است که روزي که پيغمبر (ص) در گذشته اند، نوحه ي جن  ي را نشنيدم، جز امشب و البت  ه پسرم از دست رفته است (يعني امام حسين (ع) ) گفت: يکي از آنان مي گفت:
هلا اي ديده ام اشکي فزون بار
پس از من کيست گريد بر شهيدان
بدان هايي که مرگ تلخشان راند
به جب  اري چه ببنده ي زور گويان
در اصول کافي ، ج 1، ص 396 به سندي از امام محم  د باقر (ع) آمده است، روزي اميرالمؤمنين (ع) بر منبر بود، ناگاه اژدهايي از يکي از درهاي مسجد پيش آمد و مردم خواستند آن را بکشند و اميرالمؤمنين (ع) فرمودند: دست نگه داريد. و دست نگه داشتند و اژدها خود را کشيد تا به منبر رسيد و دراز شد و به اميرالمؤمنين (ع) درود گفت و آن حضرت اشاره کرد که بايستد تا از خطبه اش فارغ شود. و چون از خطبه فارغ شد به او رو کرد و فرمود: تو کيستي؟ گفت: من عمر و فرزند عثمان نماينده ي تو بر جن  يان هستم و پدرم مُرد و به من وصي  ت کرد نزد شما آيم و نظر شما را بخواهم و آمدم اي اميرالمؤمنين (ع) تا چه فرمايي و چه نظر بدهي؟
اميرالمؤمنين (ع) فرمود:
به تو سفارش کنم از خدا بترسي و برگردي و جاي پدرت نماينده بر جن  يان باشي که تو خليفه ي من هستي بر آنها.

در اصول کافي به سندي از ابن جبل آمده است که ما بر در خانه ي امام صادق (ع) بوديم و از آنجا مردمي مانند هندي ها بيرون آمدند که ازار و ردا پوشيده بودند و ما از امام (ع) درباره ي آنها پرسيديم، امام (ع) فرمودند: اينها برادران شمايند از جنيان.

در اصول کافي ج 1، ص 395 به سندي از حکيمه بنت موسي نقل شده است که ديدم امام رضا (ع) بر در انبار هيزم ايستاده و راز مي گويد و من کسي را نمي ديدم، گفتم: اي آقايم با که راز گويي؟ فرمود:
اين عامر زهرائي است آمده و به من شکايت دارد .
گفتم: اي آقايم مي خواهم سخن او را بشنوم.
فرمود: اگر سخنش را بشنوي يک سال تب مي کني .
گفتم: اي آقايم! مي خواهم بشنوم.
فرمود بشنو . گوش دادم مانند سوت بود و يک سال تب کردم

در بصائر به سندي از امام صادق (ع) نقل شده است که روز يک شنبه نوبت جن  يان است و جز آنان بر ما عيان نشوند.

در بصائر به سندي تا ابراهيم بن وهب نقل شده است که گفت:
مي خواستم ابوالحسن (ع) را در عريض ديدار کنم، رفتم تا نزديک کاخ بني سراه و سرازير شدم در وادي و آوازي شنيدم و کسي را نديدم، که مي گفت:
اي ابا جعفر آقاي تو پشت کاخ، نزد سده است، اسلام مرا به او برسان، روگرداندم و کسي را نديدم و او بازگو کرد تا سه بار و تنم لرزيد و من در وادي فرو شدم تا به راهي رسيدم که پشت کاخ بود و به سد  ه رفتم در سوي سمرات (2) سپس راه غدير را پيش گرفتم و 50 مار ديدم که سر بر آوردند نزد غدير، آنگاه گوش دادم و گفت و گويي شنيدم و آوازکفشم را بلند کردم تا گام زدنم را بشنوند.

و شنيدم ابوالحسن (ع) سرفه اي کرد و من در پاسخ، سرفه کردم و يورش بردم و ناگاه ماري بر تنه ي درختي آويخته بود، حضرت به من فرمود: نترس زياني ندارد و آن مار خود را انداخت و بلند شد بر شانه ي او و سرش را در گوشش کرد و بسيار سوت کشيد و امام پاسخ داد:
آري، من ميان شما قضاوت کردم و کسي مخالف گفته ي من نباشد، جز ستمکار و هر که در دنيا ستم کند، در آخرت ستم کشد با کيفر سختي که من به او دهم و مالش را بگيرم، اگر داشته باشد تا توبه کند.
گفتم: پدر و مادرم قربانت آنها هم در فرمان شمايند؟ فرمود: آري، سوگند بدان که محم  د (ص) را به پيغمبري گرامي کرده و علي (ع) را به وصايت و ولايت عزيز ساخته، البت  ه آنها براي ما از شماها فرمانبرترند. اي آدميان و چه بسيار کمند. (3)

در تفسير الفرات به سندش از قبيصه نقل شده است که نزد امام صادق (ع) رفتم و نزد ايشان گروهي بودند؛ سلام کرده، نشستم و گفتم: يابن رسول الله (ص) شما کجا بوديد پيش از آنکه آسمان ساخته و زمين گسترده، آفريده شوند و ظلمت و نور پديدار گردند؟ فرمود: اي قبيصه چرا از من اين پرسش را مي کني؟ در اين وقت مگر نداني دوستي ما نهاني گرفته و دشمني با ما فاش شده. و راستي ما دشمناني از جن   داريم که حديث ما را به گوش دشمنان آدمي رسانند، راستش ديوارها مانند آدميان گوش دارند.

در تفسير نعماني به سند از اميرالمؤمنين (ع) نقل شده است که فرمود: آنچه از قرآن تحريف شده است، قول خداست فَلَم  ا خَر   تَبَينَتِ الْجِن   أَنْ لَوْ كَانُوا يعْلَمُونَ الْغَيبَ مَا لَبِثُوا فِي الْعَذَابِ الْمُهِينِ

در روضه ي کافي ص 144 به سني صحيح از امام صادق (ع) نقل شده است که:
خداوند به سليمان بن داوود (ع) وحي کرد:
نشانه ي مرگت اين است که در ختي از بيت المقد  س بر آيد به نام خرنوبه فرمود: يک روز سليمان ديد خرنوبه در بيت المقد  س بر آمده، به او فرمود:
چه نام داري؟ گفت: خرنوبه. فرمود: سليمان (ع) به محرابش رفت و ايستاد و بر عصايش تکيه زد و همان ساعت جانش را گرفتند.
فرمود: آدمي و جن   به او خدمت مي کردند و به شيوه ي پيش برايش در تلاش بودند و مي پنداشتند زنده است و نمرده، از بام تا شام کار مي کردند و او بر جاي خود بود تا موريانه به عصايش افتاد و آن را خورد عصا شکست و سليمان به رو، بر زمين افتاد. آيا نشنوي قول خداوند عز  وجل   را فَلَم  ا خَر   تَبَينَتِ الْجِن   الآية

در اصول کافي ، ج 1، ص 167 به سندي از فضل بن يسار آمده است که شنيدم ابي جعفر (ع) مي فرمود که:
تني چند از مسلمانان به سفر رفتند و راه را گم کردند و سخت تشنه شده، کفن پوشيده و به تنه هاي درخت چسبيدند و پيري سفيد پوش نزد آنها آمد و گفت: بر خيزيد باکي بر شما نيست، اين آب است، بر خاستند و نوشيدند و سيراب شدند و گفتند: تو کيستي؟ گفت: از جن  ياني که با رسول خدا (ص) بيعت کردند من از رسول خدا (ص) شنيدم که مي فرمود: مؤمن، برادر مؤمن است؛ چشم اوست، رهنماي اوست و نبايد شما در حضور من از بين برويد.

در فروع کافي ، ج 6، ص 290 به سندي از ابو حمزه ثمالي نقل شده است که نزد حوض زمزم بودم؛ مردي نزدم آمد و گفت: از اين آب ننوش اي ابي حمزه که جن   و آدمي در آن شريکند و اين است که جز آدمي شريک ندارد.
ابوحمزه مي گويد: از گفته اش شگفت زده شدم. سپس گفته ي او را به امام محم  د باقر (ع) گزارش دادم، فرمود: او مردي از جن   بوده و خواسته تو را راهنمايي کند.

در محاسن ، ص 362 به سندي از عمر بن يزيد نقل شده است که:
يک سال در راه مک  ه گم شديم و تا سه روز به جست وجوي راه بوديم و نيافتيم و در روز سوم که آب ما به پايان رسيد با جامه ي احرام کفن پوشيده و حنوط نموديم و مردي از ياران ما بر خاست و فرياد زد: يا صالح يا اباالحسن و يکي از دور پاسخ گفت: گفتيم: چه کسي هستي خدايت رحمتت کند؟ گفت: از آن چند تن که خدا در قرآنش فرموده: و چون رو آور کرديم به تو چند جن   را که مي شنودند قرآن را تا آخر آيه، از آنها جز من کسي نمانده و من رهنماي گمشدگانم به راه، گفت: پيوسته دنبال آواز رفتيم تا به راه رسيديم.

در قرب الاسناد آمده است که امام محمد باقر (ع) دوست داشتند در خانه جاندار خانگي باشد؛ مانند کبوتر، مرغ يا بزغاله تا کودکان جن با آنها بازي کنند و با کودکانشان بازي نکنند.

در مکارم ، ج 1، ص 146 آمده است: مردي با ابي جعفر (ع) ناليد که جن  يان ما را از خانه هايمان بيرون کردند و مقصود او مارهاي خانه ها بود. فرمود: سقف خانه ها را 7 ذراع ( سه متر و يک دوم ) بگيريد و در اطراف خانه کبوتر داشته باشيد ، آن مرد گفت: انجام داديم و چيز بدي نديديم.

در مکارم، ص 149 از امام صادق (ع) آمده است که: خانه ي پيغمبري نبود جز در آن دو کبوتر بودند؛ زيرا نابخردان جن با کودکان خانه بازي کنند و چون کبوتر در آن است، با او بازي کنند و مردم را وانهند.

در مجالس شيخ، ج 1، ص 288 آمده است که اشجع سلمي نزد امام صادق (ع) آمد و گفت: اي آقايم من به جاهاي هراسناک مي روم، به من چيزي بياموز که در امني  ت باشم فرمود: چون از چيزي بترسي دست راست بر بالاي سر نه و به آواز بلند بخوان: أَفَغَيرَ دِينِ الل  هِ يبْغُونَ وَلَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِي الس  مَاوَاتِ وَالْأَرْضِ طَوْعًا وَكَرْهًا وَإِلَيهِ يرْجَعُونَ
اشجع گفت: به يک وادي رفتم که در آن جن   بود و يکي گفت: او را بگيريد؛ من آن آيه را خواندم و يکي گفت: چگونه او را بگيرم که در پناه آيه ي طي  به درآمد.
در منتخب البصائر به سندش از مفض  ل بن عمر در خبري طولاني در رجعت و احوال قائم (ع) آمده است که گفتم: اي آقايم [ امام زمان (ع) ] با که آيند؟
فرمود: با فرشته ها و جن  يان مؤمن . مفضل گفت: اي آقايم، فرشته و جن به مردم آشکار شوند؟
فرمود: آري به خدا اي مفض  ل! همان گونه که مرد با اطرافيان و خاندانش گفت و گو کند، با آنها سخن گويد.
گفتم: اي آقايم و با او مي روند؟ فرمود: آري به خدا اي مفض  ل و البت  ه فرو آيند در زمين هجرت، ميان کوفه و نجف و 46 هزار فرشته و 6 هزار جن ياور دارد.

در احتجاج ، ص 185 آمده است که: از هشام بن حکم در پرسش هاي يک زنديق از امام جعفر صادق (ع) است که از امام پرسيد:
از کجا کهانت مي شود و از کجا مردم پيش گويي کنند؟
فرمود: کهانت در جاهلي  ت بود و در فترت پيغمبران، کاهن به جاي قاضي بود و هر چه بر مردم اشتباه مي شد به وي مراجعه مي کردند و او برايشان پيش گويي مي کرد از چند راه؛ چون: فراست در ديد، هوش در دل، وسوسه ي خاطر، زيرکي روح و آنچه در دلش افکنده مي شد؛ زيرا آنچه در زمين پديدار شود از حوادث آشکار، شيطان مي داند و به کاهن مي رساند و از آنچه در منازل و اطراف واقع شود، به او گزارش دهد.

و اما اخبار آسماني را شياطين در آن روزگار استراق سمع مي کردند و پرده نبود و با ستاره ها تيرباران نمي شدند و همانا از استراق سمع باز داشته شدند تا در زمين وسيله اي مانند وحي نباشد و اشتباه بر مردم زمين فراهم نگردد، در آنچه ازطرف خدا آيد براي اثبات حج  ت و نفي شبهه و شيطان يک کلمه از خبر آسماني را مي دزديد درباره ي آنچه خدا در خلقش پديد آرد و آن را مي گرفت و به زمين فرو مي آورد و به دل کاهن مي افکند و او هم سخناني به آن مي افزود و حق را با ناحق مي آميخت و هر پيش گويي کاهن که درست بود آن بود که شيطان شنيده بود و به او رسانده بود و آنچه خطا بود، خودش افزوده؛ ام  ا از آن روز که شياطين از گوش گيري غدقن شدند، کهانت برافتاد و امروزه شياطين به کاهنان خود از گفت و گوهاي مردم گزارش مي دهند و از کارهاي آنان و شياطين حوادث دور دست را به هم مي رسانند که چه کسي دزدي کرد، چه کسي کشته و چه کسي نهان شده است. آنان مانند مردم، راست گو و دروغ گو دارند.

گفت: چگونه شياطين به آسمان مي رفتند با اينکه با مردم در خلقت و پيکر همانند بودند و براي سليمان بن داوود بناها ساختند که بشر از آن درمانده است؟
فرمود: پيکر آنها براي سليمان ضخيم و سخت شد چنانچه مسخ  ر او شدند و آنان آفريده ي رقيق باشند و خوراکشان باد است و به اين دليل است که به آسمان مي رفتند و گوش مي گرفتند؛ زيرا پيکر ضخيم نتواند بالا رود، جز با نردبان يا وسيله.

در علل و عيون ، ص 134 به سندي نقل شده است که يک شامي، نام پدر جن   را از اميرالمؤمنين (ع) پرسيد، ايشان فرمود: شومان و همان است که از آتش زلال آفريده شده است. و پرسيد: آيا خدا پيغمبري بر آنان فرستاده؟ فرمود: آري، پيغمبري به نام يوسف بر آنها فرستاد و آنها را به خداي عز  وجل   خواند و او را کشتند

در علل عيون، ص 146 به سندي که تا امام صادق(ع) نقل شده، آمده است که يک روز سليمان بن داوود (ع) به يارانش گفت :به راستي که خداوند تبارک و تعالي به من پادشاهي اي بخشيده که پس از من ديگري را نسزد، هم باد را مسخ  رم کرده، هم آدمي، هم جن   و وحوش را، زبان پرنده ها را به من آموخته و هرچه را به من داده؛ ام  ا با اين همه نتوانستم که روز تا شب شاد باشم و مي خواهم فردا بالاي کاخ روم و به ممالک خود نگاه کنم. به کسي اجازه ندهيد نزد من آيد تا روز مرا اندوهگين نسازد، گفتند: بسيار خوب. سليمان (ع) فردا عصايش را به دست گرفت و بر بلندترين بام کاخش برآمد و ايستاد و بر عصايش تکيه زد تا به شادي بر همه ي ممالکش نگاه کند و خوش باشد، بدان چه به او داده شده است. ناگاه چشمش به جواني زيبارو و خوش پوش افتاد که از يک گوشه ي کاخش درآمد، چون سليمان او را ديد، گفت: چه کسي تو را به کاخ آورد با اينکه من خواستم امروز تنه باشم. به اجازه ي چه کسي وارد شدي؟

جوان گفت: پروردگار اين کاخ، مرا راه داد و به اجازه ي او آمدم،
سليمان گفت: پروردگارش سزاوارتر است بدان از من، تو چه کسي هستي؟
گفت: من ملک الموتم،
گفت: براي چه آمدي؟
گفت: آمدم جانت را بگيرم،
گفت: انجام ده آنچه را فرمان داري، اين روز شادي ام بود و خدا نخواست بي او شاد باشم.

همان تکيه بر عصا، ملک الموت جانش را گرفت و مرده بر عصا تکيه زده بر جا ماند و تا زماني که خدا خواست مردم به او نگاه مي کردند و مي پنداشتند، زنده است و درباره ي او به وسوسه و اختلاف افتادند، برخي گفتند: سليمان اين همه روز تکيه بر عصا ايستاده بدون احساس خستگي، بي خواب، بي خوراک و بي نوشابه. او پروردگار ما است و بايد او را بپرستيم. گروهي گفتند: سليمان جادوگر است و چشم بندي کرده و درواقع چنين نيست و مؤمنان گفتند سليمان بنده و پيغمبر (ص) خداست و خدا به هرچه خواهد کار او را راست آورد.

و چون اختلاف بالا گرفت، خداوند موريانه را فرستاد تا در عصايش تنيد و درونش را خورد و شکست و سليمان به رو از بالاي کاخ به زمين در افتاد و جن   از موريانه قدرداني کردند، از اين رو موريانه در جايي نباشد، جز اينکه آب و گل دارد.
سپس امام صادق (ع) فرمود:  به خدا آيه چنين فرود نشده و همانا بدين لفظ فرود شده فَلَم  ا خَر   تَبَينَتِ الْجِن   أَنْ لَوْ كَانُوا يعْلَمُونَ الْغَيبَ مَا لَبِثُوا فِي الْعَذَابِ الْمُهِينِ

در خصال ، ج 2، ص 171 به سندي از سهل بن غزوان بصري آمده است که شنيدم امام صادق (ع) مي فرمود: زني از جن  يان به نام عفراء به نوبت نزد پيغمبر (ص) مي آمد و سخن او را مي شنيد و نزد نيکان جن  يان مي رفت و به دست او مسلمان مي شدند و پيغمبر (ص) او را نيافته و از جبرئيل درباره ي او پرسش کرد، گفت: به ديدار يکي از خواهران ديني خود رفته که براي خدا او را دوست دارد.

پيغمبر (ص) فرمود: خوشا به حال کساني که براي خدا همديگر را دوست دارند، راستي خداي تبارک و تعالي در بهشت ستوني از يک دانه ي ياقوت سرخ آفريده که بر آن 70 هزار کاخ است و در هر کاخي 70 هزار اتاق و آن را خدا براي دوستان و ديدارکنندگان يکديگر در راه خدا آفريده است.

سپس فرمود: اي عفراء چه ديدي؟ گفت: عجايب بسيار، فرمود: عجيب ترين چيزي که ديدي چه بود؟ گفت: ابليس را در درياي اخضر روي سنگي سفيد ديدم که دست به آسمان برآورده و مي گويد: معبودا! چون به سوگند خود وفا کردي و مرا به دوزخ بردي من از تو خواهش دارم به حق   محمد، علي، فاطمه، حسن و حسين که مرا از آن رها کني و با آنان محشور کني.

من گفتم: اي حارث اين نام ها که بدان ها دعا مي کني، چه مي باشند؟ گفت: من آنها را 7 هزار سال پيش از آفرينش آدم (ع) بر ساق عرش ديدم و دانستم آنها ارجمندترين آفريده هايند نزد خداي عز  وجل   و من از خدا به حق   آنها خواهش مي کنم. پيغمبر (ص) فرمود: به خدا اگر همه ي اهل زمين خدا را بدين نام ها خوانند؛ البت  ه آنها را اجابت کند.

در تفسيرِ علي بن ابراهيم، ص 622 در تفسير آيه ي اي قوم، ما شنيديم تا آنجا که مي فرمايد: آنان در گمراهي آشکاري هستند آمده است که حکايت جن  يان است.
و سبب نزول اين آيه آن بود که پيغمبر (ص) از مک  ه به بازار عَک  اظ رفت و زيد بن حارثه با او بود و مردم را به اسلام مي خواند و کسي به او پاسخ نداد و کسي که آن را پذيرد، نيافت. سپس به مک  ه برگشت و چون به جايي رسيد به نام وادي مجن  ه در دل شب با قرآن نماز شب خواند و چند تن جن  به او گذر کردند.

و چون قرائت رسول خدا (ص) را شنيدند، گوش دادند و چون گوش گرفتند، به هم گفتند: خاموش باشيد و چون پايان يافت و رسول خدا (ص) از قرائت فارغ شد، نزد قوم خود بيم دهنده بازگشتند و گفتند: اي قوم ما، و البت  ه ما کتابي شنيديم که پس از موسي فرو آمده و تصديق کند آنچه برابر او است و به درستي به راه راست ره نمايد، اي قوم ما، بپذيريد داعي خدا را و به او بگرويد و نزد رسول خدا (ص) آمدند و مسلمان شدند و به او گرويدند و رسول خدا (ص) آداب اسلام را به آنها آموخت.

و به پيغمبر (ص) خود فرو فرستاد: قُلْ أُوحِي إِلَي أَن  هُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الْجِن   تا پايان همه ي سوره و خدا گفته ي آنها را باز گفت و رسول خدا (ص) از خودشان کسي بر آنها گماشت و همه وقت به رسول خدا (ص) مراجعه مي کردند و آن حضرت به اميرالمؤمنين (ع) فرمود تا به آنها بياموزدت و آنها را فقيه سازد، برخي مؤمن باشند، برخي کافر برخي هم ناصبي، يهودي، ترسا و گبر و آنها فرزندان جن   باشند.

در تهذيب، ج 1، ص101 به سندش از ليث آمده است که از امام صادق (ع) پرسيدم: آيا مي شود کسي با استخوان يا پشکل يا چوب استنجاء کند ( خودش را پاک کند )؟ فرمودند: استخوان و سرگين خوراک جن  يانند که با رسول خدا ( ص ) قرارداد کردند و با هيچ کدام شايسته نيست.

در تفسير علي بن ابراهيم، ص 351 در قول خدا و جن   را آفريديم پيش از او از آتش سوزان فرمودند: او پدر ابليس بود و فرمودند: فرزندان جن   مؤمن دارند و کافر و يهود و ترسا و کيش هاي چند و شياطين فرزندان ابليسند در آنها مؤمن نيسته جز يکي به نام هام بن هيم بن لاقيس بن ابليس که نزد رسول خدا (ص) آمد و او را تنومند، بزرگ و هراسناک ديد و فرمود: تو کيستي؟ گفت: من هام بن هيم بن لاقيس بن ابليس، روزي که هابيل کشته شد، پسر بچ  ه اي بودم چند ساله که از عصمت باز مي داشتم و به تباه کردن خوراک فرمان مي دادم.

رسول خدا (ص) فرمود: چه بد باشد جوان پر آرزو و برناي نيازمند به فرمان. گفت: اي محم  د! اينها را واگذار. من به دست نوح توبه کردم و به همراه او در کشتي بودم و او را بر نفرين به قومش سرزنش کردم، من با ابراهيم بودم که او را در آتش افکندند و خدا آن را سرد و سلامت ساخت، با موسي بودم که خدا فرعون را غرق کرد و بني اسرائيل را نجات داد، با هود بودم که به قوم خود نفرين کرد و من او را سرزنش کردم، با صالح بودم و او را به نفرين بر قومش سرزنش کردم و همه ي کتاب ها را خواندم و همه به وجود تو مژده داده اند و پيغمبران به تو سلام مي رسانند و مي گويند تو برتر و ارجمندترين پيغمبراني، از آنچه خدا به تو فرو آورده چيزي به من ياد بده.

رسول خدا (ص) به اميرالمؤمنين (ع) فرمودند: او را بياموز، هام گفت: اي محمد! ما فرمان نبريم جز از پيغمبر (ص) يا وصي پيغمبر، اين کيست؟
فرمودند: اين برادرم، وصي ام، وزيرم و وارثم علي بن ابي طالب است ،
گفت: به چشم، نامش را در کتب اليا يافتيم و شب هرير در صف  ين نزد اميرالمؤمنين (ع) آمد.

در مناقب ابن شهر آشوب است که امام محم  د باقر (ع) فرمودند: ابوخالد کابلي روزگاري از عمرش را در خدمت امام سج  اد (ع) گذراند و به او ناليد از اشتياق به پدر و مادرش، فرمود: اي ابوخالد! فردا مردي از شام آيد که درجه و مال فراوان دارد و به دخترش از اهل زمين پيشامدي آمده، نزدش برو و بگو من او را درمان کنم به مزدي برابر ديه ي او که 10 هزار درهم که برابر ديه ي او است و بدان ها دل گرم مشو که آنچه جويي به تو نخواهند داد.

فردا بامداد آن مرد و همراهانش آمدند، از بزرگان اهل شام بود در جاه و مال گفت: پزشکي نيست که اين دختر را درمان کند؟ ابوخالد گفت: من او را در برابر 10 هزار درهم درمان کنم و اگر بپردازيد، شرط مي کنم که ديگر درد او برنگردد و با او قرار کردند 10 هزار درهمش بدهند و او نزد امام (ع) آمد و گزارش داد. فرمود: من مي دانم با تو نامردي کنند و به تو آن را نپردازند، اي ابوخالد! برو و گوش چپ آن دختر را بگير و بگو: اي خبيث! علي   بن الحسين به تو فرمايد: از اين دختر بيرون شو و به او برنگرد. ابوخالد فرمان را انجام داد و او هم برون رفت و دخترک به هوش آمد و ابوخالد وجه مقر  ر شده را درخواست کرد و به او ندادند و اندوهگين برگشت، امامش فرمود: چرا غمگينت مي بينم، مگر نگفتم با تو نامردي کنند. آنها را وانه که البت  ه به تو مراجعه کنند و چون با تو ديدار کردند، بگو: من او را درمان نکنم تا مال را به دست علي   بن الحسين بسپاريد.

و برگشتند نزد ابوخالد و درخواست درمان کردند و او هم گفت: من درمانش نکنم تا وجه را به دست علي بن الحسين (ع) بسپاريد که مورد اعتماد من و شما است و پذيرفتند و پول را به دست امام (ع) سپردند و ابوخالد نزد دختر آمد و گوش چپش را گرفت و گفت: اي خبيث، علي   بن الحسين (ع) فرمايد از اين دختر برون شو و جز از راه خوبي به او نپرداز که اگر بر گردي تو را با آتش فروزان خدا بوزم؛ آتشي که بر دل ها نشيند. آن جن   از او بيرون آمد و امام آن مال را به ابوخالد داد و به سرزمين خود رفت.

پي‌نوشت‌ها:
1- ترويه: روز هشتم ماه ذي الحجه، روزي که حجاج نيت تمتمع کنند و محرم شده و از مکه سمت منا حرکت مي کنند.
2- درخت هاي سمر: سُمر درختي است از تيره ي مخروطيان، درختي است بسيار زيبا با اندامي که شکل خارجي آن از دور به چتر شباهت دارد، شاخه هاي آن تو بر هم و دور يکديگر است گويند اين درخت بيش از 100 سال عمر مي کند، چوب اين درخت سفيد و محکم است و در برخي از گونه ها چوبش کمي سرخ رنگ مي شود. درخت سمر براي خشک سالي و کم آبي مقاوم است؛ ام  ا اگر چند سال متوالي باران نبارد، در اثر خشک سالي، خشک شده و مي ميرد.
3- سراة نام چند جا است و سمره نام درختي است معروف و در نسخه اي رواقع آمده به قاف و عين بي نقطه يعني رنگارنگ و محتمل است رواتع باشد با تاء و عين بي نقطه يعني چراکن بودند گرد غدير و چه بسيار کمند يعني فرمانبران از آدمي يا از جن  نسبت به ديگران.

منبع مؤسسه فرهنگي موعود عصر (عج)
گفت‌وگو درباره مطلبی که خواندید

آدرس ایمیل شما منتشر نمی‌شود.