عرفان اسلامي كه از سدههاي نخست به صورت آرام و با خيزش نرم، رو به رشد نهاد و رفته رفته دامنـۀ وسيع يافت، به صورت مكتب و روش خاص درآمد و شـالـودۀ علمي و نظري يافت. و به تـدريج از زهـد و عبـادت صرف كـه صوفيان سـدههاي نخست در آن اشتهار داشتند بـه شوق و ذوق و محبت و عشق روي آورد و بـه دو شاخۀ عرفان عابدانه و عرفان عاشقانه انشعاب يافت. و دو مكتب عـابدانه و عاشقانه را پـديـد آورد و هر دو مكتب نمايندگان و پيرواني به عرفان اسلامي تقديم نمود.
ردنا (ادیان نیوز) – عرفان اسلامي كه از سدههاي نخست به صورت آرام و با خيزش نرم، رو به رشد نهاد و رفته رفته دامنـۀ وسيع يافت، به صورت مكتب و روش خاص درآمد و شـالـودۀ علمي و نظري يافت. و به تـدريج از زهـد و عبـادت صرف كـه صوفيان سـدههاي نخست در آن اشتهار داشتند بـه شوق و ذوق و محبت و عشق روي آورد و بـه دو شاخۀ عرفان عابدانه و عرفان عاشقانه انشعاب يافت. و دو مكتب عـابدانه و عاشقانه را پـديـد آورد و هر دو مكتب نمايندگان و پيرواني به عرفان اسلامي تقديم نمود.
مكتب صحو و سكر يا مكتب خراسان و بغداد نيز از ديگر نـامهـاي اين دو مكتـب است. تفـاوت عرفان عابدانه و عاشقانه در نوع نگرش و سيرۀ عملي آنهاست. عرفان زاهدانه يا عابدانه بيشتر به زهد و عبوديت و ترس و خوف و خشيت بهاء ميدهد و شـديداً بـه آن پاي بنـد است و عـرفان عاشقانه بـه شوق و ذوق و محبت و نشاط و عشق الهي معتقد است.
در بررسی عمیق و ژرف بینانه به این حقیقت میرسیم که اوج تجلي عرفان عابدانه و عاشقانه در ائمه اطهار علیها السلام بوده و به عبارتی دیگر، در این بزرگواران، هر دو جنبة عرفان توأمان ممزوج بوده است.
مقدمه:
عرفان اسلامي عمدتاً در دو مكتب بزرگ خراسان و بغداد رشد و بالندگي داشت، به عبارت ديگر خراسان و بغداد دو حوزة مهم و مطرح عرفان اسلامي به شمار ميرود. نخستین خاستگاه عرفاي اسلام در حوزة بغداد و بصره بوده و عارفاني چون حسن بصري و رابعه و سفيان ثوري، مالك بن دينار، بشرحا في و … در اين ناحيه ميزيستند. به تدريج با گسترش تصوف و گرايشهاي عرفاني در قرنهاي چهارم و پنجم، خراسان بزرگ مخصوصاً بسطام، دامغان و سمنان و نيشابور، به مرکزیت تصوف ايراني يا عرفان ايراني مبدل شد.
سرزمین ایران، به دليل دارا بودن پيشينه در عرفان – عرفان ایرانی؛ که با نام عرفان فهلوی و مجوسی و یا عرفان اشراقی هم شناخته میشد- و زمينة مستعدّ به سرعت در مقابل مكتب بغداد به عنوان رقيب و حريف سر بلند نمود و عارفان بلند آوازه و شهیری در دامن خود پرورش داد.
با رجوع به اوايل دوران صوفيان نخستين كه به زعم بسیاری از محققان، قرن دوم و اواسط آن قرن به بعد را شامل ميشود ميبينيم كه در اعمال و حالات عرفا و صوفيان آن دوره، عبوديت و زهد و رياضت موج ميزند و تمام زندگي آنها در همين چهارچوب خلاصه ميشود: دنيا گريزي و عبادتهاي طولاني و فقر وخوف ازخشم پروردگار و عقوبت و عذاب الهي.
بنابراين بيش از هر عامل و عنصري، خوف و خشيت را در احوالات آنها ميیابیم. اما با سير و تكامل تدريجي و عبور از سده هاي نخست، به رگه هايي از ذوق و عشق الهي در وجود عارفان ميرسيم و اين تحول با گذشت زمان و حركت به جلو بيشتر و مشخصتر جلوه ميكند و در قرنهاي هفتم و هشتم به اوج خود ميرسد. حركت از عبوديت و زهد به طرف عشق و جذبه و محبت. ولي در بینشی عمیقتر به این نتیجه میرسیم که هيچ كدام از دو نوع جریان عرفانی را نميتوان خالي از جنبة و جریان ديگر دانست؛ يعني عبوديت صرف بدون محبت و عشق و عشق و محبت بدون عبوديت. اگر چه غلبة یکی از دو جنبه به آن دیگری مسئلهای کاملا طبیعی است.
در دوران نخستين ظهور صوفيان و عارفان در تقسيم بندي كه در كتاب عرفان نظري تأليف سيديحيي يثربي وجود دارد، عرفان به چند مرحله تقسيم شده است كه در مرحلة جوانهها، باوجود اينكه دوران عرفان عابدانه يا زاهدانه محسوب ميشود، رگههايي از عشق و محبت و ذوق الهي را در حالات رابعه عدويه ميیابيم.
در حالات و سخنان او آمده است كه ميگويد: « خداوندا! اگر تو را از بيم دوزخ ميپرستم در دوزخم بسوز! و اگر به اميد بهشت ميپرستم، بر من حرام گردان و اگر براي تو، تو را ميپرستم، جمال باقي دريغ مدار یثربیي، 1377، ص 123 ) و ( استعلامي، 1384، ص 74 )
بنابراين در نگاه عميق و دقيق رابعة عدويه را ميتوان آغازگر عرفان عاشقانه محسوب داشت چون چون وی در میان صوفیان و عارفان نخستین کسی است که چنین از محبت و اشتیاق و عشق نسبت به خداوند سخن میگوید. و به دليل وجود همين حالات و سخنان و افكار خاص خود از صوفيان معاصر كه ارتباط نزديكي نيز با آنان از جمله حسن بصري داشت، متمايز است. حسن بصري را اغلب عرفان پژوهان از نمايندگان عرفان عابدانه ميدانند.
با عبور از مرحلة جوانهها به مراحل رشد و رواج و تكامل، عرفان عاشقانه به درخت تناور و تنومند تبديل ميشود و امواج جریان تفكر عاشقانه در زندگي و احوال حسين بن منصور حلاج متبلور ميشود و به تدريج در سير تكاملي خود به مكتب عطار و سنايي و مولوي و حافظ ميرسد.
مكتب بغداد و مكتب خراسان
گفتيم كه دو مكتب بزرگ و مهم عرفان اسلامي؛ مكتب بغداد و خراسان بود. و اشاره نموديم كه در آغاز يك مبدأ و مركز براي عرفان وجود داشت و آن مبدأ يا خاستگاه بصره و كوفه بود كه از نواحي مهم بغداد به شمار ميروند و اين حوزه با نام بغداد شناخته میشود و گذشته از ناحية جغرافيايي وجود نمايندة بزرگ و مشهوري به نام جنيد بغدادي، شايد بتواند در نام گذاري اين مكتب به عنوان مكتب بغداد مؤثر باشد كه البته اين در حدّ يك نظریه و فرضیه میتواند محسوب شود.
در قرنهاي دوم و سوم كه دوران پيدايش و ظهور تصوف و عرفان بود، حوزه بغداد،كانون اصلي و مركز مهم صوفيان بود. عرفاي صاحب نامي چون حسن بصري، رابعة عدويه ( فوت.135 هـ ) ابراهيم ادهم ( فوت 161 )، ابوهاشم كوفي (فوت 179 هـ ) مالك بن دينار و … ظهور كردند و شايد به عنوان مؤسّسين مكتب بغداد، بتوان آنان را نام برد. اين مكتب، مكتب عرفان عابدانه يا تصوف عابدانه است. زهد، عبادت، خلوت، دنياگريزي، ترس وخوف از عذاب و عقوبت الهي و روي گرداني از دنیا و مافیها از مشخصه هاي حالات اين عرفا ميباشد.
به تدريج در قرن سوم و چهارم به بعد به مكتب خراسان بر ميخوريم.تأسيس مكتب خراسان در مقابل مكتب بغداد بود كه به تدريج رشد نمود و در قرون هفتم و هشتم نمايندگان توانا و نيرومندي در آن ظهور كردند. مكتب خراسان، مكتب عرفان عاشقانه است عرفاي صاحب نامي چون شيخ ابوسعيد ابوالخير، سنايي عطار، مولانا و شمس و … از نمايندگان اين مكتباند .
در كنار عبادت و پارسايي، عشق و محبت و شوق و ذوق وتلاش براي كسب معاش و روي آوردن به خلق و در ميان آنها رفتن و در ميان آنها بودن و با خلق نبودن به شور و هيجان و شادي و نشاط داشتن نيز از مظاهر و نمودهای اين مكتب است.
البته به طور مطلق نميتوان مصاديق را منحصربه يك مكتب نمود. در مكتب عابدانه نيز جلوههايي از عشق و ذوق و در مكتب عاشقانه هم جلوههايي از عبادت و پارسايي عزلت وجود دارد. و به عبارت ديگر چنين نيست كه يك دوره يا چند قرن را مختص مكتب مثلاً عابدانه ودوره بعد و قرون بعدي را مختص مكتب عاشقانه بدانيم و در آن دورهها همة عرفا در آن تقسيم بندي قرار گيرند. مثلاً در مكتب عابدانه عرفاي عاشق، و صاحب ذوق و شوق الهي و محبت در ميانشان يافت ميشود و بالعكس در مكتب عاشقانه كه اغلب قرون چهار و پنج و بالاخص هفتم و هشتم را در خود جاي ميدهد، نمايندگان عرفان عابدانه وجود دارند. و اين هر دو مكتب يا هر دو طريقت بيشتر اوقات در كنارهم و يا به بيان بهتر همزمان باهم زيسته اند.
مشرب صحو و مشرب سكر
دو نمايندة بزرگ اين طريقت ها بايزيدبسطامي ( طيفوربن عيسي بن سروشان مشهور به ابايزيد يا بايزيد بسطامي ) و جنيد نهاوندي ( بغدادي ) است جنيد نمايندة طريقة صحو و بايزيد نمايندة طريقة سكر است (استعلامي، 1384، صص138 و 146 و 363 ).
مشرب و روش صحو در حوزة مكتب بغداد و مشرب سكر در حوزة مكتب خراسان جلوه گر است. به عبارت ديگر در تقسيم بندي كه برروي عرفان انجام گرفته صحو مربوط به عرفان عابدانه است و سكر از جلوه هاي عرفان عاشقانه.
برخي از عرفا اهل مجاهده و ریاضت سخت و برخي ديگر اهل مشاهده و عشق بودند، ارباب مجاهدت داخل در مشرب صحو و مكتب عرفان عابدانه ميباشند و ارباب مشاهدت در رديف و زمرة عرفان عاشقانه.
جایگاه عشق در عرفان
برخی محققان بر این عقیدهاند که عرفان در ابتدا بر پاية زهد و عبادت و ناچيز شمردن دنيا و مافيها و ترك همه چيز جهان استوار بوده و خوف از خدا و بيم از مكافات گناه رنگ عابدانه و زاهدانه به اين عرفان و يا تصوف میبخشید وكم كم افكار و انديشه هاي نو در اين مكتب بوجود آمد.
به تعبير دكتر منوچهر مرتضوي در كتاب «مكتب حافظ»، « افكار و ذوقيات و انديشه ها و فلسفۀ نوي مثل جويبارهايي در اين درّه وسيع فرو ميريزد و به تدريج شط عظيم و خروشان و اسرار آميز تصوف با رنگ كامل و وجود پيچيده و بستر وسيع و گستردهاش تكوين مييابد و در اين سير و حركت و تحول و تكامل كه مقصد نهايي آن اقيانوس فلسفة عرفان عاشقانه ـ مكتب عطار و مولوي و حافظ – است، عناصر اصلي تصوف از «خوف و تعبّد » و «ترك دنيا و رهبانيت» و «زوال شخصيت فاني و اعدام نفس» به « عشق و اخلاص » و مهرورزي به تمام جهان كه آئينه جمال دوست و از او و بلكه خود اوست» و « ناچيز شمردن دنيا در مفهوم توكل وخرسندي و دلبستگي به زخارف دنيوي نداشتن » و « پيشرفت به سوي مقصد نهايي ازالة شخصيت فاني ظاهري و تصوري و نيل به مقام فنا فيالله و اتحاد با اصل » و « تحصيل حاسۀ باطن و احراز مقام عالي اشراق و شهود» تغيير ماهيت ميدهد. و فقر و زهد ساده تبديل به يک فلسفة عميق و وسيع ميشود و تحول يافته وجرياني جديد در مسير تازهاي مييابد». ( مرتضوي،1384، ص 13 و 12 )
عشق بزرگترين و بلكه تنها افتخار انسان است و تنها تمايز انسان بر موجودات ديگر و برتري انسان بر آنها و حتي ملك، پذيرش عشق است كه به تعبير برخي، این عشق همان امانت الهي است: « إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَي السَّمَواتِ وَالْأَرْضَ وَالْجِبَالَ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْانْسَانَ إِنَّهُ كَانَ ظَلُوماً جَهوُلا».ً( ما بار امانت را برآسمانها و زمين و كوهها عرضه داشتيم، همه از برداشتن اين بار شانه خالي كردند و هراسان شدند، ولي انسان به زير اين بار رفت، چه ستمكش وناآگاه بود ). ( احزاب، آية 73 )
اصلاً مطلب فراتر از اين است؛ چرا كه به قول حافظ:
طفـيل هسـتي عـشتقـند آدمي و پري ارادتــي بـنـمـا تـا سـعادتــي بـبــري
(عيوضي، 1379، ص470)
در قرآن، خداوند عزيز ميفرمايد:« و ما خلقت الجن و الإنس الّا ليعبدون ».( ونيا فريدم پري و آدمي را مگر براي آنكه مرا بپرستند). ( الذاريات،آية 56 ). در اينجا خداوند، انسان را براي پرستيدن خود خلق كرده و اينگونه توجيه ميفرمايد؛ اما در حديث قدسي ميفرمايد: « كنتُ كنزاً مخفياً فاَحْبَبْتُ اَن اُعرَفَ فَخَلْقَتَ الخلق لِكَي أُعْرَف ».( من گنج نهاني بودم و دوست داشتم شناخته شوم پس آفريدم خلق را تا شناخته شوم ). همان بحث شناخت و معرفت و دوست داشتن را در اين حديث بوضوح ميبينيم اينكه خداوند اول دوست داشت؛ عاشق بود؛ اول او عاشق خودش بود و دوست داشت تا دوستش بدارند و او را بشناسند.
نكتة ديگري كه از اين حديث برميآيد اين است كه معشوق دوست دارد از ستر و پرده نمايان شود و دوست دارد عاشقش او را بیشتر بشناسد و عشق بورزد. در اين حديث و آية قبلي پيوندي وجود دارد. پيوند و رابطة زنجيرهاي، شناخت معشوق از طرف عاشق و سپس دوست داشتن و عشق ورزيدن عاشق به معشوق و نتيجة اين هر دو، عبادت و پرستش اوست: « فاَحْبَبْتَ» «أنْ اُعْرَفَ »، « لِِيَعْبُدونَ ».
و لذا بارها در كتب و يا در بحث هاي مربوط به عشق ديده و شنيدهايم كه اين جهان و هستـي و آفرينش و كل كائنات محصول عشقاند. « طفيل هستي عشقند آدمي و پري » يا:
در ازل پـرتــو حـسـنـت زتـجلـي دم زد عشـق پـيدا شد و آتـش بـه همه عالم زد
(عيوضي، 1379، ص 171 )
اين عشق از جانب بالا و الهي است اما عشق پائيني كه بايد، قابل صعود به عالم الهي و بالا باشد و قابل عرضه در مقابل آن، عشق انسان به خدا و عبوديت و معرفت اوست. عشقي كه انسان را در تكامل و رشد راهرو است و البته هدف نيست و وسيله است تا تكامل يافته، به انسان كامل تبديل شود و وقتي به اوج سير وتكامل خود يعني انسان كامل بودن، رسيد به مقام خليفه اللهي ميرسد. و اين عشق، پاسخ به عشق خداوند به انسان ميشود.
در قرآن كريم و احاديث نبوي واژة عشق بكار نرفته است. آنچه در قرآن و حديث آمده « حُبّ و محبّت وَ وّد و مودّه و هوي» و نظاير آنهاست. سه آيه در قرآن مجيد هست كه همة عرفا در اظهار و اثبات حبّ الهي به آنها استناد كردهاند. «يا ايهاالذين آمنوا من يَرْتَدَّ عن دينه فسوف يأتي الله بقومٍ يُحِبُّهُم و يُحِبّونه» (هركسي از شما كه از دينش برگردد، باكي نيست، چه خداوند به زودي قومي بياورد كه دوستشان داشته باشد و آنان نيز خداي را دوست داشته باشند) ( مائده آيه 54 )
« قُل إِنّ كُنْتُمْ تُحِبَّونَ الله فاتبعوني يُحْبِبْكُمُ الله ».( بگو اگر خداي را دوست داريد از من پيروي كنيد تا خدا دوستتان بدارد). (آل عمران،آيه 31 )
« … يُحِبّونهم كحبَِِّ الله والذين آمنوا اشدُّ حُبّالِله ».(آنان بتان خود را همچون خدا دوست دارند و مؤمنان خدارا بيشتر از آن دوست دارند).(بقره آيه 165)
در حديث قدسي میفرماید: « من طلبني وجدني و من وَجَدَني عَرفَني و من عَرَفَني احبّني و من احبّني عشقني و مَن عشقني عشقتُه وَ مَنْ عَشَقْتُهُ قَتَلْتَهُ وَ مَنْ قَتَلْتَهُ فعلّي ديَتَهُ وَ مَن عَلَيّ ديَتَهُ فَأَنَا دِيَتَهُ ».(كسي كه جوياي من شد، مرا پيدا كرد، و كسي كه مرا پيدا كرد، مرا شناخت و كسي كه مرا شناخت، دوستدار من شد و كسي كه دوست من شد عاشق من گرديد و كسي كه عاشق من شد، من هم عاشق او ميشوم و عاشق او كه شدم او را ميكشم و چون او را كشتم بر من است دية او و كسي كه ديۀ او بر من است، پس من دية اوهستم).
عرفان عابدانه و عرفان عاشقانه
مكتب عشق يا عرفان عاشقانه از خانقاههاي تصوف مكتبي يا عرفان عابدانه و زاهدانه سر برآورد؛ از كنج خلوت مشايخي چون بايزيد بسطامي و ابوالحسن نوري و ابوسعيد ابوالخير. و كم كم از مكتب تصوف زهد خانقاهي عبور كرد و به خرابات مغان رسيد؛ در این مکتب دیر مغان و خرابات بر صومعه و خانقاه و مسجد برتری یافت و پیر مغان و مغبچه بر شیخ زاویه نشین خانگاه. طبیعتأ دوران تناقض و اختلافات نيز با اين رويكرد شروع ميشود و تعدادي از عارفان متشرّع و عابد با اين جريان و نمايندگانش به مخالفت برمیخیزند. شيخ ابوسعد ابوالخير كه يكي از مصادر اصلي عرفان عاشقانه است و البته خانقاهي و مقيد به آداب خانقاه، با امام ابوالقاسم قشيري كه نمايندة برجستة عرفان عابدانه كه او نيز مقيد به آداب و رسوم خانقاه بود به اختلاف میرسند. و اين اختلاف و تباين در صورتی به وجود میآید که هر دو مكتبي و خانقاهياند. تا چه رسد به اختلاف بین کسانی که این قدر تشابه و قرابت مکتبی با هم ندارند؛ که در آن صورت وقایعی چون ماجرای حلاجها و عین القضاتها و نسیمیها پیش میآید.
«اختلاف بين حسين بن منصور حلاج و جنيد بغدادي، نمايندة ظهور تجلي عرفان عاشقانه و افكار آتشين و شورآفرين تصوف خاص ايراني و غلبة آن و بالاخره فراهم شدن مقدمات انشعاب دو مكتب است.» (مرتضوي، 1384،ص15)
از زمان شیخ ابوسعيد ابوالخير، مكتب عرفان عاشقانه با شعر پيوندي عميق و ناگسستني ايجاد ميكند و شعر عرفاني و عرفان عاشقانه با يكديگر جدایی ناپذیر میشوند و شعر ياوري قوي براي عرفان عاشقانه به حساب ميآيد.
عرفان عاشقانه حريف و رقيب سرسخت و نيرومند عرفان عابدانه به شمار ميرود. شعر عرفاني فارسي كه سنايي، عطار، مولوي و حافظ از درخشانترين چهرههاي آن شناخته ميشوند جلوهگاه اصيل عرفان عاشقانه است.

تصوف عابدانه يا خانقاهي به تدريج و خصوصاً از قرن نهم به بعد مرغوب و مجذوب عرفان عاشقانه ميشود و اين حريف قدر و نوظهور بر قطب ديرين و سنّتی تصوف و عرفان تأثيرگذار میشود. شور و هيجان و ذوق اشعار عارفان شاعر يا شعراي عارف به خانقاهها راه مييابد چنانكه تمايل خاص صوفيان خانقاه -كه زهد و عبادت حرف اول را در آنجا مي زند- به اين شيوه يعني شعر عرفاني، خود به نوعي باعث بسط و گسترش مكتب عاشقانه ميشد.
استاد همايي در مقدمة كتاب مصباح الهدايه و مفتاح الكفايه مينويسد: « بايد دانست كه در قرن هفتم و هشتم هجري كه دورة ظهور مؤلف ( عزالدين محمود كاشاني مؤلف كتاب مصباح الهدايه و مفتاح الكفايه ) است دو مكتب مهم يا دو طريقة بزرگ در تصوف وجود داشت يكي طريقة عطار و مولوي كه آن را تصوف عاشقانه ميناميم و ديگري طريقة سهروردي و محي الدّين بن عربي و ابن فارص كه از آن به تصوف عابدانه عبارت توان كرد. مولوي تا وقتيكه به صحبت شمس تبريزي نپيوسته بود، در مكتب سيد برهان الدّين محقق ترمذي كار ميكرد و در مرحلة عرفان عابدانه بود اما اتّصال او به شمس وي را از اين مدرسه به مدرسة عاليتر و از اين پايه به پايهاي برتر برد كه از آن به تصوف عاشقانه عبارت گرديد. بزرگترين شاگردان و تربيت يافتگان محي الدّين عربي، يعني صدرالدين قونيوي مؤلف مفتاح الغيب متوفي 673 درست معاصر مولوي و با وي مخالف بود ولي در آخر كار به نوشتة افلاكي داخل مريدان و مخلصان مولانا شد». ( كاشاني،1386، ص45 )
نمايندگان عرفان عابدانه و عاشقانه
برخي از نمايندگان معروف و مظاهر مهم هر دو عرفان با رعايت اختصار به قرار زير ميباشند:
1- عبدالله خفيف: از اركان تصوف عابدانه؛ ( از متعبدين عرفا بود )
2- حسن بصري: از بزرگان متقدم تصوف عابدانه؛
3- رابعة عدويه: بذر ذوق و عشق و محبت در افكار و اقوال او ديده ميشود. بنابراين با وجود قرارگرفتن در دورة نخستين عرفان يا تصوف، كه طبعاً عابدانه بود، از مظاهر عرفان عاشقانه محسوب ميشود. « او مسئله اخلاص را به محبّت تبديل كرد و عشق را كه از اصول عرفان بود مطرح كرد و به برخي از خواص آن از قبيل غيرت اشاره نمود ». ( يثربي، 1377، ص 123 )
4- بايزيد بسطامي: ( صوفي متعبد و زاهد و داراي مشرب عابدانه، در تقسيم بنديهاي انجام گرفته او را ميتوان هم عارف عابد و هم عارف عاشق دانست، عابد به دليل مشرب خشك عابدانه و عاشق به جهت داشتن مشرب سكر.
5- حارث محاسبي: تصوف عابدانه؛
6- معروف كرخي، شوق و انس و محبت در حالات او ديده ميشود « نخستين تعريف كنندة تصوف، كه محبّت را نتيجة موهبت و فضل الهي ميدانست نه محصول تعليم خلق ». ( همان، ص 124 ) ميگويد: «محبّت نه از تعليم خلق است كه محبّت از موهبت حق است و از فضل او ». (نيكلسون، 1358 ص 20 )
7- يوسف بن حسين الرازي؛ داراي مشرب تصوف عابدانه بود ولي به ظاهر برخلاف آن نشان ميداد.
8- حمدون قصار: از مصاديق تصوف عابدانه و پيشواي ملامتيان بود.
9- حسين بن منصورحلاج: از جلوههاي بارز عرفان عاشقانه؛
10- ابراهيم ادهم: تصوف عابدانه؛
11- شيخ ابواسحاق كازروني: تصوف عابدانه؛
12- ابوسعيد ابوالخير: از مصاديق بارز عرفان عاشقانه؛
13- شيخ ابوالحسن خرقاني: تصوف عابدانه.
تفاوتهاي عرفان عابدانه و عرفان عاشقانه
« 1- عرفان عابدانه يا تصوف مكتبي، خشك و قشري است در حاليكه عرفان عاشقانه منعطف و متموج و زيركانه است.
2- صريح عقيدة متصوفان اين است كه « تصوف نتيجه و فرع دين و يكي از تجليات آن است و در هر حال بين زاهد و صوفي اختلافي در اصول نيست و فرق تعبد و تصوف فقط در كيفيت و معامله است. در حالي كه مكتب و مشرب عطار و مولوي و حافظ و بعضي از مشايخ تصوف نظير شيخ ابوسعيد ابوالخير ومنصورحلاج كه در حقيقت از بنيان گذاران و مؤسّسين اولية عرفان عاشقانه به شمار ميروند ، با وجود بستگي مصلحتي و اضطراري به مباني تعبد و سنّت فوق ممالك و مكاتب و جامع اصول مثبت اخلاقي و لبّ و ماهيت معنوي اديان جلوه ميكند البته با روش با شكوه و ممتاز كه اختصاص به تصوف دارد و آن روش كشف و شهود و اشراق است كه ظاهراً مابه الامتياز اصلي ماهيّت فلسفي تصوف در مقابل فلسفه و دين ميباشد.
3- شعر عرفاني فارسي جلوهگاه و آئينة تصوف عاشقانه است و اتحادي جدايي ناپذير بين شعر و ادبيات فارسي و عرفان عاشقانه وجود دارد و اين امتزاج و اتحاد تا جايي است كه «شعر عرفاني» يا «عرفان شاعرانه» را بصورت مكتبي مشخص و ممتاز از تصوف رسمي و مكتبي درآورده است.
4- بهترين شاهد اختلاف در مشرب عقيدة پيروان تصوف خانقاهي ( كه غالباً از نوع عابدانه است ) دربارة حسين بن منصورحلاج [عارف عاشق و مصلوب كين قشريون و متشرعين در قرن سوم هجري] است.
حلاج در نظر متصوفه ( پيروان تصوف خانقاهي ) منفور و مطرود است در حاليكه همين حلاج مظهر عالي عرفان عاشقانه و «سمبل » درخشان آثار عطار و مولوي و حافظ است.
5- مقایسة دو كتاب و دو مدرك مهم تصوف كه هر دو دربارة تراجم احوال مشايخ صوفيه است يعني كشف المحجوب هجويري و تذكرة الاولياي عطار، اختلاف بين ديدگاه و مشرب عرفان عابدانه و عاشقانه را روشن ميكند و شخصيت و مشرب شيخ عطار را ( كه از بزرگان عرفان عاشقانه و از اين لحاظ در رديف مولوي و حافظ است ) از هجويري (كه از صوفيان وارسته و درويشي واقعي و صاحب نظر ولي متشرع و متعبد است) متمايز ميسازد» . ( مرتضوي، 1384، ص 83 و 82)
جنبه هاي مثبت و منفي تصوف اسلامي
تصوف اسلامي، هم جنبة مثبت دارد و هم جنبة منفي. ولي اين دو را با تصوف عابدانه و عاشقانه نبايد اشتباه كرد. هر چند كه تناسبات و تشابهاتي بين تصوف مثبت و عرفان عاشقانه و نيز تصوف منفي و عرفان عابدانه وجود دارد و همين اشتراكات يا تشابهات گاهي باعث اشتباه جايگاه آنها ميشود ولي درست اين است كه آنها را از يكديگر تمايز داده و درست بشناسيم.
« مقصود از تصوف مثبت و منفي، بيشتر جنبه و فلسفة اجتماعي تصوف است يعني تصوف مثبت مبتني بر عشق به خالق و خدمت به خلق و شركت در امور اجتماعي، نه به سائقة هوي و هوس و حرص و آز و شهوت و طلب دني،ا بلكه به انگيزة مهر و محبت نسبت به مردم و انجام تكاليف انساني و وظايف طريقتي است در حالي كه تصوف منفي مبتني بر استغراق عابدانه در معبود و ترك ماسوي الله و فراغت از دنيا و مافيها و اعتزال و رهبانيّت ميباشد. هر دو نوع روش را ( مثبت و منفي ) در مكتب تصوف عابدانه پيدا ميكنيم و چه بسا صوفيان بزرگي چون ابواسحاق كازروني كه در عين متعبد و متشرع بودن، اهتمام كافي به امور اجتماعي و خدمت به خلق و حتي جهاد باكفار داشتهاند. پيروان سلسلههاي جديدتر تصوف نيز كه غالباً متمايل به مكتب تصوف عابدانه و اهل مجاهده و عبادت و رسوم خاص خانقاهي بودهاند و ميباشند توجهي خاص به جنبة مثبت تصوف يعني شركت در امور اجتماعي و خدمت به خلق و دستگيري از مردم درويش و فقير دارند». (همان، ص 88 و 87 )
با نظري به تاريخ تصوف خانقاهها چنين مییابیم كه اغلب پيروان تصوف عابدانه و خانقاهي در قديم طرفدار عزلت و رهبانيت بودهاند و اين شيوه در همان سالهاي اولية تصوف، بصورت افراط در زهد و عبادت (حسن بصري، رابعه و ديگران) در دورههاي بعد و در اوج تصوف و گسترش آن به شكل افراط در حفظ و رعایت آداب و رسوم و تشريفات ظاهري و ظاهرسازي و تنبلي و سستي نمايان شده است. ولي پيروان مكتب عرفان عاشقانه اغلب داراي جنبة مثبت تصوف بودند و عشق ورزي نسبت به معشوق ازلي و پرستش او را بيآنكه خدمتي به خلق او بكنند يا بدون دوست داشتن خلق او وكمك و ياري رساندن به انسانها ناقص و نافرجام ميدانستند و شعار و باور آنان چنين بود كه:
بـه جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست عـاشقـم بـرهمه عـالم كه همه عـالم از اوست
(فروغي، 1374، ص549)
« بطوركلّي بايد گفت كه اصول ظاهري آراء صوفيه در نزد پيروان عرفان عاشقانه محفوظ مانده ولي طرز تلقي و تعبير بكلي تغيير يافته بود. عارفان عاشق نيز چون صوفيان عابد، لزوم «ترك ماسوي الله و ترك مراد» را تأييد ميكردند ولي براي آنان كه ماسوي الهي نميديدند و برگ درختان سبز و در و ديوار و همه چيز و همه جا در نظرشان آئينة خداي نما بود مفهوم اين رأي و روش چيز ديگر بود.
چنانكه مولانا فرمايد:
روش زاهدو عابد همگي ترك مـراد است صنما ترك چه گويم كه تويي جمله مرادم»
(همان، ص88)
«در نظر خواجة شيراز تصوف عابدانه و مكتبي معادل و مترادف زهد و تشرع است و نظاير اين ابيات كه در آنها «خانقاه» و «مسجد» يا «زهد و تعبد» و « تصوف خانقاهي » به ترادف همديگر ذكر شده در ديوان حافظ نادر نيست.
زخـانقــاه بــه ميـخـانـــه مـي رود حــافـظ مگـر ز مستـي زهــد ريـا بــه هـوش آمــد
مـن زمسـجـد بــه خـرابـات نـه خود افتادم ايـنـم از روز ازل حـاصـل فـرجـام افـتــاد»
(همان، ص89)
تصوف يا عرفان عاشقانه و عابدانه در قرنهاي هفتم وهشتم هجري
در قرنهاي هفتم و هشتم نابغههايي نامدار در جهان اسلام ظهور كردند و با آثار و تأليفات و تعليمات خود دنيا را تكان دادند. شخصيتهايي چون مولوي و ابن عربي دو نمونة برجستة اين عصراند كه نه فقط منحصر به اين عصر و قرن نشدند بلكه تا عصر حاضر نيز حرفي براي گفتن و بيداركردن دارند. اين هر دو شخصيت بزرگ، جايگاه والايي در دنياي انديشه كسب كردند واكنون شخصيتي جهانياند؛ بويژه، مولوي كه اعتبار ويژه اي براي خود دارد و اين اعتبار وتشخص را از خود و از افكار و از ايمان و عقايد خود دارد و چنان نيست كه اين ارزش و بزرگي را مديون جامعه و انسانها باشد.
و ابن عربي نيز اگر چه چون مولانا و به پاي او در شناخت جهاني و اشتهار حداقل در شناخت عمومي نميرسد، اما اعتبار و ارزش والايي در ميان علما و دانشمندان و فيلسوفان دارد. غرض از اين مقدمه پرداختن به تفاوتهاي اين دو شخصيت است كه در تقسيم بندي عرفان و تصوف جايگاهي براي خود کسب نمودند: معمولا ابن عربي را نمايندة كامل عرفان عابدانه و مولوي را نمايندة تمام عيار عرفان عاشقانه ميشناسند.
در اين قرن بزرگان ديگري نيز چون ابوحفص عمر سهروردي و … نيز بودند ولي بحث را پيرامون اين دو نابغة عرفان ادامه ميدهيم و بر اين مسئله ميپردازيم كه مولوي و ابن عربي چگونه به اين اشتهار رسيدند و چرا مولوي را در زمرۀ عرفان عاشقانه و ابن عربي را در زمرة عرفان عابدانه ميدانند.
مولوي قبل از اينكه با شمس ملاقاني داشته باشد، عابد واعظ وخطيب و فقيه بود و در مدارس ديني تدريس فقه و علوم ديني ميكرد تا اينكه شمس در مسير او قرار گرفت و زندگي مولوي را به دو قسمت تقسيم نمود. قبل از ظهور شمس، مولوي عرفان عابدانه داشت و بعد از شمس به عرفان عاشقانه رسيد.
و اما نقطة تأمل برانگيز دربارة ابن عربي، اينست که او را در زمرة عرفان عابدانه ميبينند و این مسئلهای قابل فحص و تأمل ميباشد.
به نظر نگارنده ابن عربي را نميتوان خالي از عشق عرفاني يا فاقد عرفان عاشقانه دانست با توجه به اشعار عرفاني و عاشقانة او- اگرچه كه محرك اصلي سرودن ترجمان الاشواق، عشق زميني بوده باشد- عشق و شوق را در حالات ابن عربي متموّج مييابيم، آنچه كه ابن عربي نظر و عقيدة خود را در مورد عشق بيان ميدارد، بيشتر در رسيدن به اين نتيجه ما را ياري ميكند.
او در اين مورد بيتي زيبا دارد كه:
« اَديـنُ بـِديـنِ الحُبّ إِنّي تــوجـهـتُ َركائـبه ، فالحـبُّ ديـني و ايـمـانـي »
(من به آيين عشق ميگردم، كاروانش به هركجا كه رود. دين و ايمان من، محبت و عشق!! ).
نظرات ديگر ابن عربي در مورد عشق را در بخش بعد ارائه ميدهيم.
عرفان به دو نوع ديگر تقسيم بندي شده است؛ عرفان نظري و عرفان عملي كه اين هر دو را؛ يعني مولوي را در عرفان عملي و ابن عربي را در عرفان نظري يا علمي جاي دادهاند. ولی با اندک با مطالعة آثار و احوال ابن عربي، او را يك عارف عاشق مييابيم؛ او فقط نظريه پرداز عرفان نبود بلكه عارفي كامل و بزرگ بوده است يعني هم در عرفان نظري و هم در عرفان عملي پخته و كامل بوده است.
نظريههاي برخي از عرفا و دانشمندان پيرامون عشق و عشق الهي
عشق از مسائل اساسي عرفان عاشقانه است، اساس بينش و حركات عرفاني است. اما حقيقت عشق چيست؟ همة عرفا در تعريف و تحديد آن اظهار ناتواني ميكنند .
مولوي ميگويد:
هـر چـه گويم عـشـق را شرح و بـيان چون به عشـق آيم، خجل باشم از آن
گرچـه تـفسيـر زبـان روشـنـگر اسـت ليك عشـق بي زبان، روشـن تـر است
(مثنوي، دفتر اول، ص8)
محي الدين ابن عربي ميگويد: «هركس كه عشق را تعريف كند، آنرا نشناخته و كسي كه از جام آن جرعهاي نچشيده باشد آن را نشناخته، كسي كه گويد، من از آن جام سيراب شدم، آنرا نشناخته، كه عشق شرابي است كه سيراب نكند». به اين معني كه با تجربة شخصي هم به يكبار قابل نيل نيست، و راه بي پايان آن هرگز براي انسان به انتها رسيدني، و عطش آن سيراب شدني نيست.
در فتوحات مكيّه ميگويد: « دل محبّان خدا شكافته شد، و آنان جلال و عظمت پروردگار را به نور دل ديدند، بدنهايشان اين جهاني و ارواحشان ملكوتي و عقولشان آسماني است، ميان صفوف ملائكه ميچمند و به عين اليقين مشاهده ميكنند و به آن اندازه كه قدرت دارند، او را ميپرستند، آن هم نه به طمع بهشت و نه به خاطر خوف از جهنم بلكه از آن جهت كه او را دوست ميدارند». ( ابن عربي، 1386، جلد 2 ص111 ) و( يثربي، 1366 ص 56)
این سخن ابن عربی یادآور توصیف حضرت امیر المومنین(ع) در حالات متقین میباشد و نیز کلام پر شکوه آن حضرت را یادآور میشود که فرمود: خداوندا تو را نه به جهت ترس از دوزخ و نه به طمع بهشت میپرستم؛ بلکه از آن جهت که تو را شایسته پرستش یافتم، میپرستم.
رابعة عدويه يكي از زنان عارفة نخستين مراحل شكفتن و جوانههاي عرفان اسلامي با الهام از همان فرمایش علی(ع) – قطب و سر سلسله عارفان -، نیز ميگويد: « خداوندا، اگر تو را از خوف دوزخ پرستيم در دوزخم بسوز، و اگر به اميد بهشت میپرستيم، برمن حرام گردان، و اگر براي تو، تو را ميپرستيم جمال باقي، دريغ مدار!».
نيز ميگويد: « الهي مرا از دنيا هر چه قسمت كردهاي به دشمنان خود ده و هر چه از آخرت قسمت كردهاي به دوستان خود ده كه مرا تو بسي». و گفت: « بار خدايا! اگر فردا مرا به دوزخ كني، من فرياد برآورم كه تو را دوست داشتهام، با دوستان چنين كنند؟». ( استعلامي ، 1384 ص 74 ) و (يثربي ، 1377 ص 123 )
اين همان عشق است كه به تعبير عين القضات ( 492 ـ 525 هـ ) عارف نامدار و شهيد راه عشق و عرفان « بي روي است » و « ماحي قلبهاست» « هر چيزي كه هست، او را « قبله » است، و روي او يا از راه صورت يا از راه معني، بدان قبله است، مگر عشق بيروي كه او ماحي قلبهاست گاه گاه عشق را در بوتة ابتلا بكلي بگدازد و از وجود او بپردازد و روي به عالم بيجهات محبوب آرد. و از اينجا گفتهاند:
چون قبلـه به جز جمـال محبوب نبود عشق آمد و محو كرد هر قبله كه بود
(فرمنش، 1338 ص 2 ) و (يثربي، 1366 ص57 )
اين عشق عشقي است به كمال و شيفتگي؛ عشقي است به جلال و جمال كه طبعاً آگاهانه است آگاهي از كمال و جمال الهي.
استاد همايي ميگويد: « محققان عرفا ميگويند حيات و هستي جميع موجودات قائم به عشق است. جذبۀ عشق و كشش عاشقي و معشوقي در سراسر عوالم وجود جاري و ساري است و حالت جذبه و انجذاب ما بين همة ذرات موجودات هميشه برقرار و پايدار است.
يكـي ميـل اسـت بـا هـر ذرّه رقّاص كشـان آن ذرّه را تــا مقصـد خاص
و همين جاذبه و عشق غيرمرئي است كه عالم هستي را زنده و بر پا نگاه داشته و سلسة موجودات را به هم پيوسته است. به طوري كه اگر در اين پيوستگي و به هم بستگي سستي و خللي روي دهد، رشتة هستي، گسيخته خواهد شد و قوام و دوام از نظام عالم وجود، رخت برخواهد بست». ( همايي، 1369، جلد اول، ص 407 )
مولوي ميگويد:
دور گردون ها ز مـوج عشق دان گـر نبودي عشق، بفسردي جهان
كي جمادي محو گشتي، در نبات كي فـداي روح گشتي، نـاميات
(نيكلسون، 1372،دفتر پنجم،ص871)
دكتر قاسم غني ميگويد: « بزرگترين عامل قوي، كه تصوف را براساس عشق و محبّت استوار ساخت عقيده به « وحدت وجود» بود. زيرا همين كه عارف، خدا را حقيقت ساري در همة اشياء شمرد و ماسوي الله را عدم دانست، يعني جز خدا، چيزي را نديد و قائل شد به اينكه:
جملــه معشـوق اسـت و عـاشق پـــرده اي زنـده معشــوق اسـت و عــاشق مـــرده اي
طبعاً نسبت به هر چيزي عشق ميورزد و مسلك و مذهب او صلح كلّ و محبّت به همة موجودات ميشود. شيخ سعدي كه ميگويد:
به جهان خرم از آنم كه جهان خرم ازوست عــاشقم بـر همـه عالم كه همه عالم ازوست
ولي عالم محبت و عشق، خواص صوفيه وسيعتر و بالاتر از عشقي است كه سعدي فرموده است، زيرا فرق است بين معشوق سعدي كه همه عالم از اوست و معشوقي كه «همه عالم اوست».
جامي در اشعة اللمعات ميگويد:
تـو را ز دوست بگويـم حكـايتي بي پوست همه از اوست و گر نيك بنگري همه اوست
جمـالش از همه ذرات كون مكشوف است حجـاب تـو همـه پنـدارهــاي تـو بـر توست
(غني، 1375، ص326و325)
ایشان در مبحث محبّت ميگويد :« حاصل آنكه به عقيدة عارف هيچ آئيني بالاتر از آيين عشق و محبت نيست عشق اساس هر حقيقتي است و عارف حقيقي عشق را به هر شكلي جلوهگر شود دوست دارد از خود گذشتگي و ايثار و طهارت قلب و شجاعت و ايمان و ترك هواي نفس و گذشتن از دنيا و هزاران فضائل ديگر همه را نتيجة عشق و محبت ميشمارد». ( همان، ص 344 )
عرفان ائمه(ع)
سيره و زندگي شخصي انبياء و اولياء بر پايه و اساس زهد و عبادت بوده است؛ به جاه و مال و ماديات بهايي نميدادهاند. اما عرفان ايشان زاهدانه صرف، نبوده است. این بزرگواران، زندگي پارسا و زاهدانه و عابدانه داشتهاند ولي روحي عاشق و سرشار از ذوق و شوق پروردگار همواره در وراي روح عبادت ايشان موج ميزده است. يعني آنان عابداني عاشق بودند و عاشقاني عابد. شناخت آنان از خداوند همچون شناخت يك عابد ناسك و زاهد نبوده است و شناخت همچون يك عاشق صرف هم نبوده است. شناخت آنان هر دو را در كنار هم جمع داشته است.

در داستان زندگي انبياء الهي اين حسّ دوست داشتن پروردگار و عشق به آن ذات احديت را از حالات و روش زندگيشان ميبينيم. در نبي اكرم (ص) نيز بارزتر از هركس ديگر اين عشق الهي نمايان است. در ائمه اطهار (ع) نيز چنين بوده است. مولاعلي اميرالمؤمنين(ع) كه اكثر عرفا و صوفيه نسب خود را در نهايت به ايشان ميرسانند، ميفرمايد: « ماعَبدتُكَ خوفاً مِنْ نارِكَ وَلا طعماً في جَنَّتِكَ، لكن وَجَدتُكَ اَهلاً للعِبادتِكَ فَعَبْدتُكَ » (تو را نه از بيم دوزخ ميپرستم و نه به طمع بهشت؛ بلكه تنها به خاطر حق و استحقاق و شايستگي عبادتت تو را عبادت ميكنم. چون تو را شايستة پرستش يافتم، پس ميپرستمت).
ادعيههای نورانی كه از اين بزرگواران برجاي مانده است سرشار از جملاتی است كه در آن معارف عميق عرفاني بيان شده است وخداوند را با كلماتي زيبا و عارفانه و دل انگيز و عاشقانه ستايش نمودهاند: نهج البلاغه و صحيفة سجاديه و دعاي عرفة امام حسين(ع) و … نمونههايي از اين قولاند.
امام حسين (ع) سرور عاشقان و پاكبازان در دعاي عرفه مضاميني سرشار از عبوديت و در عين حال معاشقه با معبود و معشوق ازلي دارد. در قسمتي از اين دعاي شريف آمده است كه: « و انا اَشْهَدُ يا الهي بِحَقيقَهِ ايماني، وَ عَقْدِ عَزَماتِ يَقيني وَ خالِص صريحِ توحيدي و باطِنِ مَكنوُن ضَميري و علايقِ مجاريِ نورِ بصري و اساريرُ صَفْحَهِ جَبيني وَ فُرقِ مَساربِ نفسي و خذاريفِ مآرِن إِرْنيني وسِماخِ سمعي و ماضُمَّت وَ اَطبَقَت عليه شَفَتاَي وَحَركاتِ لفظ لِساني … وحمائِلِ حَبْْلِ وَتيني وَ نياطِ حجابِ قلبي وَافلاذِِ حَواشي كبدي وَ ما حَوَتْهُ شراسيفُ اَضلاعي و … ». تمام اعضاء و جوارح را بر ميشمارد كه با تمام وجود و از ذرات و عمق وجود حتي از سلولهاي وجود خويش، حقيقت ايمان خويش را گواهي ميدهد. خدا را ميخواند با عاشقانه ترين و در عين حال عالمانهترين و عابدانهترين حالات. باتمام وجود و قواي خويش ميخواند و سپس با تمام حركات ركوع و سجودش و تمام اوقات عمرش برميشمارد و ميفرمايد كه اگر قرنها عمركنم و من و تمام حساب دانان عالم خلقت، بخواهيم نهايت نعمتهايت را از گذشته و حال و آينده احصاء كنيم، نتوانيم و قادر نخواهيم بود. رجوع به اصل دعا و دقت در تمام مفاهيم و مضامين آن ما را ياري خواهد كرد كه اين عشق و عبوديت را در جزء به جزء دعا مشاهده كنيم.
در قسمتي ديگر در این دعای شریف ميفرمايد: « اَنْتَ الذي اَشرَقْتَ الاَنوارَ في قلوبِ اوليائِكَ حَتّي عَرَفوكَ وَ وَحَّدُوكَ وَ اَنْتَ الّذي اَزَلْتَ الاغيارَ عَنْ قلوبِ اَحِبّائِكَ حَتّي لَمْ يُحِبّوا سِواكَ …». ( تويي كه به انوار تجلّي بر دل اولياء و خاصّانت اشراق كردي تا به مقام معرفت نايل شدند و تو را به يكتايي شناختند تويي كه از دل دوستان و مشتاقانت توجه اغيار را محوكردي تا غير تو را دوست نداشته باشند …)
« يامَنْ احَتَجَبَ فيِ سُرادِقاتِ عَرْشِهِ عَنْ تُدْرِكَهُ الابصارُ يا مَنْ تَجَلّي بِكَمالِ تهائِر ِفَتَحَقَّقَتْ عَظَمَتُهُ الاِستوآءَ كَيفَ تخفي وَاَنتَ الظاهِرُ اَم كيفَ و اَنْتَ الرَقيبُ الحاضِر … ».( اي آنكه در سرا پردههاي نور قاهر عرش جلالت از ديدهها پنهان گشتي! اي آنكه به كمال بهاء و نورانيتت تجلي كردي تا به عظمت و جلال تمام مراتب وجود را فراگرفتي چگونه پنهاني با آنكه تو تنها پيدايي يا چگونه غايبي با آنكه تو تنها همه جا حاضري، همه را نگهباني و… ).( قمي ، 1381 ).
سرتاسر اين دعا مملو از حالات عميق روحاني است.
در دعاهایی از امام سجاد(ع) به نام مناجات خمسه عشره، جلوههایی دیگر از حالات عابدانه – عاشقانه توامأ و ممزوج پدیدار میگردد.
این اسطورة صبر و عبادت که در ظاهر امر،یک انسان عابد و عارف عابد و زاهد، به نظر میرسد، به در مناجات نهم، چنین با خداوند راز و نیاز مینماید:
«الهی! مَن ذَاالذی ذاقَ حَلاوَتَ مَحَبَّتِکَ فَرامَ مِنکَ بَدَلاً وَ مَن ذاالّذی اَنِسَ بِقُربِکَ فَابْتَغی عَنکَ حِوَلاً، الهی! فَاجعلنا مِمَّن اِصْطَفَیْتَهُ لِقُربِکَ و وِلایَتَکَ وَ اَخْلَصْتَهُ لِوُدِّکَ و مَحَبَّتِکَ، و شَوَّقْتَهُ الی لِقائِکَ و … » (الهی آن کیست که شیرینی محبت را چشید و جز تو کسی را خواست و آن کیست که به مقام قرب تو انس یافت و لحظهای روی از تو گردانید. ای خدا! ما را از آنان قرار ده که برای مقام قرب و دوستی خود برگزیدهای و خالص برای عشق و محبتت نموده و به لقایت مشتاق و به قضایت خوشنود نمودهای. و نعمت دیدارت را به او عطا کردهای و برای مقام رضایت برگزیدهای و از برای فراق و هجرانت در پناه خود گرفته و در جوار خود در نشیمنگاه عالم صدق و حقیقت او را جای دادهای و به رتبة معرفتت مخصوص گردانیدهای و لایق پرستش خود نمودهای و دلباختة محبت، و برگزیده برای مشاهدة خویش گردانیدهای و یک جهت روی او را به سوی خود آوردهای و فلبش را از هر چه جز دوستی توست خالی ساختهای و او را راغب به آنچه نزد توست گردانیدهای و ذکرت را به او الهام کرده و شکرت را به او آموختهای و به طاعتت سرگرمش نمودهای و از صالحان خلق خود قرارش دادهای و برای مناجاتت انتخابش نمودهای و از هر چه او را از تو دور کند علاقهاش را بریدهای. ای خدا! ما را از آنان قرار ده که بالفطره به تو شادمان و خوشاند و از دل نالة شوق میکشند و همة عمر با آه و نالهاند. پیشانیشان در پیشگاه عظمتت به سجده و چشمهاشان بیدار در خدمتت و اشک دیدگانشان از خوفت جاری و دلهاشان علاقهمند عشق و محبتت و قلوبشان را جلال و مهابتت از عالم برکنده است. ای خدایی که انوار قدسش به چشم دوستان در کمال روشنی است و تجلّیات ذاتش بر قلوب عارفان او شوق و نشاط انگیز است. ای آرزوی دل مشتاقان! ای منتهای مقصود محبّان! از تو درخواست میکنم دوستی تو را و دوستی دوستداران تو را و دوست داشتن هر کاری که مرا به مقام قرب تو رساند و هم درخواست دارم که خود را از هر چه غیر توست بر من محبوبتر گردانی و محبّتم را منجر به مقام خوشنودی خود سازی و شوقم را به تو بیش از عصیانت قرار دهی و بر من به یک نظر کردن به جمالت منّت گذاری و به من به چشم لطف و محبت بنگری و هیچ وقت روی از من برنگردانی و مرا از اهل سعادت و سالکان طریق محبت نزد خود گردانی. ای اجابت کننده! ای مهربانترین مهربانان!.)
در این مناجات، امام سجاد(ع) عشق خود را به معبود خویش نمایان میفرماید. با مطالعهای عمیق و همراه با کمی تفکر، درمییابیم که تمام فرمایشات و دعاهای امامان علیهماالسلام چنین جلوههای دارند. در دعاهاي ديگر نيز چنين است و صد البته نام بردن و برشمردن دعاها و آوردن فقط قسمتهايي از آنها و اكتفا نمودن به اين مقدار، ناصواب به نظر ميرسد و ليكن بسط چنين مطلبي جايي و مجالي ديگر ميطلبد و خود در گنجايش چندين كتاب خواهد بود.
گذشته از دعاها و فرمايشات، حالات و سيرة عملي ائمه و معصومين بزرگوار، گوياي چنين عشق و معرفت الهی است، عشق و عبوديت در كنار هم در آنان جمع بوده است.
واقعة عاشورا، اوج تجلي و تبلور اين عشق و عبوديت است. تمام رويداد عاشورا با دقت و بررسي عميق بيانگر اين عشق است؛ اوج و تجلي عشق در صحنه عمل را در ميدان كربلا بايد نگريست. آنجا كه امام حسين (ع) پير و سرحلقۀ عاشقان با سالكان و مريدانش، صحنهاي از اين عشق و شور و مستي را به اجرا در آوردند و در قمار عاشقانۀ خويش با معشوق ازلي تمام وجود خويش را در نرد عشق گذاشته و تقديم نمودند.
ميدان و قتلگاه كربلا ميدان عشق بازي و اوج عرفان است؛ اتحاد كثرت و تبديل به وحدت يا سير و سلوك كثرتها به سوی درياي وحدت و اتحاد با آن، كه در هيچ عارفي به چنين قدرت و عظمت يافت نميشود.
پيشگامان عرفان در شعر
«سنايي نخستين جلوه ساز عرفان در شعر فارسي است كه بيش و پيش از گويندگان گذشتة خود تحت تأثير انديشههاي عارفانه و جاذبههاي آن قرار گرفته و بيشتر نزديك به تمامي نكتهها و مسايل عرفان را با استادي چشم گير و گستردگي در فراخناي آثار دلپذير خود باز نموده است. و بي هيچ ترديد از نيمههاي دوم قرن پنجم هجري قمري، با درخشيدن سنايي مضامين عرفاني با شتابي حيرت انگيز، درونماية شعر فارسي را فراگرفت و از آن پس به گواهي تاريخ شعر فارسي، جاذبة اين گونه انديشهها به جايي رسيد كه هر كس ميخواست طبع خود را بيازمايد، ناخودآگاه دست به سرودن ابياتي ميزد كه نمايندة انديشههاي عرفاني و گرايش به آنها بود هر چند كوچكترين باوري به مباني اين گونه انديشه ها نداشت». ( صبور، 1380 ، ص 313)
پس از سنايي قلندر و شاعر عاشق -كه البته دورة دوم زندگي او را تشكيل ميدهد- عطار است كه اين روش را ادامه ميدهد.
مجدالدين بغدادي نيز كه برخي وي را مرشد عطار دانستهاند چند رباعي و يكي دو غزل به اين روش گفته است.
عطار، شيفتة شيدايي است تمام، كه به نيروي شوق و طلب، لحظهاي از سير و سلوك باز نايستاد و طاير جانش هر نفس در هواي عشق حق گشت.
پس از عطار، مولوي در اوج اين قله قرار ميگيرد مخصوصاً از زماني كه با شمس ديدار ميكند و تحت تأثير و تربيت شمس قرار ميگيرد. شيدايي و شيفتگي شاعرانه و عاشقانه او بلندترين اشعار جاودانة عرفاني را در جهان به يادگار ميگذارد.
پس از او به عراقي بر ميخوريم كه به جمال پرستي مشهور است و از شاعران بيشتري نیز سراغ مييابيم كه چنين مطالب عرفاني را به زبان شعر سرودهاند و تا روزگار ما اكثر شعرا در اين زمينه هنرنمايي كردهاند كه اكثر آنها رگههايي از عرفان را دارند و بعضيها هم كه خود تجربه عرفانی نداشتهاند باز در اين وادي گامي نهاده و به تقليد از همگان سرودهاي برجاي گذاشته اند.
اما اوج و اشتهار اين وادي با مشاهيري چون سنايي ـ عطار ـ مولوي ـ عراقي ـ حافظ و جامي نمايان است و بلندترين و شيواترين و ماندگارترين آثار، مربوط به قرون هفت و هشت و نهم است.
نتيجه گيري
در مباحث ريشهاي عرفان و تصوف، در میان عرفای نامدار، اساس را بر زهد و عبادت و خوف و خشيت يافتيم و آنچه كه از كتابها و نظرات محققين ارائه نموديم اغلب بر اين اصل تأكيد شده بود كه اصول اوليه بر زهد و خوف بوده و سپس ذوق و شوق برآن افزوده شده است و به تدريج و با سيرِ عرفان وتصوف، عرفان عابدانه نقطۀ مقابل و قطب ديگري براي خود مييابد و آن عرفان عاشقانه است، و نمايندگان هر يك را برشمردیم و در این میان عدم انفکاک و تقدم و تأخّر هر دو جنبه از عرفان – عابدانه و عاشقانه- را در خصوص عرفان ائمه(ع) و پیامبر بزرگوار اسلام(ص) متذکر شدیم.
آراء و نظرات عرفا، علما و ائمه را بيان نموده و تمايزات و تفاوتها را بیان کردیم.
اما آنچه كه عقيده نگارنده را بيان ميكند اين است كه اصولاً عرفان جداي از عشق وجود ندارد اگر چنين نمونههايي نام برده شود صحيح آن است كه آنها را عارف نناميم بلكه عابد و زاهد بدانيم.
در حالات هر عارفي در كنار عشق به خدا، عبوديت هم هست و در كنار عبوديت لايۀ زيرين عشق وجود دارد.
چنانچه اشاره نموديم در قطب عرفا و سرسلسلة عارفان كه اغلب، علي (ع) را ميدانند، عشق و عبوديت هر دو يكسان بوده است آن امام بزرگوار و ديگر ائمه اطهار عليهم السلام عاشقانهترين و عارفانهترين ادعيهها را بر ما به يادگار گذاشتهاند. لذا عاشقتر از ائمه و عابدتر از ايشان را سراغ نداريم.
پس با اين مطالب يك نتيجهگيري ديگري نيز بدست ميآيد و آن اينكه آغاز عرفان با زهد و عبادت نبوده است؛ يعني نميتوان ادعا كرد كه در آغاز عبوديت بوده و سپس به تدريج به عرفان عاشقانه رسيدهايم.
قبل از ائمه نيز خود پيامبر اكرم(ص) حالات و خلوتهاي عاشقانه – عابدانه داشتهاند كه اين ادعا را قوّت ميبخشد و دعاهايي كه از پيامبر اكرم(ص) به يادگار مانده است گوياي اين نتيجه است.
به هرحال ديرينگي عشق نسبت به عرفان و پيوند اين دو باهم، خود، ما را به دست يابي عرفان به وسيلة عشق رهنمون ميشود پس بعيد نيست اگر بگوئيم: عشق دست ماية عرفان و عرفان برآمدِ عشق است.
پی نوشت ها:
1.ابن عربي، م.، خواجوي، م.، 1386، فتوحات مكيه،تهران، انتشارات مولي، جلد2.
2. حافظ، ش.م.، عيوضي، ر.، 1379، ديوان حافظ، تهران، انتشارات اميركبير.
3. حلبي، ع.، 1383، جلوه هاي عرفان و چهره هاي عارفان، تهران، انتشارات قطره.
4. حقيقت، ع.، 1383، مكتبهاي عرفاني در دوران اسلامي، تهران، انتشارات كومش.
5. خرمشاهي، ب.، 1368، حافظ نامه، تهران، انتشارات سروش، جلد2.
6. زرين كوب، ع.، 1353، ارزش ميراث صوفيه، تهران، انتشارات امير كبير.
7. سعدي، م. ب.ع.، فروغي، م.، ع.،1374،كليات سعدي، تهران، انتشارات رها.
8. صبور، د.، 1380، ذره و خورشيد، تهران، انتشارات زوار.
9. عطار، م.،ب.،ا.، استعلامي، م.، 1384، تذكرة الاولياي عطار، تهران، زوار.
10. غني، ق.، 1375، بحث در آثار و افكار و احوال حافظ، تهران، انتشارات زوار، جلد2.
11. فرمنش، ر.، 1338، رسالۀ لوايح، تهران، انتشارات كتابفروشي سينا.
12. قشيري، ع.،فروزانفر، ب.ز.، 1385، رسالۀ قشيريه، تهران، انتشارات علمي و فرهنگي.
13. قمي، ع.، الهي قمشه اي1381،كليات مفاتيح الجنان، قم، انتشارات افق فردا.
14. كاشاني، ع.، جلال الدين همايي،1386، مصباح الهدايه و مفتاح الكفايه، تهران، انتشارات هما.
15. مرتضوي، م.، 1383، مكتب حافظ، تهران، انتشارات ستوده.
16.مولوي، ج.م.، نيكلسون، ر.، الف.، 1372، كليات مثنوي معنوي، تهران، طلوع.
17.نيكلسون، ر.ا.، 1341، نهاوندي، م.ح.، اسلام و تصوف، تهران، انتشارات زوار.
18. شفيعي كدكني، م.ر.، 1358 ،تصوف اسلامي و را بطۀ انسان با خدا، تهران، انتشارات توس.
19. همايي، ج.، 1362، تصوف در اسلام، تهران، انتشارات همايي.
20. 1369، مولوي نامه، تهران، انتشارات هما، جلد1.
21. يثربي، ي.، 1366، فلسفۀ عرفان، تهران، ؟
22. 1374، عرفان نظري، قم، مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامي حوزۀ علميۀ قم.
پژوهشی از: محمد مشتری؛ دانشجوی دکتری عرفان اسلامی واحد علوم و تحقیقات تهران/ فریده جهاندیده؛ کارشناس ارشد ادبیات فارسی